انجمن فارسی شیطان مقیم , رزیدنت اویل , دانلود بازی Resident Evil
  • بزودی امکانات جدیدی به انجمن اضافه خواهد شد

  • لطفا قبل از فعالیت در انجمن اقدام به ثبت نام کنید تا تمامی امکانات قابل نمایش شود

  • تنها انجمن رسمی سری بازی های ویدئویی اهریمن ساکن - Resident Evil

  • انجمن فارسی شیطان مقیم هیچگونه کانال تلگرامی ندارد و نخواهد داشت - تمام فعالیت ها در انجمن می باشد


 
امتیاز دهید
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کتاب the umbrella conspiracy (فاسی) قسمت ششم و هفتم
نویسنده پیام
ناظم انجمن
*****
ناظم انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 287
تاریخ عضویت: Jun 2017
اعتبار: 30

تشکرها: 164
تشکر دریافتی: 134


مدال های دریافتی
ناظم شایسته و منتخب انجمنمدال کاربر دائمی انجمن های شیطان مقیممدال نویسنده برتر

کتاب the umbrella conspiracy (فاسی) قسمت ششم و هفتم

[/HR]
قسمت ششم
بخش اول

[​IMG]


بری فریاد کشید: «وسکر!» صدای بم و مردانه اش در سالن اصلی قصر پیچید: «فرمانده وسکر!»
به طرف فضای قوس داری رفت که زیر پله های اصلی وجود داشت تا آنجا را بگردد. در همان حال از شانه اش عقب را نگاه کرد و به جیل گفت: «جایی نری!»

جیل سمت راه پله ها رفت. احساس گیجی میکرد. اول کریس حالا هم فرمانده. از وقتی که رفته بودند پنج دقیقه هم نگذشته بود و وسکر گفته بود همیجن جا میماند. پس چرا رفته بود؟ اطراف را گشت تا شاید اثری از درگیری پیدا کند. هیچ چیزی مانند رد خون، پوکه فشنگ یا هر گونه اثری دیگری به چشم نمی خورد. نمیشد فهمید چه اتفاقی افتاده.

بری از طرف دیگر راه پله ها بیرون آمد. به آرامی طرف جیل میامد و سرش را تکان میداد. جیل با صدای آرامی پرسید: «فکر میکنی یکی از اون جونور ها به وسکر حمله کرده؟
بری آهی کشید و پاسخ داد: «فکر نمیکنم نیری امداد رسیده باشه و وسکر رو دزدکی برده باشه. اگرم مشکلی برای وسکر پیش میومد حتما صدای شلیکش رو میشنیدیم.
حتما که نباید اینجوری باشه، ممکنه غافل گیرش کرده باشن، کشته باشنش..»

چند لحظه ای ساکت ایستادند و فکر کردند. جیل هنوز از رو در رو شدن با آن جنازه متحرک در شوک بود. هرچند که حقایق را خیلی خوب پذیرفته بود : جنگل های اطراف راکون توسط زامبی ها اشغال شده اند.

بعد از یک عمر خواندن های رمان های آشغال ترسناک راجع به قاتل های زنجیره ای، پذیرفتن وجود زامبی های آدم خوار سخت میشد؟ برای جیل که اینگونه نبود، نه این قضیه و نه سگ های جهش یافته و قصر مرموز. هیچ سوالی مبنی بر انکار اینها وجود نداشت بلکه سوال اصلی این بود که چرا؟ آیا این قصر ربطی به قتل ها داشت یا زامبی ها با پرسه زدن در جنگلِ راکون قصر را به تصرف خود درآورده بودند؟

آیا این موجودات آخرین چیزی بودند که بکی و پریسیلا دیدند؟ جیل سریعا به این افکارش خاتمه داد. در حال حاضر فکر کردن به دختر ها اشتباه بود. جیل بالاخره گفت: «همین جا وایستیم یا بریم دنبال شون بگردیم؟»

«دنبال شون میگردیم. کن تونسته خودشو برسونه اینجا. بقیه‌‌ی براوو ها هم باید یه جایی تو همین قصر باشن. قصر اون قدر بزرگه که آدم راحت توش گم میشه. کریس ...»
بری نصفه لبخند زد اما جیل می توانست نگرانی بری را از چشم هایش ببیند.

«... کریس و وسکر هم همین جان و بیرون نرفتن. باید پیداشون کنیم. باید خیلی بیشتر از این مرده های متحرک پیدا بشن تا اونا تو دردسر بیفتن.»
بری دست در جیب کرد. چیزی بیرون آورد که در دستمال گردن پیچیده شده بود و آن را به جیل داد. جیل متوجه شد چند شیی فلزی کوچک لای دستمال پیچیده شده اند. بالافاصله آن ها را تشخیص داد.

بری گفت: «اینا رو یه ماه پیش بهم دادی تا باهاشون تمرین کنم. فکر کنم تو باهاشون خوش شانس تر باشی.»
جیل تایید کرد. قفل بازکن ها را داخل جیب پشت شلوارش گذاشت. مدتی پیش بری به شغل سابق جیل علاقه مند شده بود و جیل هم چند تا از ابزاری های قدیمی اش را به بری داده بود تا تمرین کند. مجموعه قفل بازکن جیل از چند سیم نازک فلزی و میله های فنری خمیده تشکیل شده بودند که با کمک آنها میشد بیشتر قفل ها را باز کرد. قفل باز کن ها روی جسم سخت و نازکی در جیبش فرود آمدند.

دیسک خوان ترنت!

انقدر خوشحال شده بود که کاملا ملاقات عجیبش با ترنت در رختکن را فراموش کرده بود. دهانش را باز کرد تا موضوع را به بری بگوید اما سریعا ساکت شد. یاد هشدار ترنت افتاد: «اگه من جای شما بودم راجع به این گفت و گو با کسی حرف نمیزدم.» فلان عمش!. جیل یک بار ریسک کرده بود و به کریس گفته بود.
و الان کریس کجاست؟ کی میتونه بگه "عواقب وخیم" که ترنت اشاره کرد الان اتفاق نیفتاده؟

جیل تازه متوجه شد که دارد به چه موضوع مسخره ای فکر میکند بخاطر همین سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد. خیلی بعید بود که هشدار ترنت و قضیه اسنادی که به جیل داده بود به وضعیت فعلی شان ربط داشته باشد. جیل می دانست که به بری خیلی بیش تر از ترنت اعتماد دارد. اما با این حال تصمیم گرفت تا چیزی به بری نگوید. حداقل تا وقتی که خودش اسناد داخل دیسک خوان را میدید.

بری گفت: «به نظرم بهتره از هم جدا شیم. می دونم که خیلی خطرناکه، اما کلی اتاق و محیط را باید بگردیم. کسی رو پیدا کردیم برگردیم همین جا. این جا باشه مرکز عملیات.»
بری دستی به ریشش کشید و با لحن خیلی جدی از جیل سوال کرد: «آماده این کار هستی جیل؟ اگه میخوای می تونیم دو نفری بگردیم...»
جیل پاسخ داد: «نه، حق با توئه. من اتاق های ضلع غربی رو نگاه میکنم.»

اعضای استارز بر خلاف پلیس ها، به ندرت باهم همکاری میکردند. آن ها را جوری آموزش داده بودند که خودشان از خودشان در موقعیت های خطرناک مراقبت کنند.
بری گفت: «باشه. پس من بر میگردم به همون راهرو تا ببینم میتونم یکی از اون در ها رو قانع کنم تا باز بشه یا نه. تو هر اتاقی که میری حواست به در خروجی باشه. مهمات رو حفظ کن ... و مواظب باش

«تو هم همینطور.»
بری خندید. کلت پیتونش را به بالا گرفت و گفت: «من چیزیم نمیشه.»

دیگر حرفی نمانده بود. جیل به طرف در های ضلع غربی سالن رفت که وسکر امتحان نکرده بود. پشت سرش، بری به سالن غذاخوری رفت. جیل صدای باز و بسته شدن در سالن غذاخوری را شنید. او دیگر تنها بود.

در آبی قفل نبود و راحت باز شد. پشت در یک اتاق کوچک کاملا تاریک وجود داشت که به اندازه سالن اصلی خنک و بی صدا بود. نوری که از سالن اصلی به آن می تابید تابلو های گران قیمتی را آشکار کرد که با قاب های نقش دار روی دیوار های اتاق آویزان بودند. تندیس سنگی بزرگ زنی وسط اتاق بود، با کوزه ای روی دوش.
جیل در را پشت سر بست و صبر کرد تا چشم هایش به تاریکی اتاق عادت کنند. طرف دیگر اتاق دو در وجود داشتند. یکی باز بود اما جلوی آن صندوق بزرگی گذاشته بودند که ورودی را بسته بود. وسکر مطمئنا از آن در بیرون نرفته بود.

جیل رفت طرف در دوم و دستگیره اش را چرخاند. قفل بود. آهی کشید و دستش را داخل جیبش کرد و دوباره سختی و نازکیِ دیسک خوان را احساس کرد.

بذار ببینیم جناب ترنت فکر میکنه چیا مهمه.

اودیسک خوان را از جیبش بیرون کشد و آن را برای مدتی بررسی کرد. دکمه روشن را زد و ناگهان صفحه نمایش دیسک خوان که به اندازه یک توپ بیس بال بود روشن شد. چندین پوشه جلوی چشمانش ظاهر شدند. کمی با منو ها ور رفت، چندین اسم و مقاله از روزنامه های محلی به چشمش خورد. ترنت هر مقاله و خبری را که میشد راجع به قتل های زنجیره ای راکون پیدا کرد کنار هم جمع کرده بود. کمی هم اطلاعاتی از استارز پیدا کرد.
چیز جدیدی وجود نداشت. در مرور فایل ها به فهرستی از نام ها رسید که هیچ توضیحی نداشتند: ویلیام برکین، استیو کلر، مایکل دیز، جان هاوی، مارتین کرکهورن، هنری سارتون، الن اسمیت، بیل رابیتسون.

اخم های جل در هم رفتند. هیچ کدام از این نام ها را نمی شناخت. به جز این که بیل رابیستون شاید همان دوست کریس باشد که ناپدید شده. باید این را از کریس میپرسید ... گیریم که پیدایش هم کردیم ! اینا وقت تلف کردن بود. باید دنبال اعضای دیگر استارز بگردم.

جیل دکمه جلو را زد تا سریع تر به انتهای فایل ها برسد، تصویری نمایان شد. تصویر یک سری خطوط مستقیم عمودی و افقی را نشان میداد که هم دیگر را قطع میکردند و چهار خانه های کوچک و بزرگی به وجود می آوردند.

وسط چهار خانه ها علامت و متن دیده میشد. زیر تصویر عبارت مبهمی نوشته شده بود که جیل چیزی از آن نفهمید. به نظر می رسید این عبارت پیامی از طرف ترنت باشد: «کلید های شوالیه، چشم های ببر، چهار لوح (دروازه زندگی جدید)، عقاب شرق، گرگ غرب.»
هی! چقدر روشن و واضح ! همه چیز الان مشخص شد، مگه نه؟
!
تصویر شبیه یک جور نقشه بود. ناحیه بزرگ وسط نقشه احتمالا سرسرای اصلی ساختمان بود که از دو سو به اتاق ها و راهرو های دیگر میرسید.

تپش قلب جیل یکهو تند شد. با ناباوری به نقشه قصر اسپنسر که روی صحفه تمایش نقش بسته بود نگاه کرد. باورش نمی شد. چطور ترنت این موضوع را می دانست؟
چیزی که جیل می دید نقشه طبقه اول قصر بود. صفحه را لمس کرد تا ادامه‌ی این فایل را ببیند. نقشه طبقه دوم هم در فایل وجود داشت. چیز دیگری به جز این دو نقشه در فایل نبود. اما همین نقشه ها برای جیل کافی بودند.

تا اینجای کار جیل شکی نداشت که وقایع ناگوار راکون به قصر اسپنسر مربوط هستند. مطمئن بود که جواب همه معما ها در همین قصر نفهته است. باید قصر را کاملا جست و جو میکرد.

قسمت ششم

پایان بخش اول


[/HR]

[FONT=&amp]
[FONT=&amp]قسمت ششم
[/FONT]بخش دوم



[/FONT][​IMG]


کریس بدون اینکه بداند کجا را نشانه گرفته دو بار شلیک کرد. لوله برتا به شکم زامبی چسبیده بود و گلوله ها شکمش را سوراخ کردند و از آن طرف بیرون آمدن. زامبی غرشی کرد و نفس گند و بد بویش به صورت کریس خورد. از محل ورود گلوله به شکم زامبی، مایع لزجی بیرون زد. کریس زامبی را به کناری انداخت.

دست کریس و دسته اسلحه اش از مایه لزج بدن زامبی خیس بودند. زامبی روی زمین غلتید. دست ها و پاهایش می لرزیدند.
کریس خودش را از زامبی دور کرد. دسته برتا را به جلیقه اش مالید تا خشک شود. در همان حال چند نفس عمیق کشید. به خودش فشار آورد که بالا نیاورد. وضعیت این زامبی با زامبی اول فرق داشت، انگار تازه تر بود. زامبی اولی مرده تر و فاسد تر به نظر می رسید. کریس به خود لرزید. هیچ وقت فکر نمی کرد عبارت «مرده تر» را در یک موقعیت جدی استفاده کند.

آب دهانش را قورت داد تا با حس تهوعی که هر لحظه بیشتر میشد مبارزه کند. به این راحتی ها حالش بهم نمی خورد اما بوی مایعی که از بدن زامبی بیرون زده بود تحمل ناپذیر بود.
خودت رو جمع و جور کن، ممکنه بازم زامبی باشه ...

راهرویی که کریس وارد آن شده بود به شدت تاریک بود و فقط باریکه نوری در محیط جریان داشت. برای مدتی هیچ صدای جز فشار جریان خون در بدنش شنیده نمیشد. دوباره به بدن زامبی نگاه کرد و به این فکر فرو رفت که چه موجودی است، و قبلا چه موجودی بوده. این موجودات، مرده متحرک نبودند، نفس می کشیدند و در بدن شان خون و ترشحات دیگر وجود داشت.

عد از کمی فکر متوجه شد که هیچ فرقی ندارد. به هر دلیل یا هدفی این موجود یک زامبی بود. او سعی کرده بود تا گازش بگیرد و موجودات مشابه او نیز کمی از جمعیت راکون سیتی را قبلا خورده بودند. باید هرچه زودتر خودش را به بقیه می رساند و راهی برای خروج از قصر پیدا میکردند. آنقدری مهمات نداشتند که به تنهایی در این وضعیت زنده بمانند.
خشاب خالی را از اسلحه‌ی چسبنده خود بیرون کشید و سریع خشاب بعدی را جا زد. استرس بدنش را فرا گرفت.

تنها پانزده گلوله برایش باقی مانده بود. البته یک چاقوی ارتشی هم داشت، اما مبارزه با زامبی ها آنهم فقط با چاقو زیاد تصویر خوشی نداشت.
طرف چپش درِ ساده ای بود، دستگیره در را چرخاند اما قفل بود. به سوراخ کلید نگاهی انداخت. و با دیدن تصویر زره در پایین آن زیاد تعجب نکرد. شمشیر و حالا زره، یک جور تم و فضا در این خانه وجود داشت که همینجور پیشرفت میکرد.

به سمت قسمت بزرگ تر راهرو پیش رفت. نفس های عمیق و سریعی از طریق دماغش کشید. مایعی که به جلیقه و دستانش چسبیده بود بوی بدی از خود متصاعد میکرد و نفس کشیدن را سخت کرده بود. همه بدنش بود گرفته بود. اما شاید این ها برایش یک مزیت حساب میشد تا از رو در رویی با آن زامبی ها جلوگیری کند.
راهرو به چپ پیچید و او نیز کنار دیوار کاور گرفت و اسلحه اش را بالا آورد. یک ستون وسط راهرو را قرار داشت که محدوده دیدش را گرفته بود اما کریس توانست از پشت ستون شانه های فردی را ببیند که لباس های کهنه و خون آلودی به تن داشت. شکی نبود که زامبی دیگری در راهرو ایستاده.

به سرعت به طرف راست رفت و سعی کرد زاویه خوبی برای شلیک به زامبی پیدا کند. زامبی شاید فقط یک و نیم متر از کریس فاصله داشت و کریس نمی خواست آخرین گلوله هایش را حرام کند. بخاطر صدای برخورد پوتین هایش روی کف چوبی زامبی به طرف او برگشت. بسیار آرام و لق زنان. آنقدر آرام که کریس کمی درنگ کرده و به حرکاتش خیره شد.

به نظر میرسید بدن این زامبی به مایع عجیبی آغشته شده باشد. بدن زامبی از انعکاس نور روی پوست خیس برق میزد. زامبی دست هایش را به طرف کریس دراز کرد و کور کورانه جلو آمد. سر بدون مو و رنگ پریده ی زامبی به یک طرف کج شده بود. زامبی در سکوت به کریس نزدیک میشد.
کریس یک قدم به عقب و طرف چپ خودش برداشت. زامبی هم جهت حرکاتش رو تغییر داد و مشتاقانه به طرف کریس آمد. به آرامی فاصله شان با یکدیگر کم میشد.
درست مثل فیلم ها، خطرناک اما احمق. و به راحتی میشه از دستشون فرار کرد ..

او باید فشنگ هایش را برای وقت های ضروری تر ذخیره میکرد. در انتهای راهرو، راه پله ای دیده میشد. کریس نفس عمیقی کشید و آماده‌ی دویدن شد. برای اینکه بتواند راحت تر مانور بدهد چند قدم به عقب برداشت که ناگهان صدای ناله ای از پشت سرش بلند شد. حجم جدیدی از بوی گند به بینی اش حمله کرد. برگشت و از دیدن منظره ی پشت سرش جا خورد. زامبی دیگری از پشت به کریس نزدیک می شد. قبل از اینکه کامل سرش را برگرداند شوکه شد. به شکم زامبی نگاه کرد که دل و روده اش بیرون زده بود. زامبی قبلی را نکشته بود! حتی به اندازه کافی هم بالای سر جنازه نایستاده بود تا مطمئن شود. احمقیتش داشت کار دستش میداد.
آه، تو روحش !

کریس در جهت مخالف دوید. زامبی اولی را با زیرکی رد کرد و در دل به خودش بد و بی راه گفت. از ستون گذشت و سمت راه پله ها رفت. اما پیش از این که قدم روی اولین پله بگذارد متوقف شد.

زامبی دیگری بالای پله ها انتظارش را می کشید. کریس بدون اینکه فکر دیگری کند برگشت و رو به مهاجمانی که از پشت نزدیک می شدند اسلحه کشید. چاره ی دیگری نداشت. از همه طرف محاصره شده بود. از فضای تاریک کنار راه پله صدای ناله ی دیگری شنید. زامبی دیگری از زیر پله ها بیرون آمد. کریس واقعا گرفتار شده بود. نمی توانست همه ی آنها را بکشد. به دور و بر نگاه انداخت. درِ کوچکی رو به روی راه پله ها وجود داشت. در نگاه اول درِ چوبی را ندیده بود.
کریس به طرف در دوید. هنوز یکی دو متر تا نزدیک ترین زامبی فضا داشت. دعا کرد که در قفل نباشد. زامبی ها از همه طرف نزدیک می شدند.

کریس دستگیره در را چرخاند.
اگر در باز نمی شد کارش تمام بود.

قسمت ششم

پایان بخش دوم


[/HR]
قسمت ششم
بخش سوم


[​IMG]
ربکا چیمبرز در همه‌ی هجده سال زندگی اش هیچ گاه این قدر نترسیده بود. مدت زیادی در اتاق نشسته بود و گوش می داد. به صدای کشیده شدن گوشت فاسد به در اتاق گوش می داد. در همین زمان به فکرش فشار می آورد تا راه فراری پیدا کند. وحشتش نیز با گذشت هر ثانیه بیشتر شدت میگرفت. دری که ربکا پشتش پنهان شده بود قفل نداشت و اسلحه اش را هم در راه فرار به سمت قصر گم کرده بود.


ربکا در یک انبار کوچک گرفتار شده بود. قفسه های انبار پر بودند از بسته های کاغذ و انواع و اقسام مواد شیمیایی. به جز یک قوطی نصفه‌ی اسپری حشره کش نمی شد از چیز دیگری به عنوان اسلحه استفاده کرد.

ربکا حشره کش به دست پشت در اتاق ایستاده بود. آماده بود تا اگر یکی از آن موجودات یاد گرفت چطور از دستگیره در استفاده کند، حشره کش را در صورتش خالی کرده و سپس فرار کند.
شایدم انقدر بخندن که بتونم از دستشون فرار کنم. حشره کش ! چه اسلحه‌ی خطرناکی...
ربکا صدای شلیک گلوله شنیده بود. صدا از جایی بسیار نزدیک میامد اما دیگر تکرار نشده بود. امیدوار بود یکی دیگر از اعضای گروه زنده مانده باشد اما با گذشت ثانیه ها امیدش هم رنگ می باخت. تازه داشت شانس زنده ماندنش میان این همه زامبی وحشی را برآورد میکرد که ناگهان چیزی محکم به در انباری خورد. لحظه ای بعد دستگیره در چرخید و در باز شد. یک نفر نفس نفس زنان خودش را داخل اتاق پرت کرد.


ربکا درنگ نکرد. دکمه روی قوطی اسپری را فشار داد. ابری از مواد شیمیای ضد حشره از دهانه اسپری خارج شد و در صورت فرد مهاجم پخش شد. ربکا آماده شد تا از کنار مهاجم فرار کند.

«آهـــخ»، فرد مهاجم فریاد زد و پشت به در روی زمین افتاد و باعث شد در بسته شود. دستانش را جلوی چشمانش گرفته بود و ناله میکرد.

آن فرد یک هیولا نبود، بلکه ربکا یکی از اعضای آلفا را اسپری کرده بود.

«وای نه!»، ربکا سریع به طرف جعبه کمک های اولیه میدانیش رفت. به شدت از دیدن یکی دیگر از اعضای استارز خوشحال بود اما از آن طرف هم با خجالت بی پایانش در جنگ بود.

یک دستمال تمیز و قوطی آب از جعبه بیرون آورد. «چشم هات رو بسته نگه دار. با دست نمال شون.»

آلفا دست هایش را از روی صورتش کنار کشید و صورت قرمزش را نمایان کرد. ربکا بالاخره توانست او را بشناسد. کریس ردفیلد بود. جذاب ترین فرد گروه استارز. کریس از ربکا ارشد تر بود. ربکا از شدت خجالت قرمز شد اما سپس خوشحال شد که کریس نمی تواند او را ببیند.

خیلی خوب پیش میره ربکا! به خوبی داری اولین ماموریتت رو خاطره انگیز میکنی. تفنگ رو گم کن، موقعیتت رو گم کن، بعدشم بزن هم تیمیت رو کور کن ...

کریس را به تخت خواب صحرایی کوچک برد که گوشه انبار افتاده بود و سپس گذاشت تا تمرین هایش جای او را بگیرند.

«سرتو خم کن عقب. یکم ممکنه چشم هات بسوزه اما فقط آبه، باشه؟» و با دستمال خیس چشم های کریس را با حوصله تمیز کرد. خوشحال بود که چیز بدتری در چشم های کریس اسپری نکرده بود.


کریس که تند تند پلک میزد پرسید: «چی بود این؟»
از چشم های کریس اشک و آب جاری شده بودند، اما به نظر نمی رسید مشکل حادی داشته باشد.

ربکا پاسخ داد: «آمـــم ، حشره کش. برچسب روش کنده شده بود اما فکر کنم پرمفین باشه. حساسیت زا هست اما اثرش خیلی نمی مونه. تفنگم رو گم کردم، وقتی اومدی توی اتاق فکر کردم یکی از اون موجوداتی. اگرچه اونا هنوز یاد نگرفتم چطور از دستگیره در استفاده کنن، احتمالا هیچ وقت هم یاد نمیگیرن.»

ربکا فهمید که دارد پر حرفی میکند بخاطر همین خفه شد. کار تمیز کردن چشم های کریس را انجام داد و سپس عقب کشید. کریس صورتش را با دستمال خشک کرد و با چشم های قرمزش به ربکا خیره شد.


«ربکا ... چمبرز، درسته؟»

ربکا با ناراحتی سرش را تکان داد: «بله. ببین، واقعا معذرت میخوام»

کریس لبخندی زد و گفت: «نگران نباش، در واقع همچین اسلحه بدی هم نیست.»

کریس بلند شد و با اخم اتاق کوچک را برانداز کرد. در انباری چیز زیادی به چشم نمی خورد. یک جعبه با در باز که داخلش پر از کاغذ بود، قفسه های پر شده از بطری های مختلف که اکثرا برچسب نداشتند، یکی تخت صحرایی و یک میز تحریر؛ همه اثاثیه داخل اتاق همین بود. ربکا قبلا همه چیز را در جست و جوی اسلحه گشته بود.
کریس پرسید: «بقیه تیم تون چی شد؟»


ربکا سرش را تکان داده و پاسخ داد: «نمی دونم. یه مشکلی برای هلی کوپتر پیش اومد و مجبور شدیم فرود بیایم. یه سری حیوون وحشی بهمون حمله کردن یه جور سگ بودن. انریکو بهمون گفت فرار کنیم و یه جا قایم شیم.»

ربکا لرزید. احساس میکرد دوباره دوازده سالش شده است. ادامه داد: «بعدش من اونقدر تو جنگل دور خودم چرخیدم تا از این قصر سر درآوردم. در ورودی شکسته بود. فک کنم یکی دیگه از بچه ها در رو باز کرده بود...»

ربکا نتوانست ادامه بدهد. رویش را از نگاه خیره و نگران کریس برگرداند.
بقیه داستان معلوم بود. اسلحه اش را گم کرده بود، کمی در قصر سرگردان چرخیده بود و در نهایت سر از اینجا در آورده بود. داستان افتخار آمیزی نبود.

کریس به آرامی گفت: «هی! کار دیگه ای از دستت بر نمیومده. انریکو بهتون گفته بود بدوید و تو هم دویده بود. دستورات رو دنبال کردی. جونور هایی که بیرون راه میرن، زامبی ها ...، همه جا هستن. منم گم شدم. بقیه آلفایی ها هم میتونن هر جایی باشن. بهم اعتماد کن، همین که تا الان تونستی زنده بمونی خیلیه.»
صدای ناله ترسناک یکی از زامبی ها از بیرون انبار بلند شد. کریس صحبش را قطع کرد و نگران به در نگاه کرد.


ربکا از ترس لرزید: «خب حالا چیکار کنیم؟»

«دنبال بقیه میگردیم و یه راه فرار پیدا میکنیم.»

کریس آهی کشید و به اسلحه اش نگاه کرد. «مشکل اینجاست که تو اسلحه نداری، منم تقریبا مهماتم تموم شده...»

چهره ربکا ناگهان روشن شد. داخل جیبش دست برد و دو خشاب پر بیرون آورد. خشاب ها را به کریس داد و خوش حال شد که توانسته کار مفیدی انجام بدهد.

«اوه، اینم از توی کشوی میز تحریر پیدا کردم.» و کلیدی نقره ای با تصویر شمشیر را به کریس نشان داد. ربکا نمیدانست که این کلید کدام در را باز میکند اما این را میدانست که به کارشان خواهد آمد.


کریس با دقت به کلید خیره شد و سپس آن را در جیبش گذاشت. به طرف صندوق درباز رفت و با اخم کاغذ ها را کنار زد. خطاب به ربکا گفت: «تو شیمی زیست خوندی درسته؟ تا حالا به این کاغذ ها نگاهی انداختی؟»


ربکا به طرف کریس رفت و سرش را آرام تکان میداد: «به ندرت. یجورایی سرم شلوغِ مراقبت از در بود.»

کریس یکی از کاغذ ها را به او داد. ربکا نگاهی به نوشته های روی یکی از کاغذ ها انداخت. فهرست یک سری انتقال دهنده‌ی عصبی و اعداد نشان دهنده‌ی سطح هر کدام از آنها در بدن بیماری های مختلف نوشته شده بود.

«شیمی مغز. اما این عدد ها خیلی درب و داغونن.سروتونین و نوراپی نفرین خیلی کمن. اما عوضش اینجا رو ببین مقدار دوپامین خیلی خیلی از حالت عادی بیشتره. داریم درمورد یک شیزوفرنی خیلی وخیم حرف میزنیم.»


ربکا نگاهی به حالت عجیب صورت کریس انداخت و خندید. دختر هجده ساله ای که تازه از دانشگاه بیرون آمده بود، از این نگاه ها زیاد دیده بود. استارز ها بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی استخدامش کرده بودند. به او وعده داده بودند که آزمایشگاهی پیشرفته در اختیارش خواهند گذاشت و یک تیم محقق کامل زیر دستش خواهد بود تا بتواند بر روی زیست شناسیِ مولوکولی تحقیق کند.

شوق و ذوق باعث شد سریعا این شغل را قبول کند. البته پیش از استهدام مجبور شده بود مدتی دوره‌ی آموزش نظامی بگذراند. میدانست که هیچ جای دیگه ای علاقه ای به استخدام یک بچه خرخون نداره.

چیزی از پشت به در خورد. لبخند ربکا محو شد. کریس کلید شمشیر نشان را از جیبش بیرون آورد و به ربکا نشان داد و با لحن کاملا جدی گفت: «من یه دری دیدم که زیر سوراخ کلیدش علامت این شمشیر حک شده بود. میرم یه نگاهی بهش بندازم. شاید راهی به سالن اصلی قصر داشته باشه. ازت میخوام که همینجا بمونی و یه نگاهی به اون فایل ها بندازی. شاید چیزی توش باشه که بتونیم ازش استفاده کنیم.»


کریس نگرانی را از چشم های ربکا می خواند. لبخندی زد و با صدای آرام و آرامش بخشی ادامه داد: «با تشکر از تو الان کلی مهمات دارم. زیاد کارم طول نمیکشه.»

ربکا سرش را به نشانه تایید حرکت داد. سعی کرد آرام به نظر برسد. اما در حقیقت ترسیده بود و اینکه بزاره کریس ترسش رو ببینه کمکی به قضیه نمیکرد. کریس هم احتمالا ترسیده بود.


کریس همچنان که حرف میزد به طرف در رفت: «پلیس باید به زودی پیداش بشه. اگه من زود بر نگشتم همین جا بمون.»


کریس با یک دست اسلحه کشید و با دست دیگر دستگیره در را پیچاند: «آماده باش. همین که از در رفتم بیرون، صندوق رو هل بده جلوی در. وقتی برگشتم از پشت همین در صدات میکنم.»

ربکا دوباره با سر تایید کرد و سعی کرد زورکی لبخند بزند. کریس در را باز کرد، هر دو طرف را پایید و وارد راهرو شد. ربکا سریع در را بست و از پشت به آن تکیه داد.
بعد از چند دقیقه میز را هل داد و از کنار در جلو لولا ها گذاشت.

میز را طوری پشت در گذاشته بود که اگر لازم شد بتواند به سرعت آن را کنار بزند و در را باز کند. روی میز نشست. سعی کرد چند نفس عمیق بکشد و اعتماد به نفسش را برگرداند.

یک دسته از کاغذ های پرینت شده را برداشت و شروع کرد به خواندن.


پایان قسمت ششم


[/HR]
قسمت هفت
بخش اول



[​IMG]



باز کردن قفل مثل آب خوردن بود. جیل با سه حرکت کوچکِ اهرم توانست قفل را باز کند. حتی با سنجاق هم میتوانست بازش کند. اگر نقشه درست بود، این در باید به یک راهرو دراز می رسید ...

جیل نگاه دیگری به نقشه انداخت و دستگاه دیسک خوان را در جیبش گذاشت. در همان حال داشت تصمیم میرفت که از چه مسیری برود. یک راه خروجی به پشت قصر در نقشه علامت گذاری شده بود، اما جیل برای رسیدن به آن باید از چند راهرو و اتاق عبور میکرد.

او میتوانست در بین راه به دنبال کریس و وسکر بگردد و همزمان هم یک راه خروج امن درست کند. با احتیاط پا به راهرو باریک گذاشت و برتایش که خشابش پر شده بود را محکم به دست گرفت.

راهرو پر بود از اشیای عجیب و غیر عادی. خود راهرو طراحی ساده ای داشت. روی زمین فرش درازی پهن کرده بودند. که در طول راهرو کشیده شده بود. کاغذ دیواری روی دیوار قهوه ای رنگ بود. در طول راهرو پنجره های بزرگی تعبیه شده بودند که بخاطر تاریکی هوا نمی شد طرف دیگرشان را دید. رو به روی پنجره ها سه میز کوچک با فاصله دو متر از هم قرار داشت. ارتفاغ میز ها تا شکل جیل می رسید. روی هر میز محفظه ای شیشه ای قرار داشت. سه چراغ دیواری طوری نصب شده بودند که نورشان به محفظه های شیشه ای روی هر میز بتابد.

اشیایی که داخل محفظه ها برای تماشا گذاشته شده بودند جیل را ترساند. در هر محفظه چند تکه استخوان خشک شده انسان قرار داشت. از استخوان ران گرفته تا جمجمه و استخوان های کف دست. جیل آرام در راهرو جلو رفت و محفظه ها را نگاه کرد. به این نتیجه رسید که اسکلت کامل حداقل سه انسان در این محفظه ها چیده شده. وسط استخوان ها پر سیاه کلاغ و یک سری نوار چرمی سیاه وجود داشت.

با احتیاط یکی از نوار های چرمی را لمس کرد اما دستش را زود پس کشید و محکم به شلوارش مالید. مطمئن نبود، اما احساس میکرد نوار چرمی از پوست خشک شده انسان درست شده باشد. به نظر سفت و چرب میامد.

جرینگ !

شیشه پنجره‌ی پشت سر جیل با صدای بلندی شکست و خرده شیشه ها داخل راهرو ریختند. جیل وحشت زده برگشت. یکی از سگ های وحشی داخل جنگل را دید که با شکستن پنجره به راهرو پریده. سگ وحشی با چشم های قرمزش به جیل نگاه میکرد و صدای غرش ترسناکی از گلویش بلند شد. دندان های تیزش را به جیل نشان داد و ناغافل به او حمله ور شد. صدای حرکت سگ آنقدر زیاد بود که جیل قدرت واکنش نداشت. جیل در فضای بین دو میز قرار گرفته بود و راه فراری نداشت. از پشت به دیوار چسبید.

میز ها نمی گذاشتند درست نشانه گیری کند. شلیک کرد. گلوله به لبه یکی از میز ها خورد و کمانه کرد. سگ غرش بلندی کرد و روی جیل پرید. ضربه نیرومند سر موجود وحشی به شکم جیل خورد و او را به دیوار فشار داد. جیل احساس کرد دردی شدید از پایین ستون فقراتش شروع شده و تا مغز سرش امتداد پیدا کرده. با وحشت به سگ نگاه کرد که میخواست سرش را بچرخاند. تا بتواند آرواره هایش را در پای جیل فرو کند.

بوی گوشت گندیده به صورت جیل خورد. جیل از شدت بوی بد ناخودآگاه واکنش نشان داد. چند بار بی اختیار شلیک کرد. از شدت بوی بد اصلا نمیتوانست صدای ترس و جیغش را حس کند. گلوله پنجم مستقیما به سینه سگ برخورد کرد. و از طرف دیگر خارج شد. در اثر ضربه گلوله، سگ پرت شد عقب و با غرشی بلند روی زمین افتاد. خون زیادی از سینه موجود وحشی بیرون زد و قالیچه زیرش را قرمز کرد. پاهایش می لرزیدند.

جیل همچنان اسلحه را به طرف سگ نشانه گرفته بود و تند تند نفس می کشید. بدن جیل هم میلرزید، اما لرزش بدن او از ترس بود. جلوی پایش سگ روی زمین افتاده بود و داشت جان میداد. پنجه هایش که بی اختیار تکان میخوردند فرش را پاره میکردند. بالاخره بدن سگ از حرکت ایستاد.

جیل نفس راحتی کشید. مو های بهم ریخته اش را از صورتش کنار زد. کنار جنازه سگ زانو زد تا بتواند مهاجمش را دقیق تر بررسی کند. در تاریکی جنگل و هنگام فرار از دست آنها فرصت نکرده بود سگ ها را دقیق تر ببیند، اما حالا می توانست بدن ماهیچه ای و دندان های تیز را بهتر ببیند. در نور راهرو می دید که جنازه سگ هیچ پوستی ندارد و جوری بود که انگار کسی پوست این جانور را کنده.

بلند شد و ایستاد. با احتیاط به پنجره های دیگر راهرو نگاه کرد. کاملا مشخص بود که این پنجره ها نمی توانستند جلوی ورود مهاجمان را بگیرند. راهرو کمی جلو تر به چپ می پیچید و آنطرف هم چند پنجره و میز وجود داشت.

جیل در راهرو دوید و از کنار استخوان های انسان که برای تماشا در محفظه های شیشه ای گذاشته شده بودند رد شد.
در انتهای راهرو دری وجود داشت که قفل نبود. جیل وارد راهروی دیگری شد که کاغذ دیواری های سبز داشت. این راهرو به همان اندازه قبلی بود اما حداقل کمتر ترسناک نشان میداد. زیر نور کم راهرو چند در به چشمش خورد.

اولین در که سمت راست جیل قرار داشت قفل بود. جیل متوجه شد پایین سوراخ کلید علامت یک زره حک شده. بلافاصله یاد پیام ترنت در دیسک خوان افتاد. ترنت به چیزی شبیه کلید شوالیه اشاره کرده بود، اما جیل تصمیم گرفت فعلا خودش را درگیر این مسائل نکند. اگر نقشه ترنت درست بود، طرف دیگر این در قفل شده فقط یک اتاق بود که به جایی هم راه نداشت.

جیل بعید میدانست اگر وسکر وارد این اتاق شده باشند در را روی خودش قفل کرده باشند.
درسته، همونطور که گم شدن کریس کاملا غیر طبیعی بود. سعی کن زیاد درمورد این قصر نظریه ندی.

در بعدی به یک دستشویی کوچک ختم میشد که طراحی قدیمی داشت. از سقف پنکه ای آویزان بود. وان حمام فوق العاده گران قیمتی هم در گوشه دستشویی قرار داشت. از گرد و خاکی که روی سینک دستشویی دیده میشد معلوم بود که مدت هاست کسی از آن استفاده نکرده.

جیل چند لحظه در دستشویی ایستاد و سعی کرد نفسش را تازه کند. بدنش هنوز بخاطر ترشح آدرنالین می لرزید. با بزرگ شدنش یاد گرفته بود که چگونه از هیجان و ترس لذت ببرد، او در جوانی عادت داشت که مخفیانه وارد مکان های عجیب و غریب شده و فقط با یک سری ابزار کوچک از خودش محافظت کند. از وقتی به استارز پیوسته بود این شور و هیجان کم کم محو شد و جای خود را به واقعیت هایی مثل نیروی پشتیبانی و اسلحه های گرم داد.

اما حالا دوباره حس دست و پنجه نرم کردن با خطر زنده شده بود و نمی توانست خودش را گول بزند. احساس خوبی داشت. احساس میکرد زنده است. همیشه بعد از رویارویی با خطر مرگ و نجات پیدا کردن چنین حسی به او دست میداد.

نمیخواد حالا جشن بگیری (مغزش آرام در گوشش زمزمه میکرد) یا شاید یادت رفته اعضای استارز دارن توی این جهنم لعنتی خورده میشن؟
جیل دوباره به راهروی ساکت برگشت و راهش را ادامه داد. به این فکر میکرد که آیا ممکن است بری، کریس را پیدا کرده باشد یا اصلا هر کدامشان یکی از اعضای براوو را دیده باشند یا نه. حس میکرد با داشتن نقشه، وضعش از بقیه بهتر است و تصمیم گرفت پس از پیدا کردن راه فرار، به سالن اصلی برگردد و منتظر بری بماند. با اطلاعات موجود در اسناد ترنت می توانستند قصر را دقیق تر و سریع تر بگردند.

راهرو به دو در ختم شد. که رو به روی هم قرار داشتند.جیل در سمت راستی رو میخواست. دستگیره را چرخاند و در به آرامی باز شد.
در اتاق تاریکی قدم گذاشت و توانست یک زامبی را تشخیص بدهد که کنار دری ایستاده. زامبی دو متر از جیل فاصله داشت و جیل اسلحه اش را آرام بالا اورد و او را نشانه گرفت.

زامبی به طرف جیل راه افتاد. صدای ناله زامبی از لب های خشک شده اش بلند شد. زامبی یک دستش را به طرف جیل دراز کرد. دست دیگر زامبی بی حرکت از کنار بدنش آویزان بود. جیل میتوانست استخوان سفید شانه اش را ببیند که با هر حرکت تکان میخورد.
سرش! سرش رو نشونه بگیر !

صدای شلیک گلوله به شدت در آن اتاق کوچک بلند بود. گلوله اول گوش سمت چپ زامبی را کند. گلوله های دوم و سوم به پیشانی زامبی برخورد کردند. جمجمه زامبی با صدای چندش آوری شکست و از محل سوراخ مایع سیاهی بیرون زد و روی صورتش ریخت. زامبی روی زمین زانو زد. چشم های تهی از زندگیش در حدقه چرخیدند و در نهایت بالا رفتند. زامبی روی زمین افتاد.

صدای حرکت دیگری از آنطرف اتاق ، دقیقا همانجایی که جیل قصد داشت برود آمد. جیل برتا را به آنطرف نشانه گرفت و منتظر ماند تا منبع صدا نزدیک تر شود. تمام بدنش از ترس میلرزید.
چند تا از این موجودات اینجان؟
همینکه زامبی دوم از گوشه تاریک اتاق بیرون آمد جیل شلیک کرد. برتا در بین دست های عرق کرده اش تکان خورد

دوباره شلیک کرد و گلوله دوم مستقیما به چشم چپ زامبی اصابت کرد. زامبی همان جا به زمین افتاد. و محتوای خاکستری رنگ چشم زامبی روی صورتش پخش شد. جیل چند لحظه صبر کرد. تا مطمئن شود زامبی ها مرده اند. به جز خونی که به تدریج روی زمین پخش میشد هیچ حرکت دیگری در اتاق وجود نداشتت.

جیل به طرف دیگر اتاق رفت. سعی کرد با دهان نفس بکشد تا بوی بد زامبی ها اذیتش نکند. رفت طرف در فلزی انتهای اتاق و بازش کرد. هوای تازه به صورتش خورد و حالش را بهتر کرد. هوای گرم و تابستانی جنگل کاملا با هوای خفه و گندیده داخل قصر فرق داشت. بی اختیار لبخند زد. موفق شده بود به در پشتی قصر برسد. هنوز کاملا از قصر بیرون نیامده بود اما میدانست راه درست را انتخاب کرده.

حالا یه راه خروج امن دارم، مستقیما به پشت قصر. از این سمت میتونیم به طرف شمال بریم و یکی از جاده های خروجی رو پیدا کنیم.

جیل در راهرویی بود که معلوم بود به حیاط پشتی قصر میرسد. راهرو سقف انحنا دار بلندی داشت و کف آن با سنگ فرش شده بود. جیل شاخه های پیچ خورده‌ی مو را دید که از پنجره های کوچک بالای دیوار وارد راهرو شده و خودشان را به سقف رسانده بودند. سرعتش را بیشتر کرد تا خودش را به طرف دیگر راهرو برساند. در انتهای راهرو دری فلزی وجود داشت که احتمالا به یک انباری باز میشد. جیل سعی کرد در فلزی انبار را باز کند اما دریافت که کسی عمدا قفل را شکسته. داخل سوراخ کلید با یک نوع چسب مایع پر شده بود و نمیشد بازش کرد. جیل اخم کرد و کمی با قفل کلنجار رفت اما به جایی نرسید.

روی دیوار کنار در تابلوی فلزی بزرگی نصب شده بود. روی تابلو چهار تو رفتگی شش ضلعی دید که به نظر میرسید برای اینکه چیزی در آنها گذاشته شود ایجاد شده اند. تو رفتگی ها هم اندازه بودند و یک خط صاف از مرکز هر چهار تا میگذشت. پایین تابلو نوشته ای حک شده بود که جیل نمی توانست آنرا بخواند. آرزو کرد که کاش الان یک چراغ قوه داشت.

با دست گرد و خاک روی نوشته را پاک کرد و به زور توانست حروف و کلمات را ببیند :
« وقتی خورشید در غرب غروب کند و ماه از شرق طلوع کند، ستاره ها در آسمان پدیدار میشوند و به زمین تعظیم میکنند. پس از آن دروازه زندگی جدید باز خواهد شد.»
جیل پلک زنان نوشته را دوباره خواند.

چهار تو رفتگی، چهار کلید ... و یه چیزایی درمورد دوازه زندگی! این ها رمز باز کردن دره. باید چهار تا کلید رو پیدا کنم و بزارم اینجا ... اما مشکل اینه که باید دنبالشون بگردم.
جیل ناامیدانه به در ضربه زد. اما در کوچک ترین تکانی نمیخورد و حتی صدای لوله هایش هم در نمی آمد. اگر چهار تا کلید را پیدا نمی کردند نمی توانستند از در پشتی قصر فرار کنند. چاره ای نبود. جیل به نقشه قصر نگاه کرد. پیدا کردن کلید ها در همچین جایی سال ها طول میکشید.

صدای زوزه ای از بیرون قصر بلند شد. بلافاصله یک زوزه دیگر پاسخ اولی را داد. سگ های وحشی بیرون قصر پرسه میزدند و آماده حمله بودند. جیل تازه فهمید که فرار کردن از حیاط پشتی قصر هم کار پر دردسری خواهد بود. احتمالا یک دو جین از این سگ ها بیرون گشت میزدند. جیل میدانست که گلوله های اسلحه اش برای کشتن همه هیولا ها کافی نیست. کلی زامبی آدم خوار هم در راهرو های قصر راه می رفتند و دنبال گوشت تازه برای دریدن می گشتند.

آهی کشید و به داخل قصر برگشت. خودش را برای رویارویی با هر خطر مخوفی که در گوشه و کنار قصر پنهان شده بود آماده کرد. استارز ها اینجا زندانی شده بودند

قسمت هفتم

پایان بخش اول


[/HR]
قسمت هفتم
بخش آخر


[​IMG]

کریس میدانست که باید حساب تک تک گلوله ها را داشته باشد. برای همین وقتی که از ربکا جدا شد، در راهرو شروع کرد به سرعت دویدن. پوتین هایش محکم به زمین کوبیده میشدند.

هنوز هم سه زامبی پایین پله ها جمع شده بودند. کریس به راحتی از دست زامبی ها فرار کرد و به طرف دیگر راهرو دوید. همینکه به در انتهای راهرو رسید چرخید و حالت تیر انداز های کلاسیک به خود گرفت. یکی از دست ها برتا را گرفته بود و دست دیگر از زیر اسلحه را محکم نگه میداشت. انگشتش روی ماشه اسلحه آماده شلیک شد.

زامبی ها یکی یکی از راه پله دور شدند و با ناله به سمتش آمدند. کریس با دقت نشانه گیری کرد. آرام نفس میکشید و سعی کرد تمرکز کند.
کریس شلیک کرد. دو گلوله پشت سر هم به بینی زامبی اولی خوردند. بدون توقف گلوله سوم را به قصد پیشانی زامبی دوم شلیک کرد که دقیقا به هدف نشست. مایع سیاه و بد بویی از سر زامبی ها بیرون زد و به دیوار چوبی پشت سرشان پاشید. کریس منتظر شلیک به زامبی سوم بود که دید گلوله ای که به پیشانی دومی خورده و بیرون آمده به چشم زامبی سوم برخورد کرده. زامبی سوم بی هیچ سر و صدایی روی زمین افتاد.

کریس برتا را پایین آورد و با اعتماد به نفس و غرور به قربانی هایش نگاه کرد. کریس تیراندازی بسیار خوب بود و تا به حال چندین بار جایزه اول مسابقات تیر اندازی استارز را برده بود. از اینکه میدید تحت شرایط سخت هم میتواند مثل همیشه تیر اندازی کند از خودش راضی بود. اما بری در نشانه گیریِ سریع خیلی از کریس بهتر بود. کریس به سمت در برگشت و خیلی سریع دستگیره را چرخاند. سعی کرد تمام افکارش را بر روی وضعیت بحرانی و چیز هایی که در خطر بودند متمرکز کند. آلفا ها میتوانستند از خودشان مراقبت کنند و مانند او شانس زنده ماندشان زیاد بود اما ربکا اولین ماموریتش را میگذراند و حتی اسلحه هم نداشت.او باید سریع تر خود و ربکا را نجات میداد.


به اتاق قبلی برگشت که کاغذ دیواری سبز داشت. هر دو طرف را با دقت چک کرد، انتهای راهرو کاملا تاریک بود، بخاطر همین نمیشد دقیق گفت که آیا آن قسمت امن است یا نه.
سمت راستش دری بود که روی سوراخ کلیدش علامت شمشیر را دیده بود. زامبی‌ای که کریس کشته بود همچنان بی حرکت کف زمین دیده میشد. کریس از دیدن اینکه جنازه تکان نخورده است خیالش راحت شد. ظاهرا هدشات بهترین روش کشتن زامبی ها بود، درست مثل فیلم ها ...

کریس به طرف در قفل شده رفت. در طول راه اسلحه را به سمت چپ گرفت، سپس به سمت راست و دوباره به سمت چپ. به اندازه کافی امروز سوپرایز شده بود. جلوی در رسید و کلید را از جیبش بیرون آورد
.

کلید خیلی راحت در قفل چرخید. پشت در یک اتاق خواب کوچک بود که نور چراغ خوابی کمی روشنش کرده بود. در گوشه ای از اتاق یک میز تحریر وجود داشت. هیچ خبری از زامبی نبود، مگر اینکه زیر تخت یا درون کمد قایم شده باشند. در را پشت سرش بست و به فکر فرو رفت. همه بچه ها کما بیش چنین توهم هایی داشتند. بچه ها از هیولا هایی که داخل کمد و زیر تخت قایم میشدند وحشت داشتند.
و اونوقت الان چند سالته؟
کریس سرش را تکان داد تا این افکار را بیرون بریزد. از خودش و فکرش خجالت کشید. آرام داخل اتاق را گشت تا شاید چیز بدرد بخوری بیابد.
اتاق هیچ خروجی دیگری نداشت. از اینجا نمیشد به سالن اصلی قصر برگشت. اما شاید میتوانست اسلحه‌ای بهتر از حشره کش برای ربکا پیدا کند
.

کنار میز تحریر و تخت خواب نامرتب داخل اتاق، یک جا کتابی هم بود. کریس عنوان کتاب ها را مرور کرد. چیز خاصی توجهش را جلب نکرد. روی میز دفتر خاطراتی با جلد چرمی دید. لایه‌ی کلفتی از گرد و خاک روی میز را گرفته بود اما جلد دفتر خاطرات نسبتا تمیز بود. شخصی اخیرا این دفتر خاطرات را جا به جا کرده بود.


کریس کنجکاو شد و دفتر خاطرات را برداشت. صفحات آخر را ورق زد تا شاید سر نخی پیدا کند و بفهمد در قصر چه اتفاقی افتاده. بر روی لبه تخت نشست و شروع کرد به خواندن
.
«9 مه، 1998 : امشب با اسکات و آلیاس از حراست و استیو که توی آزمایشگاه کار میکنه کارت بازی کردیم. همش استیو میبرد. اما من فکر میکنم که تقلب میکرد. عنتر.»
کریس لبخند زد. بقیه یادداشت را نخواند اما وقتی چشمش به صفحه بعد افتاد لبخندش یخ زد. قلبش انگار برای یک ثانیه از حرکت ایستاد.


«10 مه، 1998: یکی از کارمند های رده بالا منو مامور یکی از آزمایش جدیدشون کرد. مورد آزمایش یه چیزی شبیه گوریل پوست کنده میمونه. تو دستورالعمل ها اومده که باید بهش حیوون زنده بدیم بخوره.وقتی که یه خوک جلوش انداخت به نظر اومد که داره باهاش بازی میکنه. قبل از اینکه شروع کنه به خوردن پاهاش رو کند و بعدش دل و رودش رو ریخت بیرون.»
آزمایش؟ یعنی نویسنده داره درمورد زامبی ها حرف میزنه؟
کریس از کشف خودش هیجان زده شده بود. ورق زد و با دقت نوشته ها را خواند. ظاهرا کسی که این دفتر خاطرات را نوشته همینجا کار میکرد. معنیش این بود که لاپوشانی آمبرلا خیلی بزرگ تر و مشکوک تر از چیزی است که کریس می پنداشت.


«11 مه، 1998: نزدیک های ساعت 5 صبح اسکات از خواب بیدارم کرد. مث سگ منو ترسوند. یه لباس محافظ ترسناک تنش بود که قیافش رو مثل فضانورد ها کرده بود. یه لباس دیگه هم بهم داد و گفت که تنم کنم. گفت توی آزمایشگاه زیرزمین اتفاقی افتاده. میدونستم یه روز همچین اتفاقی میفته. اون خونی (با ک بخونید) های توی آزمایشگاه هیچ وقت استراحت نمیکنن. حتی شب ها.»


«12 مه، 1998: از دیروز تا حالا لباس فضایی لعنتی تنمه. پوست بدنم سیاه شده و همه جام میخاره. اون سگ های پدسگ خیلی جالب بهم نگاه میکردن، بخاطر همین منم تصمیم گرفتم بهشون امروز غذا ندم. فلان عمه شون.»


«13 مه، 1998: امروز رفتم درمونگاه چون پشتم ورم کرده و بدجور میخاره. دکتر ها ورم رو پانسمان کردن و بهم گفتن که دیگه لازم نیست لباس محافظ بپوشم. خیلی خسته ام. فقط دوست دارم دراز بکشم و بخوابم.»


«14مه، 1998: امروز صبح یه ورم دیگه روی پام پیدا کردم. مجبور شدم تمام راه تا قفس سگ ها رو با لنگ زدن طی کنم. تمام صبح ساکت بودن که خیلی عجیب بود. بعدش فهمیدم که چند تا شون فرار کردن. اگه کسی بفهمه سرم رو میکنن.»


«15 مه، 1998: اولین روز مرخصیم بعد از مدت هاست و بدجور حالم بده. گفتم برم یه سری به نانسی بزنم، اما وقتی خواستم از قصر برم بیرون نگهبان ها گفتن کسی حق خروج نداره. شرکت دستور داده که همه همینجا تو قصر بمونن. حتی اجازه تلفن زدن هم نداریم. لعنتی ها همه تلفن ها رو قطع کردن. این دیگه چه وضعشه؟
»

«16 مه، 1998: شایعه شده که دیشب یکی از کارمند های آزمایشگاه که میخواسته یواشکی فرار کنه رو با تیر زدن. تمام بدنم تب کرده و میخاره، کل روز رو عرق میکنم. امروز داشتم یکی از ورم های روی دستم رو میخاروندم که دیدم یه تیکه از گوشتش کنده شد. متوجه این اتفاق نشده بودم تا اینکه بوش باعث شد گشنه بشم.»

از اینجا به بعد دستخط نویسنده فوق العاده بد خط و ناخوانا میشد. کریس بقیه نوشته ها را به زحمت میتوانست بخواند. کلمه ها تبدیل به یک سری خطوط بی هدف و بی معنی در صفحه شده بودند.


«19 مه، 1998: تبم قطع شده اما میخاره. گشنمه و غذای سگ خوردم. میخاره و میخاره و اسکات اومد پیشم و صورتش انقدر زشت بود که زدم کشتمش. .»

بقیه صفحات سفید بودن.
کریس بلند شد. دفتر خاطرات را داخل جلیقه اش جا سازی کرد. فکرش درگیر شده بود. بالاخره بعضی از تکه های معما کنار هم قرار گرفته بودند: تحقیقات مخفی در قصری که مخفیانه اداره میشده، یک اتفاق در آزمایشگاه های مخفی، یک نوع آلودگی یا ویروس در قصر پخش شده و افراد اینجا را تبدیل به هیولا کرده ... و بعضی از این هیولا ها توانسته اند از قصر بیرون بیایند
.

قتل های زنجیره ای راکون اواخر ماه مه شروع شده بودند که با تاریخ «حادثه»ی که در قصر اتفاق افتاده هم خوانی دارد. زمان بندی درست به نظر میرسید. اما چه نوع تحقیقاتی در آزمایشگاه های مخفی انجام میشده و آمبرلا چقدر در این آزمایش ها دخالت داشته؟
بیلی چقدر درگیر این تحقیقات بوده؟


کریس نمیخواست به این چیز ها فکر کند، اما همینکه سعی کرد ذهنش را از این افکار خالی کند، فکر جدید به ذهنش خطور کرد ... اگر ویروس هنوز مسری باشد چه؟
به سرعت به طرف در رفت. میخواست پیش ربکا برگردد و یافته هایش را به او هم بگوید. ربکا در این چیز ها وارد تر بود و شاید میتوانست از تحقیقات سری آزمایشگاه های قصر چیزی سر در بیاورد.


کریس آب دهانش را به زحمت قورت داد. چه بسا همین حالا او و دیگر اعضای استارز همه آلوده شده باشند.


پایان
منبع:بازی سنتر


[عکس: vy6nbyidycjry5nea27w.gif]
13-05-2018, 06:55 PM
پاسخ



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  کتاب the umbrella conspiracy (فاسی) قسمت چهارم و پنجم abolfazl 0 293 13-05-2018, 06:53 PM
آخرین ارسال: abolfazl
  کتاب the umbrella conspiracy (فاسی) قسمت دوم و سوم abolfazl 0 293 13-05-2018, 06:52 PM
آخرین ارسال: abolfazl
  کتاب the umbrella conspiracy (فاسی) قسمت اول abolfazl 0 361 13-05-2018, 06:48 PM
آخرین ارسال: abolfazl
  دانلود کتاب (زبان اصلی) abolfazl 0 771 10-06-2017, 11:00 AM
آخرین ارسال: abolfazl
  ترجمه ی کتاب دسیسه امبرلا به فارسی Winter 7 3,432 03-06-2017, 02:23 AM
آخرین ارسال: Winter
  معرفی کتاب The Umbrella Conspiracy leon s.kennedy 0 952 04-03-2017, 09:54 PM
آخرین ارسال: leon s.kennedy



کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


انجمن های فارسی شیطان مقیم

انجمن سری بازی های ویدئویی اهریمن ساکن تنها انجمن رسمی Resident Evil در ایران بوده و سایت در ساماندهی پایگاه های اینترنتی کشور ثبت شده است.

مقالات، ترفند و کلوب داستان نویسی برای طرفداران این بازی

 

  • تمامی حقوق مادی و معنوی مطالب و طرح قالب نزد انجمن رسمی شیطان مقیم محفوظ می باشد و کپی برداری از طرح قالب پیگرد قانونی دارد.