انجمن فارسی شیطان مقیم , رزیدنت اویل , دانلود بازی Resident Evil
  • مشکل ثبت نام برطرف شد - لطفا کش مرورگر خود را خالی کنید

  • لطفا قبل از فعالیت در انجمن اقدام به ثبت نام کنید تا تمامی امکانات قابل نمایش شود

  • تنها انجمن رسمی سری بازی های ویدئویی اهریمن ساکن - Resident Evil

  • انجمن فارسی شیطان مقیم هیچگونه کانال تلگرامی ندارد و نخواهد داشت - تمام فعالیت ها در انجمن می باشد


 
امتیاز دهید
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سناریوی فارسی Resident Evil 6
نویسنده پیام
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

[عکس: 36346089569181660166.jpg]
  CHRIS CAMPAIGN CHAPTER 1
24 دسامبر 2012
جمهوری ادونیا،اروپای شرقی

 
صحنه

(افراد BSAA کنار جنازه یکی از یاران خودشون ایستادن،کاپتان تیم کریس ردفیلد هم به جمع اونا اضافه میشه)
پیرز با اشاره به سربازی که کشته شده:اون در حال انجام عملیات بازسازی بوده.به تنهایی.



(سربازان BSAA همه نا امید و ناراحت هستن،کریس با چهره ای غمگین به جنازه یکی از افراد خودش نگاه میکنه و بعد از اون شروع به آماده کردن همه افراد برای انجام ماموریت و روحیه دادن به اونا کنه)
کریس:گوش کنید! در BSAA ما وظیفه داریم تا جهان را از شر بایوتروریسم خلاص کنیم و تنها راهی که ما میتونیم به اون وسیله این کار را انجام بدیم همبستگی و با هم بودنه
پیرز:هیچکس بی ارزش نیست
کریس:دقیقا،حالا ممکنه هر کدوم یا همه شما آماده باشید که در راه رسیدن به هدف کشته بشید،اما این وظیفه منه که ضمانت کنم همه شما زنده این ماموریت را پشت سر بذارید
(فین مکاولی عضو تازه وارد تیم با چهره ای ناراحت و نگران به حرف های فرمانده خودش گوش میده و نمیتونه جلوی اشک خودشو بگیره)
پیرز:جمع و جورش کن،فین
فین:متاسفم،قربان
کریس:هیچکس پشت سر رها نمیشه،نه تا زمانی که زیر نظر من هستید،فهمیدید؟
اعضای تیم:بله،قربان
پیرز:فین،بروزرسانی(آپدیت) را به ما نشون بده
فین:بله،قربان
(فین یک دستگاه مخصوص رو به دست میگیره و به وسیله اون اطلاعات مربوط به دشمنان و چگونگی انجام ماموریت را روی زمین به تصویر میکشه)
فین:نیروهای چریک از نمونه های جدید سلاح های بیولوژیک(.B.O.W) استفاده میکنن،مرکز فرماندهی اونا را جاوو نامگذاری کرده،جاووها به شدت باهوشو به طرز غیر قابل باوری قوی هستن و این قابلیت را دارن که بر اثر آسیب های فیزیکی جهش پیدا کنن
کریس:بسیار خب،شما همه تعلیمات و تمرینات را میدونید،به 3 گروه تقسیم بشید،حرکت کنید!
اعضای تیم:دریافت شد قربان،بله قربان
(بعد از دور شدن بقیه افراد کریس به سمت فین میره)
کریس:تو تازه کار هستی،ها؟
فین:بله قربان،فین مکاولی هستم قربان
کریس:من میدونم که نگران هستی فین ولی اعضای گروه هوای تو رو دارن،باشه؟
فین:بله قربان،هر کاری که در توان باشه انجام میدم
(کریس لبخند میزنه و فین و پیرز رو تنها میذاره)
فین:اون(کریس) همیشه اینقدر ابهت داره؟
(پیرز هم سر خودشو تکون میده و همگی برای شروع عملیات آماده میشن،با شروع عملیات افراد BSAA وارد معابر شهر شده و با جاووها روبرو میشن)
گیم پلی
پیرز:دشمن شلیک میکنه! دشمن شلیک میکنه! تیم آلفا حمله کنید!
(با شلیک یک R.P.G تعدادی از افراد BSAA و وسایل نقلیه آسیب میبینن و درگیری بین افراد BSAA و جاووها شروع میشه)



کریس:تمام سربازها پخش بشن،به طرف دشمن شلیک کنید،مرکز فرماندهی به گوش باشید،در منطقه 2 دل(قلب) به سمت ما شلیک شده،به دشمن حمله میکنیم!
مرکز فرماندهی:دریافت شد،مراقب سربازهای سر خود باشید،گروه آلفا به گوش باشید،افراد ما در حال حاضر به شدت پخش شدن و از هم دور هستن،نگران هستیم که نتونیم به شما کمکی کنیم.
کریس:دریافت شد،پس ما به تنهایی پیش میریم
مرکز فرماندهی:گروه آلفا شما اونجا مثل یک سری هدف بی دفاع هستید،وارد اون ساختمان بشید
(اعضای تیم آلفا با گونه های جدید .B.O.W روبرو میشن)





کریس:اینا همون نمونه های جدید سلاح های بیولوژیک هستن که مرکز فرماندهی به ما هشدار داده بود؟
پیرز:گلوله حتی روی اونا اثر هم نمیذاره،اینا هیچ شباهتی به دشمن های معمولی ندارن!
(کریس و پیرز وارد ساختمانی که مرکز فرماندهی دستور داده بود میشن که ناگهان یک موجود غول پیکر وارد اون منطقه میشه)
پیرز:من نمیدونستم که سلاح های بیولوژیک میتونن تا این حد بزرگ بشن،چند تا نمونه جدید دیگه از سلاح های بیولوژیک وجود داره؟
(موجود غول پیکر یک جبپ را به سمت کریس و پیرز پرتاب میکنه که جیپ با اونا برخورد نمیکنه،موجود غول پیکر به سمت کریس و پیرز حمله میکنه و کریس و پیرز به سمت دیگه شروع به دویدن میکنن و موجود غول پیکر هم اونا رو تعقیب میکنه)



کریس:فین،یک .B.O.W غول پیکر دنبال ماست،من به پشتیبانی نفربر زرهی احتیاج دارم،همین الان!
فین سوار بر یک نفر بر زرهی در حال برداشتن موانع از سر راه بقیه نیروها هست
فین:در حال برداشتن موانع هستم،قربان!به محض اینکه بتونم خودمو میرسونم
(کریس و پیرز به جنگیدن با موجود عظیم الجثه ادامه دادن تا زمانی که فین سوار بر خودرو زرهی به سمت موجود عظیم الجثه تیراندازی کرد و باعث فرار کردن اون شد،موجود غول پیکر در حین فرار کردن باعث خراب شدن یک ساختمان و مسدود شدن راه شد)
کریس:از تیم آلفا به مرکز فرماندهی،مسیر حرکت ما توسط یک .B.O.W مسدود شده
مرکز فرماندهی:مسیر خودتونو از جاده 1 به جاده 4 تغییر بدید.
(اعضای تیم مسیر خود را برای رسیدن به مقصد عوض کردن)
فین:اونا(سلاح های بیولوژیک) عظیم الجثه بودن!نمیدونستم یک .B.O.W میتونه تا این حد بزرگ بشه
یکی از اعضای تیم:همیشه مواد جدیدی به این سلاح ها اضافه میشه،میتونن هر نمایش عجیب و غریبی که بخوان راه بندازن!
(اعضای تیم توسط جاووها محاصره شدن و اونا از همه طرف به سمتشون شلیک میکنن)
فین:لعنتی! اونا همه جا هستن!
یکی از اعضای تیم:از نفر بر زرهی برای پناه گرفتن استفاده کنید! عجله کنید! پشتش پناه بگیرید!
پیرز:پناه بگیرید! در فضای باز ممکنه تیکه تیکه بشیم!
(راه تیم توسط یک فنس آهنی مسدود شده و اونا بین جاووها گیر افتادن)
فین:من از نفر بر زرهی استفاده میکنم و فنس را از سر راه برمیدارم!
(فین به وسیله خودرو زرهی فنس را از سر راه کنار میزنه و اعضای تیم وارد منطقه جدید میشن،ناگهان خودروی زرهی متوقف میشه)
فین:فکر کنم با یک مین ضد تانک برخورد کردم! خودروی زرهی غیر قابل استفاده شده!
(اعضای تیم ادامه راه را بدون خودروی زرهی ادامه میدن،پس از نابودی جاووها یک بار دیگر اعضای تیم به یک فنس برخورد میکنن که راه اونا رو مسدود کرده)
پیرز:فین! بیا اینجا! باید این فنس را منفجر کنی!
فین:اومدم قربان،همین الان چاشنی ها را کار میذارم!
(فین با استفاده از مواد منفجره فنس را از سر راه برمیدارد و اعضای تیم به را خودشون ادامه میدن که به یک واگن قطار باری که راه را مسدود کرده میرسن)
یکی از اعضای تیم:یک واگن قطار راه را مسدود کرده! از این مسیر نمیشه جلوتر رفت!
فین:من واگن را از سر راه برمیدارم! تا زمانی که من چاشنی ها را کار میذارم منو پوشش بدید!
(فین شروع به کارگذاری مواد منفجره و چاشنی ها میکنه و بقیه اعضای تیم هم اونو پوشش میدن)
فین:با تمام سرعت در کار کردن هستم...صبر داشته باشید!
(پس از گذشت مدتی)
کریس:چقدر دیگه مونده،فین؟
فین:تقریبا تمومه! چاشنی ها آماده انفجار هستن،پناه بگیرید!
(اعضای تیم پناه میگیرن و انفجار باعث میشه که واگن قطار برای لحظاتی از جای خودش تکان بخوره و در همین فرصت کوتاه اعضای تیم خودشونو به سمت دیگه اون میرسونن و بعد واگن قطار به حالت اول خودش برمیگرده و جاووها پشت اون باقی میمونن،اعضای تیم هم ماموریت خودشونو ادامه میدن،در ادامه اعضای تیم آلفا با اعضای تیم براوو روبرو میشن و باید به اونا کمک کنن و با هم ماموریت را ادامه بدن)
مرکز فرماندهی:از مرکز فرماندهی به تیم آلفا،تالار شب در طرف دیگر پل قرار داره،با تیم براوو همراه بشید و حرکت کنید.
کریس:اوضاع چطوره؟تلفات داریم؟
(اعضای تیم آلفا به یک پل عظیم رسیدن که یک تانک قدیمی هم قسمت پایینی پل را میدود کرده بود،یکی از اعضای تیم براوو هم که به شدت زخمی شده بود،روی پل گیر افتاده بود)
مرکز فرماندهی:یکی از افراد تیم براوو روی پل گیر افتاده
پیرز:یک تانک روی پل قرار گرفته،مسیر مسدود شده!
کریس:خب افراد،رسیدن به سرباز زخمی اولویت اول ماست.
(اعضای تیم آلفا و براوو همکاری خودشونو شروع کردن)
فرمانده تیم براوو:گروه آلفا،دشمن را با استفاده از شلیک کردن از پهلو سرکوب کنید.تمام تک تیراندازها،به فرمان من!
(پیرز به کمک کریس خودشو به بقیه تک تیراندازها میرسونه تا از زاویه دیگه افراد روی پل و کریس را پوشش بدن)
یکی از اعضای تیم براوو:اون(سرباز زخمی) همین نزدیکیه اما به شدت زخمی شده! باید نجاتش بدید!
فین:دریافت شد،من در موقعیت قرار میگیرم!
(فین خودشو به سرباز BSAA مجروح میرسونه،کریس به دنبال فین میره که ناگهان یک انفجار باعث میشه که قسمتی از پل ریزش کنه و کریس هم در اون قسمتی که در حال فرو ریختن بود گیر میوفته)
فین:کاپتان! از این طرف!
(کریس خودشو به فین میرسونه و فین کریس را بالا میکشه)
کریس:من به تو مدیون هستم فین،حال دوست زخمی ما چطوره؟
فین:هنوز همراه ماست(زنده اس)،من کمک های اولیه را شروع میکنم
(در همین لحظه پیرز و بقیه تک تیراندازها در حال مقابله با جاووها هستن تا خودشونو به موقعیت مورد نظر برسونن و از پهلو به دشمن و تانک روی پل حمله کنن،پیرز وارد یک راهرو تاریک میشه)
فرمانده تیم براوو:برای اینکه اینجا بتونی ببینی به یک دوربین حرارتی احتیاج داری
مرکز فرماندهی:گروه آلفا به گوش باشید! یک تانک T-72 قدیمی در حال حرکت به سمت موقعیت شماست.به نظر میرسه که یک تانک تعمیر شده باشه.
فین:اونا از اسلحه های بزرگی استفاده میکنن،مراقب باش،کاپتان!
کریس:من به یک سلاح بزرگتر احتیاج دارم
(پیرز خودشو به موقعیت مورد نظر میرسونه)
فرمانده تیم براوو:پیرز،از اینجا میتونی کل پل را زیر نظر داشته باشی،سلامتی کاپتان ردفیلد به تو بستگی داره.من راه را باز میکنم.
پیرز:کاپتان! اگه تانک را از موقعیت خودش خارج کنی،من میتونم نابودش کنم،اسلحه من نمیتونه در بدنه تانک شکاف ایجاد کنه،من به یک چیز قویتر احتیاج دارم
کریس:پیرز! یک کامیون دارای مخزن سوخت کنار تانک هست،بهش شلیک کن!
پیرز:کاپتان! تانک جلوی منو گرفته،نمیتونم دقیق تیر اندازی کنم! اگه میتونی تانک را جا به جا کن!
(کریس با شلیک کردن به سمت تانک باعث میشه که تانک موقعیت خودشو عوض کنه و پیرز با شلیک کردن به مخزن سوخت کامیون پشت تانک باعث انفجار و از کار افتادن تانک میشه)
کریس:شلیک خوبی بود،پیرز!
(بعد از نابود کردن تانک)
فرمانده تیم براوو:راه باز شد،بهتره که ما هم با کاپتان ردفیلد همرا بشیم
پیرز:بریم
کریس:من به سمت قسمت بالایی پل حرکت میکنم،بالای پل همدیگه رو میبینیم
(پیرز به سمت قسمت بالایی پل حرکت میکنه اما راه برای بالا رفتن پیرز بسته شده،نردبان بالای سر پیرز گیر کرده)
پیرز:کاپتان! ما راهی براس رسیدن به تو نداریم،نردبان را برای ما پایین بفرست
(کریس خودشو به قسمت بالایی پل میرسونه و راه را برای بالا اومد پیرز باز میکنه)
کریس:پیرز! نردبان را پایین فرستادم،بیا بالا!
(بعد از اینکه کریس،پیرز و بقیه اعضای تیم های آلفا و براوو(بغیر از فین و عضو مجروح تیم براوو) در قسمت بالایی پل دور هم جمع شدن،ناگهان نیروی کمکی دشمن از راه رسید و یک توپ قدیمی بزرگ هم همراه خودشون داشتن،بقیه نیروهای دشمن هم با استفاده از چتر از هواپیما خارج شده و روی پل فرود اومدن)
پیرز:نیروی کمکی دشمن رسید! فین،به تو احتیاج داریم!
فین:عضو زخمی تیم براوو نمیتونه راه بره،فعلا بدون من ادامه بدید!
کریس:هیچکدوم از اعضای این تیم پشت سر رها نمیشن
پیرز:ما موقعیت خودمو حفظ میکنیم! برای من مهم نیست اگر مجبور بشی سرباز زخمی را تا اینجا حمل کنی،خودتو برسون این بالا!
فین:بله قربان،راه افتادم
(فین سرباز مجروح را روی کمر خودش میندازه و به سمت قسمت بالایی پل حرکت میکنه)
کریس:ما باید تا زمانی که فین به اینجا میرسه این پل را امن نگه داریم
پیرز:دریافت شد
(اعضای تیم آلفا و براوو با تعداد زیادی جاوو مقابله میکنن تا پل را تا لحظه رسیدن فین به محل امن نگه دارن)
پیرز:فین،موقعیت فعلی خودتو گزارش بده!
فین:در حال بالا اومدن از نردبان هستم قربان،تقریبا رسیدم
(بعد از گذشت مدت کوتاهی فین به همراه سرباز مجروح به بقیه اعضای تیم رسیدن)
فین:اینجا هستم،قربان
پیرز:!خوبه،وقتشه که کارو شروع کنی
کریس:ما باید نیروی کمکی دشمن را متوقف کنیم،فین ازت میخوام که پل را منفجر کنی
فین:بله،قربان! من کارگذاری چاشنی ها را شروع میکنم
پیرز:بسیار خب،سریع انجامش بده!
(فین چاشنی ها را کار گذاشت و مواد منفجره آماده انفجار شدن)
فین:آماده انفجار!
کریس:همه عقب نشینی کنید و پناه بگیرید!
پیرز:کاپتان،هنوز یک اسلحه ریلی فعال باقی مونده
کریس:صبر کنید تا جایی که ممکنه نزدیک بشه و بعد چاشنی ها را منفجر کنید
(نیروهای دشمن به همراه توپ قدیمی بزرگ به نزدیکی نیروهای BSAA رسیدن)
کریس:فین! همه چیز به تو بستگی داره!
فین:دریافت شد!
(فین چاشنی ها رو منفجر میکنه و باعث ریزش قسمتی از پل میشه که نتیجه اون سقوط توپ بزرگ و قسمتی از نیروهای کمکی دشمن و نابودی اوناست و همچنین راه برای بقیه نیروهای دشمن هم مسدود میشه،اعضای تیم آلفا و براوو راه خودشونو به سمت تالار شهر ادامه میدن،در نزدیکی تالار شهر نیروهای BSAA با شری برکین مامور سازمان امنیت ملی ایالات متحده و جیک مولر که تحت حفاظت این سازمان هست برخورد میکنن) © Residentevil.ir و تحریریه™


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 09:47 PM
پاسخ
 تشکر دریافتی: leon s.kennedy
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

JAKE CAMPAIGN CHAPTER 1

DECEMBER 24 ,EASTERN  EDONIAN  REPUBLIC


 
صحنه جیک رو نشون میده که در حال سوت زدنه و در حالی که یه سیب و یه سرنگ تو دستاشه به دیواری تکیه میده و میشینه.جیک اون سیبو رو زمین میذاره و سرنگ رو به گردنش تزریق میکنه.صحنه به سمت شری میره که در حال دویدن توی راهرویی هستش و تو یه اتاقی میبینه که سربازا در حال تزریق کردن همون سرنگ به خودشونن.ناگهان یکی از سربازا از در بیرون میاد و به سمت جیک میره.


    

جیک : این چیزه هنوز باهات کاری نکرده؟قرار بود تا یه جور افزاینده انرژی باشه ولی من هیچ تفاوتی حس نمیکنم.میدونی بین خودمون بمونه.....ما باید در خواست پول بیشتری میکردیم.
جاوو ناگهان با چاقو به جیک حمله میکنه و سیبی رو که در دست جیکه از وسط نصف میکنه.
جیک : خیلی بیشتر !
جاوو بازم به جیک حمله ور میشه ولی جیک جلوی حمله اونو میگیره.



جیک : من مطمئنم که این کار بخشی از قرارداد نبود.ولی من بازم حاضرم تا مذاکره کنم.
اون دو با هم درگیر میشن و جیک باحرکات مخصوص و قشنگ خودش اون جاوو رو میزنه و اونو به سمت دیوار پرت میکنه و بعدش با یه لگدکار اونو یکسره میکنه.از طرف دیگه هم شری وارد میشه.
شری : تو اون دارو رو استفاده کردی؟
جیک : آره ولی اگه تو مال خودتو میخوای باید بری طبقه پایین و اسمتو پیش اون خانم ثبت کنی.اگرچه توصیه اش نمیکنم.
شری : شکی درش نیست.تو پادتن داری.
جیک : خیلی ممنون.
شری به سمت دریچه ای میره و اونو باز میکنه.
جیک : وایسا...چی؟
شری : تو میتونی یه کلیدی برای نجات این دنیا باشی جیک مولر.
چندین جاوو از دروارد میشن و سریعا به طرف شری و جیک حرکت میکننتا با اونا درگیر بشن.
جیک : بهتره اول خودمو نجات بدم !
جیک وارد اون دریچه میشه و از اون به پایین سر میخوره.شری هم شروع به تیراندازی به سمت اونا میکنه و جلوی حمله جاووها رو میگیره.سپس سریعا وارد همون دریچه میشه تا به جیک ملحق بشه.
جیک : چیزی رو از دست دادی؟
شری : فقط تعادلمو.خوبم.من شری برکین هستم مامور....
جیک : آره آره خوش به حالت ولی الان وقتش نیست.تو میای؟
شری : بعد از تو.


جیک و شری هم اکنون در مکانی شبیه فاضلاب هستن.
شری : اون چیزا جاوو بودن.اون B.O.W هایی هستن که شورشی ها دارن استفاده میکنن.
جیک : پس به همین خاطره که اون گروه لعنتی BSAA اینجا هستن.
شری : ما باید بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنیم از کشور خارج بشیم.
جیک و شری از پله ها بالا میرن و به یه راهرو میرسن و در انتهای اون راهرو هم از نردبان بالا میرن و میبینن که جاووها در حال جنگیدن با گروه BSAA هستن.
جیک : خدا لعنتت کنه BSAA ! داری به چی تیرندازی میکنی؟
شری : الان همه آدمای گروه تو یکی از اون جاووهاست و تو هم درست ممثل اونا لباس پوشیدی.زود باش.ما باید از اینجا بیرون بریم.
جیک و شری از همون کوچه عبور میکنن و وارد دری میشن که بیرون اون باز هم درگیری ادامه داره.
جیک : پسر...این سیرک رو نگاه کن ! پاپ کورن هم دارن؟
شری : دیگه چرت و پرت نگو ! وقت نداریم !
جیک : اوضاع اینجا حسابی به هم ریخته !
شری : ما پناه میگیریم.من تو رو سریعا از اینجا بیرون میبرم.
گروه BSAA هم شروع به تیرندازی به سمت جیک میکننولی اونا موفق میشن از اونجا رد بشن.ناگهان موشکی به نزدیک جیک برخورد میکنه و اونو از شری جدا میکنه.ولی جیک از اونجا بیرون میاد و پیش شری برمیگرده و به طرف دری میرن و با کمک هم اونو میشکنن و وارد میشن.


جیک و شری هم اکنون درون اتاقی قرار دارن.
جیک : خیلی خوب..هر چی به وقتش.
سپس به سمت پنجره ای میره و بیرونو نگاه میکنه.
جیک : من دویست هزار تا از الان میخوام و دویست هزار تا هم وقتی این قضیه تموم بشه و اون B.O.W ها؟اونا اضافی هستن.
شری : من اینجا نیومدم تا استخدامت کنم.
جیک : چی؟برای چی اینجا اومدی؟
شری : خونت.
جیک پوزخندی میزنه.
جیک : تو چی کاره هستی؟از طرف صلیب سرخ تا چیزی؟
شری : نه گوش کن.اون چیزایی که به ما حمله کردن.اونا همگی تحت تاثیر ویروس جدیدی که C هستش قرار داشتن.دقیقا همون چیزی که تو ازش استفاده کردی.چون بدن تو anti-bodies داره بهت اثر نکرد.الان ما داریم بر ضد حمله بیوتروریستی جهانی مبارزه میکنیم و ما دیروز به این واکسن احتیاج داشتیم.ما به تو احتیاج داریم جیک به خونت.
پس از این صحبت ها جیک دوباره به سمت پنجره برمیگرده و به فکر فرو میره.
جیک : 50 میلیون دلار....نقد و بدون مذاکره.یه خورده هم به تو میرسه.


جیک و شری از اتاق بیرون میان و وارد راهروی فضای باز میشن.
جیک : مثل اینکه اونا منتظر ما هستن.ما مجبور میشیم که بهشون تیرندازی کنیم.
شری : موافقم.ما هیچ راه چاره دیگه ای نداریم.
اونا تو راهشون جاووها رو از پا درمیان و از اون راهرو عبور میکنن.جلوتر جیک از میله ای میگیره و به طرف دیگه اون میپره.



جیک : منتظر چی هستی؟
شری :  من از نظر تو شبیه یه آکروبات باز سیرک هستم؟!
جیک : نگران نباش.من تا پولمو نگیرم فرار نمیکنم.
شری از یه راه دیگه عبور میکنه و به دیوار بلند میرسه.
شری : کمکم کن.
جیک به سمت مکانی که شری حضور داره حرکت مبکنه و به شری کمک میکنه تا از دیوار بالابره.
جیک : همه جا اینجا داره به راحتی از بین میره.
بعد از اینکه هردو دوباره به هم ملحق شدن به یه در میرسن که با کمک هم اونو میشکنن و وارد میشن و از پنجره پلی رو میبینن که چند نفر در حال جنگ هستن
شری : مثل اینکه BSAA قرار با اونا سر و کله بزنه.
جیک : و نصف قضیه رو نمیدونی.آخرین بار من متوجه شدم که همکارای من اون طرف رودخونه یه تانکی رو پارک کردن.تنها راهی که BSAA دوباره میتونه از اون پل عبور کنه توی کفن هستش.
شری : نه تو اشتباه میکنی.اونا مقاوم تر از اون چیزی هستن که تو فکر میکنی.
بعد از اون اونا تو راهشون جاووها رو میکشن و جیک شری رو به بالای نردبان میفرسته تا شری میله رو برای جیک پایین بیاره.جیک بعد از پریدن توسط میله میبینه که هلیکوپتر BSAA در حال تیرندازی به سمت اونه.



جیک : اه چیه؟من یکی از اون عوضی ها نیستم ای احمق ها !
جیک موفق میشه تا از دست اون هلیکوپتر فرار کنه و در ادامه نیز به شری ملحق میشه.با کمک هم باز هم دری رو میشکونن اما در این مکان حجم عظیمی از جاووها وجود داره.
جیک : تو چی فکر میکنی؟بجنگیم یا فرار کنیم؟
شری : اونا خیلی زیادن.من فرار میکنم !
اونا مجبور میشن که از اون منطقه فرار کنن و در نهایت به یه در بزرگ قرمز رنگ میرسن و وارد اون میشن.


اونا واردجایی شبیه فاضلاب میشن و اطراف خودشونو با دقت نگاه میکنن.
جیک : خیلی خوب کجا بریم؟



سپس صحنه غولی رو نشون میده که سربازی رو با چنگک بزرگ خودش گرفته و درحالی که اون سرباز حسابی ترسیده اوستاناک هم چیز تیزی رو تو بدن اون فرو میکنه.سپس از طرف دیگه هم جاووها میان و به جیک و شری تیرندازی میکنن.



شری : بیا بریم.این کار وقت تلف کردنه.
جیک : اوه لعنتی نه !
سپس اوستاناک به سمت اونا حمله ور میشه و پس از کنار زدن جاووها جیک رو میبینه و به سمتش حرکت میکنه.
شری : بدو !
سپس عقب میرن و پشت ستونی پناه میگیرن.
جیک : اینو بخور !
جیک به کپسول های گاز کنار اوستاناک شلیک میکنه و اونارو منفجر میکنه.



شری : واسه هشداری که دادی ممنون.
اما اوستاناک یکی از جاووها که رو زمین هستش رو با چنگک برمیداره و اونو به طرز فجیعی میکشه و سپس فریادی هم میزنه.


جیک :  خیلی خوب ما با برنامه تو پیش میریم.


در همین موقع جیک و شری به سرعت از دست اوستاناک در حال فرار هستن.
جیک : اون حروم زاده خیلی قویه !
شری : بدو !!!
شری : جیک.
جیک : همیشه یه چیزی با خانوما هست.



سپس از دست اوستاناک فرار میکنن و از پنجره ای شیرجه میزنن و وارد خونه ای میشن.
جیک : اون دیگه چیه؟
شری : اون داره مارو دنبال میکنه خوب....در واقع تو رو.
پس از عبور از اون مکان وارد سالن بسیار بزرگی میشن.
شری : نگاه کن.ما نمیتونیم از اینجا بیرون بریم.
جیک :  مثل اینکه اینجا هم میخواد فرو بریزه.یکی به بازرس بیرون ساختمون خبر بده.
شری : آره.پسر اینجا از بیرون خیلی سردتره.
پس از اینکه اونا دری رو میشکنن و وارد میشن قسمتی از سقف فرو میریزه و و جاوو ها وارد صحنه میشن تا دردسر درست کنن.



شری :  اونا مارو پیدا کردن.
جیک :  لعنتی. این عوضی ها کار بهتر از این ندارن انجام بدن؟
به محض اینکه اونا میخوان وارد در بعدی بشن اوستاناک و جاووهای زیادی به استقبال اونا میان.پس از درگیری های زیاد جیک و شری با شلیک به سمت بشکه های انفجاری به اوستاناک آسیب میزنن.
شری : تو جیک رو نمیبری !
جیک : امیدوارم که قضیه 50 میلیون دلار منو فرموش نکرده باشی.
شری : اگه از اینجا زنده بیرون بریم با رئیسم صحبت میکنم.
اونا همچنان به صدمه زدن به اوستاناک ادامه میدن.



جیک : چیه عوضی؟داری قدرتتو از دست میدی؟
اونا بالاخره موفق میشن بر اوستاناک غلبه کنن اما ناگهان زیر پای اونا خالی میشه و رو زمین میوفتن و حالا در مکان تاریکی هستن.
شری : قسم میخورم این ماموریت داره خیلی سخت میشه ولی حداقل هنوز تو زنده ای.
جیک : سه سال پیش فکر میکردم که قراره تو جنگل های آمریکای جنوبی بمیرم.دشمن مارو محاصره کرده بود.قبلا اونو میدونستم که همه تو تیم ما مردن و من هم اسلحمو گم کرده بودم.یه احمقی با چاقو به من حمله ور شد.احتمالا فکر میکرد من ارزش یه گلوله هم نداشتم.
شری : چرا این چیزا رو داری به من میگی؟
جیک : مردن روی تیغ آخرین راهیه که میخوای.


Residentevil.ir ©
تحریریه™


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 09:50 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

CHRIS CAMPAIGN CHAPTER 2
24 دسامبر 2012
جمهوری ادونیا،اروپای شرقی

ادامه...

صحنه
(شری جلو میاد و با استفاده از کارت شناسایی خودشو معرفی میکنه)
شری:شری برکین-امنیت ملی!
(کریس به طرف شری میره و گفت و گویی بین اونا شروع میشه)
کریس:شری برکین؟تو،توی راکون سیتی بودی
شری:چطور اینو میدونی؟
کریس:کلر
شری:صبر کن...تو کریس هستی؟
کریس:خواهرم همش با من در مورد تو حرف میزد
(پیرز صحبت کریس و شری رو قطع میکنه و به جیک اشاره میکنه)
پیرز:کریس،اون مرد به عنوان یک شورشی تحت تعقیبه
شری:آره،اون یه مزدوره اما الان تحت حافظت دولت ایالات متحده هست و برای BSAA هیچ خطری نداره
جیک:مگر اینکه کسی به من پول بده تا(خطرناک) باشم
پیرز:چی گفتی؟
(کریس و پیرز به جیک خیره میشن و جیک هم به اونا نگاه میکنه)
جیک:چی؟
کریس:هیچی
(در همین لحظه مرکز فرماندهی از طریق بیسیم با تیم آلفا ارتباط برقرار میکنه)
مرکز فرماندهی:از مرکز فرماندهی به تیم آلفا،نیروی کمکی بخاطر توپخانه های ضدهوایی قادر به فرود اومدن نیست،اونا(توپخانه ها) را از بین ببرید،چی-؟ما یک دیو بزرگ روی رادار میبینیم،درست به سمت شما میاد
(یک .B.O.W غول پیکر که توسط یک هلیکوپتر حمل میشه دقیقا در محلی که نیروهای BSAA اونجا جمع شدن رها میشه تا افراد BSAA را نابود کنه،کریس به سمت شری میره و بهش هشدار میده)
کریس:بعدا با هم صحبت میکنیم،الان شما باید پناه بگیرید
گیم پلی
(بقیه افراد BSAA برای از کار انداختن سلاح های ضد هوایی و همچنین جنگیدن با .B.O.W عظیم الجثه آماده میشن،در همین حین یکی از افراد تیم اکو که به عنوان نیروی کمکی برای حمایت کردن از تیم های آلفا و براوو به محل اعزام شدن و به واسطه اسلحه های ضد هوایی قادر به فرود اومدن نیستن از طریق بیسیم با تیم آلفا ارتباط بر قرار میکنه)
یکی از اعضای تیم اکو:تیم آلفا به گوش باشید! اکو صحبت میکنه،اون برج های ضدهوایی ما رو ناتوان کردن
کریس:دریافت شد اکو،ما ترتیب اونا رو برای شما میدیم
(فین به سمت ساختمانی که اولین اسلحه ضدهوایی اونجاست میره)
فین:اولین هدف ما اینجاست!
شری:کریس! ما به شما(افراد BSAA) کمک میکنیم
کریس:احتیاجی نیست! شما باید به یک محل امن برید
شری:نگران من نباش،من میتونم از خودم مراقبت کنم! و شما(افراد BSAA) به کمک احتیاج دارید
جیک:یا عیسی مسیح...شانس من برای زنده موندن وقتی برای پول و ثروت میجنگیدم بیشتر بود
(فین مکاولی به سمت اولین اسلحه ضد هوایی میره تا چاشنی های انفجاری رو کنار اون کار بذاره و نابودش کنه،در همین حین بقیه افراد فین را پوشش میدن)
فین:من چاشنی های مواد منفجره را روی اسلحه ضدهوایی کار میذارم،ولی یکم طول میکشه،برای من فرصت انجام کارو فراهم کنید!
(بقیه افراد تیم به مقابله با .B.O.W عظیم الجثه و دور کردن اون از موقعیت میپردازن تا برای فین مزاحمتی ایجاد نکنه)
شری:کریس! ما ترتیب اون بزرگه(B.O.W) را میدیدم
جیک:ممنون که منو برای انجام این کار داوطلب کردی
فین:یکم دیگه وقت لازم دارم!
(فین کارگذاری چاشنی ها روی اولین اسلحه ضد هوایی رو تموم میکنه)
فین:چاشنی ها کارگذاشته شدن! همه برید عقب!
(همه از محل دور میشن و اسلحه اول به وسیله انفجار نابود میشه)
مرکز فرماندهی:فقط دو اسلحه دیگه باقی مونده!
فین:باشه،به سمت هدف بعدی میریم
(همه اعضای تیم به سمت اسلحه ضد هوایی دوم حرکت میکنن و فین کارگذاری چاشنی ها رو شروع میکنه)
فین:من چاشنی های مواد منفجره را روی اسلحه ضدهوایی کار میذارم،ولی یکم طول میکشه،برای من فرصت انجام کارو فراهم کنید!
(بقیه افراد تیم فین رو پوشش میدن و .B.O.W عظیم الجثه رو از فین دور نگه میدارن)
فین:یکم دیگه وقت احتیاج دارم!
(بعد از گذشت مدتی کارگذاری چاشنی ها روی اسلحه دوم هم تموم میشه)
فین:چاشنی ها کار گذاشته شدن! همه برید عقب!
(افراد تیم از محدوده انفجار خارج میشت و اسلحه دوم هم نابود میشه)
مرکز فرماندهی:خوبه آلفا،یک اسلحه دیگه مونده
(در همین لحظه .B.O.W غول پیکری که تیم آلفا در اوایل ماموریت خودشون در قسمت دیگه شهر با اون مواجه شده و باعث فرار کردنش شده بودن وارد محل میشه)
مرکز فرماندهی:یک .B.O.W غول پیکر دیگه به موقعیت شما نزدیک میشه
پیرز:این همونه با در منطقه 2 دل(قلب) اونو گم کردیم!
کریس:تیم آلفا! آماده برای شلیک!
فین:فقط یکی مونده! همه برید توی اون گذرگاه زیرزمینی!
(افراد BSAA وارد گذرگاه زیر زمینی میشن تا خودشونو به محل سومین و آخرین اسلحه ضد هوایی برسونن،بعد از رسیدن به سومین اسلحه فین در حالی که بقیه افراد اونو پوشش میدن شروع به کارگذاری چاشنی ها میکنه)
فین:من چاشنی های مواد منفجره را روی اسلحه ضدهوایی کار میذارم،ولی یکم طول میکشه،برای من فرصت انجام کارو فراهم کنید! یکم دیگه وقت احتیاج دارم!
(پس از گذشت لحظاتی کارگذاری چشنی ها تموم میشه)
فین:چاشنی ها کار گذاشته شدن! همه برید عقب!
(بعد از نابودی تمام سلاح های ضد هوایی)
(حالت اول:اگر .B.O.Wهای غول پیکر از بین رفته باشن)
مرکز فرماندهی:کارو خوب انجام دادید آلفا! تیم اکو به زودی فرو میاد
(حالت دوم:اگر بعد از نابودی سلاح های ضد هوایی .B.O.Wهای غول پیکر هنوز زنده باشن)
مرکز فرماندهی:تمام اسلحه های ضدهوایی از بین رفتند،خوبه آلفا! اما کار شما هنوز تمم نشده،تیم اکو تا زمانی که شما ترتیب .B.O.W غول پیکرو ندید نمیتونه فرود بیاد،ما از بالا(آسمان) به اون حمله میکنیم،نقطه ضعف اونو پیدا کنید
(اعضای تیم آلفا نقطه ضعف .B.O.W غول پیکر را پیدا کردن و اعضای بدن آسیب پذیر این موجود عظیم الجثه را هدف قرار دادن)
خلبان هواپیمای جنگنده:اعضای آسیب پذیر در معرض دید رو مورد هدف قرار داریم،شلیک میکنیم!
(بعد از نابودی .B.O.W توسط بمب باران هواپیماها)



مرکز فرماندهی:کارو خوب انجام دادید آلفا! تیم اکو به زودی فرود میاد
صحنه
(بعد از فرود آمدن تیم اکو،کریس مختصات مقصد جیک و شری را به یکی از خلبان ها میده تا اونا را زنده از منطقه خارج کنه)
کریس:من مختصات را به خلبان دادم
شری:به خاطر کمکت خیلی ممنونم
(جیک و شری به سمت هلیکوپتر میرن که کریس جیک را صدا میزنه)



کریس:هی...هی؟ ما قبلا با هم ملاقات کردیم؟



جیک:شما کله کدوها همه شبیه هم هستید،متاسفم رفیق
پیرز:داری ما رو دست میندازی!
(پیرز با عصبانیت به سمت جیک میره که کریس،پیرز رو متوقف میکنه)



کریس:اشتباه از من بود،پرواز خوبی داشته باشید.
(بعد از اینکه جیک و شری سوار هلیکوپتر شده و از محل دور میشن،بحث مختصری بین کریس و پیرز به راه میوفته)
پیرز:کاپتان! این دیوونگیه اگه بذاریم که اون(جیک) همینجوری بره،میدونی چند تا از افراد ما بخاطر مزدورهایی مثل اون از دست رفتن؟
کریس:اون(جیک) مشکل ما نیست،ما نمیتونیم نسبت به ماموریتی که از طرف BSAA به ما داده شده بی اعتنا بشیم
فین خطاب به پیرز:جنگیدن با بایوتروریسم،قربان
پیرز:من میدونم که برای چی اینجا هستیم،تازه کار
(اعضای تیم به دنبال کریس به سمت تالار شهر راه میوفتن)
گیم پلی
(بعد از وارد شدن به ساخنمان تالار اعضای تیم به دستور کاپتان کریس ردفیلد شروع به جست و جوی محل میکنن)



کریس:خب،پخش بشید،کل این ساختمان را از بالا تا پایین جست و جو کنید
(اعضای تیم با یک سری جسد و پیله روبرو میشن)
یکی از اعضای تیم:اینا...انسان هستن؟
یکی دیگه از اعضای تیم(محقق تیم):هنوز ویژگی های حیاتی دارن،به نظر میرسه داخل پیله باشن
(اعضای تیم در حال بررسی تالار هستن که ناگهان پیرز شخصی را در طبقه بالایی میبینه)
پیرز:کی اونجاست؟
(فین به دنبال اون شخص میره و به یک در بسته میرسه)
فین:از این طرف! من سمت دیگه در را چک میکنم
کریس:پیرز،فین شما همراه من بیاید،بقیه افراد به جست و جو ادامه بدید
(کریس،پیرز و فین از بقیه اعضای تیم جدا شده و به دنبال شخص مرموز میرن)
پیرز:مرکز فرماندهی،سه نفر از ما از گروه جدا شده و در ساختمان پیشروی میکنیم
(کریس،پیرز و فین وارد یک اتاق که تعدادی پیله بزرگ اونجا وجود داره میشن،یکی از پیله ها باز میشه و یک .B.O.W جهش یافته(Napad) از اون خارج میشه)
پیرز:یکی از اونا باز شد،قربان!
کریس:با مرکز فرماندهی تماس بگیر
فین:دریافت شد!







(رفته رفته تمام پیله های داخل اتاق باز شده و همه .B.O.Wها از پیله خارج میشن
بعد از نابود کردن تمام .B.O.Wها)
پیرز:.B.O.Wها نابود شدن
کریس:محل را بازرسی کنید،اما حالت دفاعی خودتونو از دست ندید
صحنه
(بعد از جست و جو و درگیری کوتاه با جاووها،کریس،پیرز و فین وارد یک اتاق جدید میشن،کف افتاد با سرنگ های خالی پر شده،پیرز یکی از سرنگ را از روی زمین برمیداره و به کریس میده)



پیرز:کاپتان!
(به محض اینکه کریس سرنگ را به دست میگیره و به اون نگاه میکنه،صدایی از قسمت تاریک اتاق به گوش میرسه و همه اسلحه های خودشونو به سمت صاحب صدا میگیرن)



شخص مرموز:ویروس سی©!
(همان شخصی که کریس،پیرز و فین اونو دنبال کرده بودن در حالی که دست های خود را بالا گرفته خودشو نشون میده)
شخص مرموز:این اسمیه که نیروهای چریک به این ویروس تعلق دادن،خوشحالم که نظامی ها به اینجا رسیدن
پیرز:تو کی هستی؟
(شخص مرموز خودشو ایدا وانگ معرفی میکنه)
ایدا:من اینجا کار میکنم،ایدا وانگ هستم،اونا منو گروگان گرفته بودن
(کریس به سرنگ خیره میشه)





کریس:ویروس سی©! این باید چیزی باشه که جاووها رو بوجود آورده.
ایدا:درسته،من شنیدم که اونا چیزایی در این رابطه میگفتن.
(کریس سرنگ را به عنوان نمونه نگه میداره،اعضای تیم همچنان سلاح های خودشونو به سمت ایدا گرفتن)
پیرز:دیگه چی شنیدی؟
ایدا:ممکنه شما اول اسلحه های خودتو پایین بیارید!
(ایدا دست های خودشو پایین میاره و قصد داره به سمت اعضای تیم بیاد که اعضای تیم اسلحه های خودشونو روی اون متمرکز میکنن و ایدا باز هم دست های خودشو بالا میگیره)
کریس:نه تا زمانی که تو یک دلیل برای این کار به ما بدی
ایدا:نئو-آمبرلا
کریس:نئو-آمبرلا
ایدا:سازمانی که نیروهای چریک را حمایت میکنه یا من فکر میکنم که اونا خودشو به این سازمان فروختن.
پیرز:بنابراین ویروس سی از طرف اونا اومده
ایدا:این تمام چیزیه که من میدونم.
(اعضای تیم با اشاره کریس سلاح های خودشون را پایین میارن)
کریس:ازت متشکرم،ما از همکاری شما قدردانی میکنیم.فین تو مسئول سلامتی ایشون هستی
(کریس با صدای آهسته با پیرز صحبت میکنه)
کریس:حواست بهش باشه...
پیرز:همین کارو میکنم
گیم پلی
(کریس با مرکز فرماندهی ارتباط برقرار میکنه)
کریس:ما یکی از کارکنان را پیدا کردیم،به سالن اصلی تالار برمیگردیم.
ایدا:دنبال من بیاید،یک راه میانبر بهتون نشون میدم
(اعضای تیم به دنبال ایدا به سالن اصلی تالار شهر برمیگردن،وقتی به اونجا میرسن سالن پر از .B.O.W شده و افراد BSAA در حال جنگیدن با اونا هستن)



کریس:لعنتی! اونا همه جا هستن
فین:ما هرگز از اینجا بیرون نمیریم!
یکی از اعضای تیم:همه به طبقه دوم برید،سالن اصلی خیلی خطرناکه
ایدا:یک راه خروج در طبقه دوم هست،من پیشنهاد میکنم از اون استفاده کنیم
(همه به طبقه دوم میرن،و از یک راه مخفی وارد قسمت دیگه ساختمان میشن)
ایدا:دوستان شما اوقات سختی دارن
پیرز:خانم لطفا سعی کنید که از سر راه کنار برید!
(افراد به سمت راه خروج میرن که تعدادی .B.O.W به اونا حمله میکنن)
فین:تا زمانی که.B.O.Wها را نابود نکنیم نمیتونیم پیش بریم
(بعد از نابودی همه دشمنان)
یکی از افراد:همه دشمنان نابود شدن،بریم!
ایدا:این در ما رو به انبار کالا میرسونه،از اونجا میتونیم از ساختمان خارج بشیم.
(همه افراد به سمت دری که ایدا به اون اشاره کرد،میرن و فین با استفاده از مواد منفجره در را از سر راه برمیداره،در ادامه افراد باز هم با .B.O.Wهای مختلف روبرو میشن و با نابود کردن اونا راه خودشونو برای خروج از ساختمان باز میکنن،بعد از مدت کوتاهی افراد به نزدیکی در خروجی میرسن)
کریس:تقریبا رسیدیم،کنار همدیگه بمونید.
پیرز:بله قربان!
فین:بله قربان!
صحنه
(افراد تیم وارد یک دالان میشن که ناگهان پیرز متوجه میشه که ایدا در جمع اونا نیست)
پیرز:اون زن-رفته...! فین
(فین پشت سر خودشو نگاه میکنه و ایدا را نمیبینه)
فین:نمیدونم چه اتفاقی افتاد،یک ثانیه پیش اینجا بود
(در همین لحظه نرده های آهنی بزرگی 2 طرف دالان را مسدود میکنن،کریس و پیرز که جلوتر از همه قرار دارن با یک عکس العمل سریع خودشونو به بیرون از تله پرتاب میکنن و خودشونو نجات میدن اما بقیه افراد تیم داخل تله گیر میوفتن،کریس سعی میکنه که نرده ها را جا به جا کنه اما فایده ای نداره،در همین لحظه ایدا در طف دیگه دالان ظاهر میشه و معلوم میشه که این تله با نقشه قبلی ایدا بوجود اومده،کریس اسلحه خودشو به سمت ایدا میگیره)



کریس:ایدا !
ایدا:بخاطر اسکورت ممنونم،اینم برای اینکه منو بخاطر داشته باشید!
(ایدا یک نارنجک حاوی تعداد زیادی سرنگ آلوده به ویروس به طرف افراد گیر افتاده داخل تله پرتاب میکنه و خودش از اونجا دور میشه،بعد از اصابت سرنگ ها به سربازان اونا از درد به خودشون میپیچن و بدن ها اونا آتش میگیره،کریس و پیرز شاهد مرگ همرزمان خود جلوی چشم هاشون هستن،کریس خودشو به نرده ها میکوبه اما هیچ فایده ای نداره)
کریس:نه،خدا لعنتش کنه،نه،فین طاقت بیار،تحمل کن،نباید اینطوری تموم بشه





(فین در حالی که بدنش در حال تغییره و در آستانه تبدیل شدن به یک .B.O.W هست دست خودشو به سمت کریس دراز میکنه)
فین:کاپتان!
کریس:نه خدا لعنتش کنه





(کریس هم دست خودشو به سمت فین دراز میکنه اما به فین نمیرسه،بعد از اینکه همه افراد وارد پیله فرآیند جهش میشن و کار از کار میگذره،کریس با اندوه بسار زیادی روی زمین میوفته و نمیتونه اتفاقی که لحظات پیش افتاد باور کنه،پیله ها باز میشن و افراد سابق کریس که حالا به .B.O.W تبدیل شدن از اونا خارج میشن،پیرز به کریس هشدار میده که باید اونجا را ترک کنن)
پیرز:کاپتان ما باید بریم.
(کریس نمیتونه افراد خودشو فراموش کنه و از جای خودش تکون نمیخوره،نرده های آهنی از سر راه .B.O.Wها کنار میرن و اونا به کریس و پیرز نزدیک و نزدیک تر میشن،پیرز باز هم به کریس هشدار میده)
پیرز:همین حالا! باید بریم!
(کریس اسلحه خودشو به دست میگیره اما نمیتونه به سمت افراد سابق خودش شلیک کنه،یکی از .B.O.Wها به سمت کریس حمله میکنه و ضربات خیلی سنگینی به کریس وارد میکنه و در آخر سر کریس با زمین اصابت میکنه و بیهوش میشه)



پیرز:کریس!
(پیرز به سمت .B.O.Wها شلیک میکنه و با کشیدن کریس روی زمین سعی میکنه که خودش و کریس را از اونجا خارج کنه
کریس و پیرز توسط نیروهای کمکی از اونجا خارج میشن،ضربه ای که به سر کریس وارد شد باعث شد که کریس حافظه خودش را از دست بده و در بیمارستان بستری میشه اما از بیمارستان فرار میکنه و به مدت 6 ماه نیروهای BSAA از محل سکونت او خبری ندارن و به دنبال وی میگردن)


پایان CHAPTER 2

© Residentevil.ir و تحریریه™


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 09:53 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

JAKE CAMPAIGN CHAPTER 1

DECEMBER 24,EASTERN EDONIAN REPUBLIC


جیک و شری هم اکنون درون هلیکوپتری هستن که کریس برای اونا آماده کرده بود که در همین حال شری در حال صحبت کردن با تلفن هستش و جیک هم از پنجره هلیکوپتر به بیرون نگاه میکنه.



شری : بله....اما یه چیزی هست که من باید با شما در میون بذارم....آقای مولر به خاطر همکاریش در خواست غرامت کرده...50 میلیون دلار....بله...بله...متوجه ام...بهش میگم.
سپس شری تلفن خودشو خاموش میکنه و جیک هم روبه روی شری روی صندلی میشینه.
جیک : خوب ما معامله میکنیم؟
شری : بله.ما معامله میکنیم.
جیک : آسون بود.
بعد از اون جیک آرم مزدورا که روی کاپشنش هستش رو بر میداره و به طرف دیگه پرت میکنه.
جیک : در ضمن اون یارو که تو باهاش خودمونی بودی.
شری : منظورت کریسه؟
جیک : خودشه !
شری : مگه اون چیه؟
جیک : فراموشش کن.
ناگهان هلیکوپتر یه تکان شدیدی میخوره و جیک و شری هم به سرعت از جای خودشون بلند میشن.


جیک و شری حالا آماده هستن تا ببینن اون صدا برای چی بوده.
شری : اون چی بود؟
جیک :  احساسم میگه یه چیز بد داره اتفاق میوفته و اون داره میاد.
در همین حال اوستاناک یکی از درهای هلیکوپترو با چنگک خودش میشکونه و سعی داره به جیک و شری آسیب بزنه.
شری : اوه خدای من.
جیک : اون تسلیم نمیشه.
شری : ما باید به سمتش تیرنداری کنیم یا اون مارو به پایین میکشه.
جیک : من دارم 50 میلیونو میگیرم.اشکالی نداره یه خورده هم کار میکنم !
اونا همچنان با کمک یه سرباز BSAA در حال جنگیدن با اوستاناک هستن.
سرباز : اون چیزه دنبال شما دوتاست درسته؟
شری : آره.ما نمیخواستیم تا تو رو تو خطر بندازیم !
اوستاناک همچنان در تلاشه که به اون دو صدمه بزنه و باز هم از طریق در های دیگه هلیکوپتر سعی در انجام این کارو داره.جیک و شری هم به طرفش تیرندازی میکنن.همین طور که در حال مبارزه با هم هستن اوستاناک به درون هلیکوپتر نارنجک میندازه و قسمتی از هلیکوپتر آتیش میگیره و دودی زیادی رو ایجاد میکنه.



در همین حال چون هلیکوپتر آسیب زیادی دیده سرباز از جیک و شری میخوان که درون هلیکوپتر دیگری که سالم هستش برن.
سرباز : داخل هلیکوپتر بعدی بپرید ! سریع باشین !



ابتدا شری با کمک جیک میپره و بعدش که جیک پرش رو انجام میده هلیکوپتر قبلی منفجر میشه و جیک به سختی از لبه هلیکوپتر میگیره.اوستاناک هم که از هلیکوپتری آویزون شده به سمت اونا شلیک میکنه.ولی جیک بالاخره سوار میشه.
جیک : این چیزه داره همینجوری بهتر و بهتر میشه.
بعد از اون اتفاق جیک و شری به پشت هلیکوپتر میرن که دو اسلحه رگباری وجود داره تا با استفاده از اون اوستاناک و دیگر هلیکوپتر ها رو از بین ببرن.



جیک : اون روی ما قفل کرده.این داره واسه من دیوونه کننده میشه.
شری : نمیتونیم بیشتر از این ضربه بخوریم.ما باید به سمت اون موشک ها شلیک کنیم.
جیک : باید برگه جریمه رو قبل از اینکه واسه این کار ثبت نام کنم میخوندم !



اونا بالاخره هلیکوپتری که اوستاناک از اون آویزونه رو از بین میبرن اما اوستاناک روی هلیکوپتر دیگه ای میپره.
جیک : همونجا بمون حروم زاده !
شری : مراقب حملاتش باش.به هلیکوپترا تیرندازی کن !
در حین جنگ ناگهان یکی از هلیکوپتر ها به سمت اونا موشک میفرسته.
جیک : موشک داره میاد !
اونا به موشک ها شلیک میکنن و هلیکوپتر ها منفجر میشن و شری و جیک به عقب پرت میشن و اوستاناک هم روی هلیکوپتر اونا میوفته.
جیک : برو تو هلیکوپتر خودت عوضی !
شری : به کپسول گاز شلیک کن !
جیک به کپسول کنار اوستاناک شلیک میکنه و اوستاناک به پایین میوفته.پس از اون نیز جیک و شری رو زمین لیز میخورن و در استانه سقوط قرار میگیرن و از لبه هلیکوپتر میگیرن.در همین زمان میبینن که چتر نجاتی داره به سمت اونا میاد.



شری : نگاه کن ! چتر نجات !
جیک چتر نجاتو برمیداره و به همراه شری به پایین میپره و به پایین میرن و هلیکوپتر هم در هوا منفجر میشه.

                             
                                                                                               Residentevil.ir ©
                                                                                               تحریریه™


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 09:54 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

Jake Campaign Chapter 2



December 24 & 25,Eastern Edonian Republic


(صحنه)


  

(بعد از سقوط از هلیکوپتر جیک به هوش آمده و شری رو روی خودش میبینه و وقتی به او دست میزنه دستش خونی میشه و همین که خون رو میبینه زود اونو کنار زده و بلند میشه.شری به هوش میاد و جیک به او نگاه میکنه)

  

جیک: چیکار کنم؟

شری: بکشش بیرون...

جیک: نه!اون موقع تا حد مرگ خونریزی میکنی.

شری: خواهش میکنم...

جیک: نگو که بهت اخطار ندادم.

(جیک آن تکه از هلیکوپتر که وارد بدن شری شده بود را گرفته و بیرون میکشد.شری نیز فریاد زده اما پس از مدتی کوتاه آن قسمت از بدن شری به طرز شگفت انگیزی ترمیم شده و شری بلند میشه)

  



جیک: این دیگه چه کوفتی بود؟(مکث)میخوای بگی همین الان چه اتفاقی افتاد یا نه!؟

شری: داستانش طولانیه.

جیک: آره؟شاید این خون تو بود که باید برای ساخت واکسن تست میکردن.

شری: اونا تست کردن.حتی بیشتر از اونیکه بتونم تحمل کنم.



(شری به سمت یک دیتا چیپ رفته و اونو برمیارده.سپس تبلتش رو روشن میکنه)



جیک: چیکار میکنی؟

شری: دیتا گم شده!

جیک: کدوم دیتا؟

شری: دیتای تو,!آنالیز خونت,ژنت و همه ی اطلاعاتی که برای ساختن واکسن احتیاج داریم.

جیک: نه!منظورت اینه که همه ی چیزایی که من برای گرفتن 50 میلیونم احتیاج دارم.

جیک: خب,یالا ابر دختر بیا دنبالشون بگردیم.
(صحنه تمام شده و اونا به دنبال دیتا چیپ ها میرن)

(گیم پلی)

شری: من تمامی اطلاعات مربوط به تورو در چند دیتا چیپ دستی ذخیره کردم.ما باید پیداشون کنیم.

جیک: وسط این طوفان؟تو واقعا میخوای من برای اون پول کار کنم مگه نه؟

(اونا به راه خود ادامه داده و از نردبانی بالا میرن و کلبه ای رو میبینن)



جیک: هی اونجا رو ببین یه کلبس.بالاخره یه ذره شانس آوردیم....

شری: خب.اول دیتاها رو پیدا میکنیم.بعد اونجا پناه میگیریم.

جیک: خب,این دیتایی که میخوای پیداش کنیم.درباره ی منه,مگه نه؟

شری: 3 تا دیتا چیپ هست که من تو حادثه گمشون کردم.این ردیاب محل هرکدومو رو نقشه نشون میده.

جیک: باشه...ما وسایلتو پیدا میکنم.بعد من برای هردومون یه قهوه ی خوبو گرم آماده میکنم.

شری: از این طرف!

(در ادامه ی راه اونا به چند Chrysalid میرسن)



جیک: یا مسیح...اون چیزای زشت و کثیف دیگه چین؟

شری: اونا جاوو هستن و به شکل....پیله در اومدن.

(از درون آنها چند Mesets خارج میشه)



شری: وقتی اونا بیرون میان....خب....اصلا خوب نیست.

جیک: خیلی خوشجالم که بدنم در برابر چیزی که اونا بهم دادم مقاوم بود.

(پس از مبارزه با Mesets و جاووها جیک و شری دیتا چیپ B رو پیدا میکنن)



جیک: پس این چیز کوچیک شامل کلی اطلاعات از منه.هاه.

جیک: دو تا مونده.بهتره عجله کنیم قبل از اینکه من یخ بزنم.

(اونا دیتا چیپ A را پیدا کرده و برش میدارن)



جیک: یکی دیگه پیدا کردم.خراب به نظر نمیاد...

جیک: خب.یکی دیگه مونده.و من شرط میبندم این آخری پیدا کردنش خیلی سخت باشه.

(اونا آخرین دیتا چیپ یعنی دیتا چیپ C رو پیدا کرده و برش میدارن)



جیک: پیدات کردم.

جیک: همه ی اینا کافیه؟

شری: آره ممنون بابت کمکت.جالا بیا از اینحای سرد بریم.

(پس از پیدا کردن همه ی دیتا چیپ ها اونا به سمت کلبه رفته و واردش میشن)
(صحنه)

  

(درون کلبه)

شری: من کمک میارم.محل قرار خیلی هم نمیتونه دور باشه.

(شری به سمت درب رفته و بازش میکنه)

جیک: صبر کن!

  

(جیک زود جلو رفته و جلوی باز شدن درو میگیره چون بیرون خیلی سرد و طوفانیه.سپس شری به کنار آتش رفته و میشینه)



(جیک نیز به سمت او رفته و در کنارش میشینه)



جیک: خب...تو همیشه همونطوری بودی؟همون چیز "ترمیم شونده"؟

شری: پدر من یه دانشمند بود.وقتی اون منو تنها گزاشت که داشت روی زیست سلاح ها کار میکرد.خوشبختانه قبل از اینکه خیلی دیر بشه با واکسن درمان شدم.ویروس تغییر شکل کرد و سازگار شد و از اون موقع تا حالا به یه قسمت از من تبدیل شده.

جیک: چه اتفاقی برای پدرت افتاد؟

شری: تحقیقاتش اونو کشت.تا وقت مرگش بدنش انقدر جهش یافته بود که....حتی قابل شناسایی هم نبود.

جیک: متاسفم.اصلا منظوری نداشتم....

شری: اشکالی نداره.منم دست خالی از اون حادثه بیرون نیومدم.

جیک: آره,تو قدرتای مافوقی به دست آوردی.

شری: منظورم اون نبود.افرادی که منو نجات دادن,لیان و کلر بهترین دوستایی هستن که من تا حالا داشتم.

جیک: کلر خواهر همون یارو تو BSAA هستش؟

شری: اونا جونشونو به خاطر من تو شهر راکون به خطر انداختن.من هنوزم دارم تلاش میکنم که مثل اونا باشم-و هرگزم تسلیم نمیشم و اهمیتی هم نداره که چه اتفاقی بیوفته.

  

(جیک به شری نگاه میکنه و ناگهان به روی اون می افته تا او را از گلوله های شلیک شده توسط جاووها نجات بده)

جیک: صحبت در مورد اتفاقات...

  

(سپس بلند شده و به سمت پنجره میرون و جاوو ها را میبینن)

جیک: مثل اینکه چن تا مزاحم بی محل داریم.و این کلبه هم فقط دعوت نامه بود.
(گیم پلی)



(جیک و شری درون کلبه با جاوو های مهاجم مبارزه میکنن)

شری: ما محاصره شیدیم!

  

(سپس جاوو ها با منفجر کردن دیوار پشتی کلبه وارد میشوند ولی باز هم جیک و شری آن ها را نابود میکنند.سپس زمین تکان خورده و بهمن می آید)

شری: بهمن داره میاد!باید زود از اینجا بریم!

جیک: بهشون گفتم که اینقد سروصدا راه نندازنا!



(اونا سوار اسنوموبیل های جاوو ها شده تا فرار کنن)

جیک: روشنش کن!قبل از اینکه اینحا زنده به گور بشیم!

(سپس با اسنوموبیل ها از بهمن فرار میکنن ولی بهمن همچنان پشت سرشونه)

جیک: کل کوه داره پایین میریزه!مثل اینکه خدا واقعا از ما بدش میاد!

شری: ما میتونیم فرار کنیم,فقط برو!به هر حال....من ازت بدم نمیاد!

جیک: اوه عالیه!این خیلی کمک میکنه!



(بهمن از سمت چپ به سمتشون میاد)

شری: اوه نه!برو راست!

جیک: همینجوری با سرعت برو!من نمیخوام اینجا دفن بشم!



(اونا وارد غاری کوچک میشندو پس از آن وارد دریاچه ی یخ زده ای شده که تکه های یخ روی آن تکه تکه میشن و بالا میان و بهمن همچنان به دنبالشونه)



جیک: اصلا فکر خوبی نیست!

شری: الان دیگه خیلی دیره!

(اونا پس از عبور از دریاچه به یک سکوی بلند میرسن)

شری: بپر!



  

(سپس از روی سکو عبور کرده و با اسنوموبیل مپرن و بار دیگر از روی اسنوموبیل پریده و به زمین می افتن و با پای پیاده با تمام سرعت از بهمن فرار میکنن تا اینکه در آخر وارد یک غار میشن)
(گیم پلی)
(اونا در درون غار به هوش آمده و بلند میشن و به راهشون ادامه میدن)

شری: تو حالت خوبه؟

جیک: اصلا نگران من نباش.من مثل یه تانک ساخته شدم.

شری: باشه.دیگه نمیشم.زود باش بریم.



(درون غار جیک و شری از روی یخ هایی سست عبور میکنن که صدای عجیبی میدن)

جیک: وای,چه صدای باحالی....مواظب باش.

شری: دارم به این فکر میکنم که این غار چقدر میتونه عمیق باشه.



(جیک و شری به دربی رسیده و وارد آن میشن.پس از ورود Ustanak را در قسمت پایینی ساکن میبینن و زود مخفی میشن.از طرفی دیگر مردی با Key Card در دستش از دربی وارد میشه.یکی از Oko ها که در آنجا بود شروع به صدا دادن و تغییر رنگ میکنه و Ustanak را متوجه خود کرده و او به طرف مرد دویده و اورا با یک ضربه پرتاب و میکشه)

  

  

جیک: یا مسیح!آخه چطوری میشه اون کشت!

شری: فکر کنم که از اون حشره ها برای پیدا کردن ما استفاده میکنه.مواظب باش.



(پس از طی مسیری بدون سروصدا اونا به محلی میرسن که باید از Oko ها بی سر و صدا عبور کنن و تنها دو بار فرصت اشتباه دارن و بار سوم Ustanak اونا رو میگیره)

(اشتباه اول:اونا زود وارد یکی از جعبه ها میشن تا در امان بمونن)

جیک: لعنت!اون پیدامون کرد!

شری: زود باش,قایم شو!

(اونا درون جعبه مخفی شدن و Ustanak از اونجا رد میشه)



جیک: من اصلا از طرفدارای قایم موشک بازی نیستم.

شری: اوه,پس ترجیح میدی که اون تورو بکشه؟

(اشتباه دوم:اونا زود وارد یکی از جعبه ها میشن تا در امان بمونن)

شری: اون پیدامون کرد!

جیک: قبل از اینکه برسه قایم شو!

(اونا درون جعبه مخفی شدن و Ustanak از اونجا رد میشه)



شری: دستاتو بکش اونور!

جیک: هی,این تویی که به من دست میزنی.در ضمن چی باعث شد فکر کنی که من مثل توئم؟

شری: اگه زنده نمیخواستمت بهت شلیک میکردم!

(پس از عبور از چند Oko اونا به جایی میرسن که راه توسط جعبه ای بزرگ بسته شده و محبورن اونو هل بدن و هنگام هل دادن قندیلی به زمین افتاده و Ustanak را متوجه خود میکنه و زود به آونجا میاد)

   

جیک: واقعا؟لعنتی این یارو حتی به یه صدای کوچیکم حساسه.

شری: اون مطمئنا نسبت به اندازش خیلی سریع حرکت میکنه.

(بار دیگر در ادامه ی راه خود به محلی پر از Oko میرسن که تنها فرصت دو بار اشتباه دارن)



(اشتباه اول:اونا زود وارد یکی از جعبه ها میشن تا در امان بمونن)

شری: اون پیدامون کرد!

جیک: قبل از اینکه بیاد قایم شو!

(اونا درون جعبه مخفی شدن و Ustanak رسیده و وقتی چیزی نمیبینه زود برمیگرده)



جیک: گمشو از اینجا برو,به خاطر مسیح!

(اشتباه دوم:اونا زود وارد یکی از جعبه ها میشن تا در امان بمونن)

جیک: لعنتی!اون پیدامون کرد!

شری: زود باش!قایم شو!

(اونا درون جعبه مخفی شدن و Ustanak رسیده و دو تا از جعبه ها را نابود میکنه و وقتی که میخواد مال اونا رو نابود کنه از طرفی دیگه صدایی شنیده و دور میشه)



جیک: از این قایم موشک بازی لعنتی متنفرم!

شری: خیلی نزدیک بود.

(در این قسمت اونا از Oko ها عبور کرده تا به درب برسن)

شری: جیک...مواظب باش....

(اونا از در عبور کرده و به راه خود ادامه میدن که ناگهان Ustanak دیوار را شکسته و به دنبال آنها میره و جیک و شری نیز فرار میکنن)



جیک: اوه لعنتی....فرار کن!

(پس از فرار از دست Ustanak جیک و شری به همان محوطه ی باز که در ابتدا دیدن میرسن و با درب بسته ای روبه رو میشن که کلیدش دست همون مرده کشته شده توسط Ustanak هستش)



شری: ما نمیتونیم بدون اون کلید جایی بریم.

جیک: پس بیا بریم برداریمش.

(شری با کمک جیک به طرف دیگر این محل میپه تا Key Card را از دست مرد برداره ولی حضور Ustanak در اینجا مانع این کاره)

شری: جیک!ازت میخوام که حواسشو پرت کنی.

(جیک یک بمب از راه دور را در گوشه ای به کار گزاشته و خود در جایی دیگه پنهان میشه و اونو منفجر میکنه و Ustanak به آنجا رفته و شری زود Key Card رو برمیداره)



جیک: ها-ها.چی راجع به اون فک کردی عوضی؟

شری: آروم باش!صداتو میشنوه!

(جیک و شری از Key Card بر روی درب استفاده کرده و درب باز میشه و همین که آنها از کلید استفاده کردن صدایی از دستگاه اومده و Ustanak متوجه آن شده و به سمتشان میدوه ولی اونا زود وارد درب میشن و درب بسته میشه.سپس در اینجا از درب های متعددی باید عبور کنن که پس از عبور از هر کدام Ustanak تلاش میکنه قبلی رو بشکنه و وارد بشه)

  



جیک: یا مسیح!اون یه عوضیه که هیچی حالیش نمیشه!

(اونا درب آخرو باز میکنن و به یک دستگاه بزرگ حفر تونل میرسن و سوارش میشن و در این هنگام Ustanak ظاهر میشه و نبرد سهمگینی بینشون رخ میده)



  



شری: فکر کنم این متوقفش کنه!

جیک: اوه,این باید سرگرم کننده باشه!

(Ustanak مقاومت میکنه ولی بازم اونا موفق شده و Ustanak عقب عقبی میره)

جیک: اونقدرام قوی نیستی، نه؟

شری: الانه که شکستش بدیم!

(بعد از نبردی سخت و طاقت فرسا جیک و شری موفق شده و او را شکست دهند و Ustanak بیهوش میشود)

  

شری: ما تونستیم.ما شکستش دادیم.البته تقریبا.

(سپس از دستگاه پیاده شده و به طرف خروخی غار میرن)



جیک: اون راه خروجه؟

شری: آره,وقتی که اونجا برسیم من برای منتقل کردنمون تماس میگیرم.تیم من باید نزدیک باشه.
(صحنه)
(جیک و شری از غار خارج میشن.شهر از دور دیده میشه)



شری: محل قرارمون اونجاست.

جیک: بالاخره.

(ناگهان جاوو ها ظاهر شده و به سمت اونا تیر اندازی میکنن و جیک و شری هم به مقابله باهاشون میپردازن ولی غافل از پشت سرشان ناگهان Ustanak از درون غار نمایان شده و به اونا حمله ور میشه و ابتدا با یک ضربه ی محکم شری را به طرفی پرت کرده و شری بیهوش میشه.سپس با ضربه ای دیگر جیک را نقش زمین میکنه)

  



جیک در حال نگاه کردن به شری روی زمین: زود باش ابر دختر.

(جیک تلاش میکنه که بایسته ولی Ustanak پایش را مجکم روی کمر جیک میزاره و مانع این کار میشه.از طرف دیگر میز کارلا رادمز ظاهر میشه و به نزدیکی جیک میاد تا جیک اونو به خوبی ببینه)

  



جیک: میدونی,اون شلیک های سرنگت داغون میکنه خانوم !

کارلا: خب,پس وسکر کوچیک تویی.

جیک: وسکر؟اشتباه گرفتین.

کارلا: آلبرت وسکر یه کله پوک به تمام معنا بود,اون یه احمق بود که میخواست دنیا رو نابود کنه.همچنین پدر تو هم بود.

جیک: چی؟!

کارلا: که باعث میشه تو ازش یه گروه خونی خیلی ویژه به ارث ببری.

(سپس کارلا بلند میشه و به Ustanak علامت میده و او با ضربه ی پا جیک را نیز بیهوش میکنه تا با خودشون ببرنشون)

  



Residentevil.ir ©
تحریریه™


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 09:56 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

کات سین:
بیست و دوم جون سال 2013؛
 
Tall Oaks, USA



لیان تفنگش رو به سمت فرد نامعلومی نشانه گرفته و نفس نفس میزند.
یک سری فلش بک از رییس جمهور زده میشه.
رییس جمهور: سلاح های زیستی یک تحدید جهانی هستند و تا قسمتی تقصیر ماست... .. با بقیه دنیا کار کن... ...حادثه شهر راکون... شهر راکون. ...من میخوام به اونا همه چیز رو بگم. ...ممکنه مشکلاتی که میسازه بیشتر از مشکلاتی باشه که حل میکنه.
نمای نزدیکی از رییس جمهور زامبی شده نشان داده میشه.
رییس جمهور (فلش بک): من همیشه برای دوستیمون ارزش قایل بودم. لیان
دوباره لیان در حالی که به سمت فردی نشانه رفته نشان داده میشه.

لیان:‌ از جات تکون نخور!
رییس جمهور-زامبی کشان کشان به سمت هلنا میرود.

لیان: آقای رییس جمهور!
رییس جمهور به پیش روی ادامه میده.
لیان: مجبورم نکن اینکارو کنم!
رییس جمهور که دیگه خیلی به هلنا نزدیک شده باعث میشه لیان مجبور بشه بهش شلیک کنه.
لیان: آدام!
لیان و هلنا هر دو سلاح های خودشون رو پایین میارن. لیان به سمت جنازه رییس جمهور میره و هر دو به جنازه نگاه میکنن.
هلنا (زیرلب) : همش تقصیر منه
لیان روش رو به سمت هلنا برمیگردونه.
هلنا: من... من اینکارو کردم.
لیان: در مورد به چی حرف میزنی؟
هلنا روش رو برمیگردونه و سلاحش رو غلاف میکنه و با دست دیگرش اشکش رو پاک میکنه.
هلنا: کلیسای تال اوکز... مامور کندی، من همه چیز رو اونجا بهت توضیح میدم.
لیان: اسمم رو از کجا میدونی؟
صدای زنگ تلفن میاد و هر دو تلفن همراهشون رو چک میکنن. برای هلنا زنگ میخورده.
هلنا: بله؟
لیان کنار هلنا میره و میبینه که هانیگن پشت خطه

لیان: هانیگن؟
هانیگن: خدارو شکر هر دوتون سالمید.
لیان: شماها هم دیگرو از کجا میشناسید؟
هانیگن: اون هلنا هارپر هستش، اون از سال قبل با سازمان مخفی کار میکنه. نمیدونید چه قدر خوبه که میبینم هر دوتون سالمید. ببینید من خیلی از معرفی کردن با عجله بدم میاد ولی ازتون گزارش موقعیت رو میخوام.
لیان و هلنا نگاهی به جنازه رییس جمهور انداختند.
لیان: من.. من یکم پیش به رییس جمهور شلیک کردم.
هانیگن: چی داری...
هلنا: قبل از اینکه پیداش کنیم مبتلا شده بود. لیان... لیان کاری رو کرد که باید میکرد. اون جونم رو نجات داد.
هانیگن: خدا کمکمون کنه (مکث) باشه؛ من گزارشتون رو ثبت میکنم. شما تمرکزتون روی در رفتن از اونجا باشه. ویروس تا الان تا 3 مایلی محوطه دانشکده پخش شده و  از سرعت پخش شدنش کم نمیشه. شما باید عجله کنید.
هلنا: اول باید به کلیسای تال اوکز سر بزنیم. مامور کندی یه سرنخی پیدا کرده که ممکنه از طریقش بفهمم کی مقصره.
هانیگن: لیان راست میگه؟
هلنا با التماس به لیان نگاه میکنه.
لیان:‌ آره. فکر کنم یه چیزایی فهمیدم.
هانیگن: گرفتم. امن ترین راه به رو روی نقشتون مشخص میکنم. بیسیمتون رو روشن نگه دارید.
هلنا تلفن همراهش رو توی جیبش میزاره.
لیان:‌ من یه سرنخی دارم؟
هلنا: اگه با من بیای آره.

گیم پلی
لیان کنار جنازه آدام زانو زده.

لیان: آدام.. متاسفم. (بلند میشه) این کلیسا چه چیز خاصی داره؟ میخوای به گناهات اعتراف کنی؟
هلنا: توضیحش سخته. اگه توی کلیسا بهت نگم... ممکنه حرفم رو باور نکنی.
از اتاق که میخوان خارج بشن لیان به در تکیه میزنه.
لیان: هر وقت به کلیسا رسیدیم تو باید همه چیز رو بهم بگی؛ قول؟
هلنا: قول

به اتاق دیگری میرن، لیان در رو باز میکنه و چند جنازه توش میبینه.
لیان: اینجا هم؟ وضعیت داره از کنترل خارج میشه.


به اتاق دیگری میرن، هلنا در رو باز میکنه و چند جنازه توش میبینه.
هلنا: حتی فکرشم نمیکردم که همچین چیزی واقعا اتفاق بیوفته...

کمی پیش میرن. صدای زنگی شنیده میشه. اونا جلوی در می ایستند تا بازش کنن.
لیان: اگه یکی از اونارو دیدی به کلش شلیک کن. این بهترین راهی هست که داری.
هلنا: گرفتم
در رو باز میکنن و وارد میشن و هر کدوم یه سمت رو نشونه میگیرن.
لیان: (‌به نرده تکیه کرده) سخنرانی قرار بود اینجا برگزار بشه. (میره عقب) همه داشتن اینجا شام میخوردن اگه...

هلنا: فکر میکنی کسی نجات پیدا کرده؟
لیان: امیدوارم.
در حالی که دارن از پله ها پایین میرن:
لیان: باورم نمیشه دوباره دارن این اتفاقا میوفتن. دقیقا مثل راکونه.
هلنا: حادثه شهر راکون. تو یکی از بازمونده ها بودی.
لیان: آره... هیچ فراموشش نمیکنم. (مکث) ما به این کلیسای تو میریم. ولی اگه توی این موضوع دستی داشته باشی میتونی با آزادیت خداحافظی کنی.
هلنا: میدونم
پایین پله ها لیان به نرده تکیه میده و نگاهی به اطراف میندازه. سپس فردی رو میبینه که در حال دویدنه.
هلنا: اون چی بود؟
لیان: فقط یه راه برای فهمیدنش هست... بزن بریم!
آنها طول سالن را طی کرده و به آشپزخانه میرسند. لیان به در تکیه زده و میبیند که یکسری از قابلمه و ماهی تابه ها تکان خورده و صدا میکنند.

لیان: پشت اینجا!

هلنا: اونا از اون پشت رفتن!

آنها به سمت منشا صدا می دوند و به دری میرسند که از پشت آن صدای سرفه می آید.

کات سین
هلنا و لیان دری را باز کرده و با سلاح های آماده وارد میشوند و مردی را میبینند که از پشت میزی بلند میشود که دست هایش به نشانه تسلیم بالا برده.
مرد: صبر کنین! شلیک نکنین!
او شروع به سرفه کردن میکند و از شدت آن به زانو در می آید. لیان به سمتش میره تا کمکش کنه.
لیان: حالتون خوبه؟
مرد: (بلند میشه) مه...
هلنا:‌ (با تعجب) چی؟
مرد: مِه... یه دفعه پیداش شد.
صدای فریادی شنیده میشه. لیان و هلنا به سمتش نگاه میکنن و مرد به اون طرف میدوه.
مرد: لیز!
تلفن همراه مرد از جیبش بیرون می افتد. لیان بازوی او را گرفته و مانع رفتنش میشود.
مرد: (در حال تلاش برای آزاد کردن دستش) بزار برم!
لیان: خیلی خطرناکه!
هلنا تلفن همراه مرد رو از روی زمین برمیداره و مرد هم اون رو از دستش میقاپه.
مرد: دخترم! اون کاملا تنهاس! اگه من کاری نکنم...
لیان: (دهان مرد رو میگیره) باشه،‌ فهمیدم. ولی اگه ساکت نشی اونقدر زنده نمیمونی که بتونی نجاتش بدی. میفهمی؟
مرد سرش رو به نشونه تایید تکون میده و لیان هم دستش رو کنار میبره. مرد به صفحه گوشیش نگاه میکنه.
مرد:‌ لیز..
لیان: اون دخترته؟ باش، بریم پیداش کنیم.
هلنا:‌ لیان ما وقت نداریم...
لیان: وقت میسازیم.

گیم پلی

مرد: لیز... کجایی؟
اونا به دنبال مرد میرن و به دری میرسن.
هلنا: این صدای چیه؟
کمی بیشتر پیش میرن.
لیان: اونا ترسیدن...
دوباره به سالن برمیگردن و میبینن که کاملا تاریک شده.

هلنا: کی چراغارو خاموش کرده؟
لیان: حواست رو جمع کن.
آنها چراغ قوه هاشون رو روشن کردن و دنبال اون مرد رفتن. وقتی به نزدیکی راه پله میرسن بادی میوزه و چلچراغ کنده میشه و جلوی راه پله میوفته.
مرد: وای.. وای..

لیان: از بیخ گوشمون رد شد!

هلنا:‌ هیچ وقت نمیدونی این اطراف باید انتظار چیزی رو داشته باشی.

مرد:‌ ما باید پیداش کنیم.
لیان:‌ پیداش میکنیم. فقط دور نشو.
مرد: ممنون...
اونا دری رو باز کرده و وارد سالن دیگه ای میشن.
مرد: لیز؟ لیز!
در اینجا اگه از پله ها بالا برید علاوه یک اسپری، جنازه ای رو میبینید.
لیان: موندم چقدر طول میکشه تا این جنازه ها راه بیفتن...

مرد:‌ لطفا جواب بده. من پدرتم لیز!
مرد با کلیدش در رو باز کرده و وارد میشه، چند قدم که پیش میره شروع به سرفه میکنه.

لیان: حالت خوبه؟
مرد: وقتی دخترم رو پیدا کنم خوب میشم. من به گوشیش زنگ زدم ولی قطع شد. میدونم یه جایی همین دوروبراس...
مرد با احتیاط دری رو باز میکنه بعد از اینکه کمی پیش میرن آسانسوری رو میبینن.

لیان:‌ باید دوباره آسانسور رو راه بندازیم.

هلنا: برای رسیدن به اونجا باید آسانسور رو راه بندازیم.

مرد: اون قفل شده ولی من اینجا کار میکنم. کلیدش رو دارم. وقتی واردش شدیم میتونیم ماشینم رو برداریم.

لیان: ممنون؛ حالا بیاید لیز رو پیدا کنیم و از اینجا بریم!

هلنا: متشکرم.. حالا بیا دخترت رو پیدا کنیم و از اینجا بریم.

صدای پیانو شنیده میشه.
مرد:‌ لیز؟ لیز خودتی؟
آنها راهشان را به سمت منشا صدا باز میکنند و به دری میرسند.
لیان: ‌مراقب باش.
مرد عقب رفته و لیان و هلنا در را باز میکنند. ناگاه دختری بدحال جلویشان ظاهر میشود.

مرد: لیز!
لیز: (با خستگی)‌ پدر! مامان و لیآم کجان؟
مرد: اونا.. اونا رفتن بیرون. توی خونه منتظرمونن.
مرد به دخترش کمک میکند تا بلند شده و به سمت آسانسور رود.
لیان: چجوری از اینجا بریم بیرون؟
مرد: پارکینگ زیرزمینی. با آسانسوری که کمی جلوتره. خوشبختانه هنوز کار میکنه.
در راه تخته چوب های راهشان را گرفته اند.
لیان: بیا اینارو از سر راهمون برداریم.
سپس به کمک هلنا آن را از راهشان برمیدارند.
مرد: خیلی خوشحالم که شماها اینجایید.

کات سین
مرد به دخترش کمک میکنه وارد آسانسور بشه. لیان و هلنا هم وارد میشن. در حالی که منتظر بودن به پارکینگ برسند لیز شروع به سرفه کردن میکنه و از شدتش میشینه؛ پدرش هم میشینه تا تسکینش بده.
مرد: همه چیز درست میشه لیز؛ تو حالت خوب میشه.
لیز: (سرش رو بالا میگیره و با ناتوانی میگه) پدر...
مرد: کم مونده برسیم!
ناگهان دختر بیهوش میشه.
مرد: لیز؟
مرد شروع به گریستن میکنه وسپس شروع به سرفه میکند. همان موقع برق آسانسور قطع میشه.
هلنا: برق!
صدای سرفه ادامه یافته و پس از آن صدای خورده شدن چیزی به گوش میرسه.

گیم پلی
برق دوباره برگشته و دختر که درحال خوردن پدرش بود سرش را بلند کرده و به سمت لیان میره.

هلنا: خدای من...!
لیان: (سعی میکنه اون رو دور نگه داره) اون الانشم از دست رفته. شلیک کن!
هلنا: ولی...
لیان لیز رو عقب میزنه ولی لیز به سمت هلنا میره. در اینجا لیان به زامبی شلیک کرده یا میگذارد که هلنا خودش آن را کنار زده و گلوله ای در سرش خالی کند.
هلنا: باورم نمیشه...
لیان: بهش عادت کن. یا ما زنده میمونیم یا اونا... و اونا این دست اون دست نمیکنن.
هلنا:‌ چرا باید این اتفاق میافتاد... (مکث) فکر نمیکنم اینجا تنها باشیم...
لیان ( آهسته) : هلنا،‌ تفنگت رو بردار.
آسانسور به پارکینگ رسیده و گروهی زامبی وارد آن میشوند.
لیان: لعنتی! نزار بیان تو!
کمی جلوتر مردی بیهوش شده و به ماشینی برخورد کرده و باعث میشه آژیرش به صدا در اومده و توجه زامبی هارو جلب کنه.
پس از اینکه لیان و هلنا به سمت دیگه پارکینگ رسیدند دورنمایی از تعدادی زامبی که پشت حصار ورودی پارکینگ بودند نشان داده میشه.
لیان: این صف بیرون رفتنمون از اینجاس.
هلنا: بیشتر از این نمیتونم باهات موافق باشم.

آنها وارد اتاق نگهبانی میشن.

کات سین
لیان و هلنا به صفحه های نمایش دوربین های امنیتی نزدیک میشوند. در یکی از آنها دو مرد دیده میشوند که یکی از آنها مقوای بزرگی در دست دارد که روی آن نوشته شده است:"کمک کنید" و آن را جلوی دوربین تکان داده و دیگری دست هایش را. از پشت سر آنها کم کم زامبی هایی نمایان میشوند و شروع به گرفتن و خودن آنها میکنند. لیان اسلحه اش را آماده کرده و به سمت در میرود.
لیان: بزن بریم
هلنا: لیان دیگه خیلی دیر شده.
لیان می ایسته
هلنا: نمیتونیم براشون کاری انجام بدیم.
لیان دوباره به صفحه نمایش نگاه کرده و میبیند که آنها در حال خورده شدن هستند. او سرش را پایین انداخته و کمی فکر میکند.
لیان: راست میگی (مکث) بیا از اینجا در ریم.
آنها از اتاق خارج میشوند.

گیم پلی
آنها از پله هایی بالا میروند.
لیان: اون گفت یه جور مه بوده. اگه به شکل گاز پخش شده باشه... هر کس که توش تنفس کرده باشه مبتلا شده.
هلنا: این یعنی.. همه کسایی که توی اردوگاه بودن.
لیان: آره. پس چرا انقدر اینجا ساکته؟ احساس بدی در این مورد دارم..
آنها مقداری در ساختمان پیش روی میکنند و به آمفی تاتر آنجا میرسند..
پای لیان به قوطی نوشابه ای برخورد کرده و قوطی از پله ها پایین میافتد و صدای آن باعث میشود زامبیی از روی صندلیی بلند شود
لیان: نمیخواستم مزاحمتون شم.

پای هلنا به قوطی نوشابه ای برخورد کرده و قوطی از پله ها پایین میافتد و صدای آن باعث میشود زامبیی از روی صندلیی بلند شود.
هلنا: ببخشید، غیرعمدی بود.

آنها باز هم در ساختمان پیش رفته و راه با تعدادی زامبی رو به رو شدند و وقتی داشتند از راه پله ای پایین میرفتند:
لیان: یعنی بازمونده ای هم هست...
وقتی به درب خروجی ساختمان رسیدند هانیگن با آنها تماس برقرار کرد.
هانیگن: برید به دفتر امنیتی. اون راه خروجتون از اردوگاهه.
آنها به درب امنیتی رسیده و آن را قفل میابند.
لیان:‌ هانیگن در قفله. میتونی کاری انجام بدی؟
/
هلنا: قفله. هانیگن میتونی بازش کنی؟
هانیگن: ببخشید ولی نه از اینجا. ساختمون کارکنان رو امتحان کنید. حدس میزنم کلید در اونجا باشه.
آنها وارد ساختمون کارکنان میشن.

لیان: انگشت ماشه ات آماده باشه. هیچ وقت نمیشه فهمید چی پشت پیچ بعدیه.
هلنا: گرفتم.
وقتی هلنا رمز در رو میزنه، در شروع به آژیر زدن میکنه. هر دو از در دور شده و به مقابل پنجره ها میرن.
لیان: هانیگن در قفله! راه خروجی نیست!
هانیگن: یه کاریش میکنم!‌ فقط یکم بهم وقت بده!
همون موقع تعداد زیادی زامبی از پنجره ها وارد میشن و لیان و هلنا در مدتی که منتظر هانیگن هستن باید باهاشون مقابله کنن. بعد از گذشت چند ثانیه:
هلنا: خیلی زیادن! نمیتونیم همشون رو بکشیم!
لیان: بالاخره فهمیدیم همه مبتلاها کجا قایم شده بودن!

چند ثانیه بعد:
هانیگن: سیستم امنیتیش نسبت به اردوگاه دانشکده خیلی قویه!
کمی بعد:
لیان: زود باش هانیگن! ما باید از اینجا بریم بیرون!
هانیگن: یکم صبر کنید؛ داره تموم میشه!
کمی بعد:
هانیگن: باز شد! همین حالا از اونجا برید بیرون!
لیان و هلنا به داخل اتاق میرن ولی زامبی ها مانع بسته شدن در میشن. هلنا در رو هل میده و از باز شدنش جلوگیری میکنه و لیان هم دست اونارو میزنه و هلنا موفق به بستن در میشه و پشتش رو میندازه.
لیان: همینجور پشت سر هم دارن قافلگیرمون میکنن!
آنها کلید رو پیدا کرده و به اتاق امنیتی بازمیگردند و مجبور میشوند از زیر دستگاه فلزیاب عبور کنند که به دلیل حمل اسلحه آژیر کشیده و زامبی ها را به سمتشان میکشاند.
لیان:‌ باید حدس میزدم...
/
هلنا: فقط همینو کم داشتیم...
پس از کمی پیشروی آنها از محوطه دانشکده خارج میشوند.
هانیگن:‌ جلوتر بپیچید راست!
پس از پیچ:
هانیگن: دارید میرسید! همینطور بدوید!
ماشین پلیسی جلوی راهشون پارک شده.
لیان: فکر کنم این وسیله خروجمونه.

/
هلنا: ماشین پلیس! بزن بریم!
آنها سوار ماشین میشوند، لیان پشت فرمان و هلنا کنارش. لیان وقتی می آید ماشین را روشن کند میبیند که سوییچش نیست.
لیان: لعنتی، سوئیچش نیس.
هلنا:‌ مطمئنی؟
لیان:‌ دارم میگردم. (به داشبورد نگاه میکنه.) داشبورد چی؟ (بازش میکنه)
هلنا: نه؛ هیچی!
لیان دسته کنار فرمان رو چک میکنه.
لیان: دزدین ماشین به اون راحتی که توی فیلما نشون میده نیست! (دستش به دستگیره برف پاککن میخوره) دست کم برف پاک کن کار میکنه...
هلنا: باید سیماش رو دستکاری کنیم؟
لیان آفتابگیر رو چک میکنه و میبینه که سوئیچ اونجاس.
لیان: صبر کن.. سوئیچ رو پیدا کنم.

لیان استارت میزنه و همون موقع زامبیی پنجرش رو شکسته و سعی میکنه وارد شه. لیان جلو رفته و اون می افته.
هلنا: پشتمون کسی نیست. برو عقب!
لیان دنده عقب میره.
لیان:‌ کمربندت رو بستی؟
هلنا: آره.
لیان:‌ پس محکم بشین.
او به سرعت از اونجا خارج میشه
لیان: ما از دانشکده خارج شدیم، حالا باید از شهر رد شیم.
هلنا: بدون اینکه کشته شیم.
ناگهان زامبیی جلوی راهشان سبز میشود و لیان کنترل ماشین را از دست داده و چپ میکند.
هانیگن: لیان! هلنا! شما دو تا سالمید؟
لیان:‌ داریم دووم میاریم. ولی یه راه دیگه به کلیسا لازم داریم.
هانیگن: خوب، من یه راه زیرزمینی پیدا کردم که احتمالا امن تره.
لیان: فاضلاب، نه؟ عالیه.
لیان و هلنا به داخل فاضلاب میپرند.


کات سین
وقتی فرود می آیند؛ هلنا پایش لغزیده و آرنج لیان را میگیرد. لاین چراغ قوه بالای گوشش را روشن میکند و نور آن روی صورت هلنا می افتد. آنها کمی به هم نگاه میکنند و ناگاه هلنا خود را عقب میکشد.
هلنا:‌ خوبم.
هلنا چراغ قوه اش را روشن میکند و نورش را روی موشی که در حال عبور از آنجا بود می اندازد. صدای غرشی از یکی از تونل ها به گوش میرسد و هر دوی آنها رویشان را به سمت منشا صدا برمیگردانند.
هلنا: باید عجله کنیم.
هلنا راه میافتد.
لیان: چی شده؟
هلنا ایستاده و رویش را برمیگرداند.
لیان:‌ از فاضلاب خوشت نمیاد؟
هلنا: بیا، بزار به کلیسا برسیم بعد همه چیز رو بهت توضیح میدم.
لیان صحنه ای را به یاد میاورد
رییس جمهور پشت میزش نشسته و با او صحبت میکند.
آدام:‌ من میخوام همه چیز رو بهشون بگم. همه چیزایی که درمورد به حادثه شهر راکون میدونیم.
لیان:‌ ولی قربان..
آدام: خیلی ها دارن تصمیمم برای فاش کردن حقیقت رو زیر سوال میبرن. میدونم منشا این حرفا کجان. (از روی صندلی اش بلند میشود) ممکنه مشکلاتی که میسازه بیشتر از مشکلاتی باشه که حل میکنه. (به سمت پنجره میره و بیرون رو نگاه میکنه) یه درسی رو خیلی خوب توی ارتش یادگرفتم. (رویش را به سمت لیان برمیگرداند) سلاح های زیستی یک تحدید جهانی هستند و تا قسمتی تقصیر ماست. (به سمت لیان میره) ما باید رو راست باشیم و شروع به کار با بقیه دنیا کنیم... اگر بخوایم شانسی برای مقابله با این چیزا داشته باشیم.
لیان: هر تصمیمی که بگیرید من با شمام.
آدام: (دست بر شانه لیان میگذارد) من همیشه برای دوستیمون ارزش قایل بودم لیان. (دستش رو برمیداره) دیگه وقت پذیرفتن مسئولیت و تمام کردن این هرج و مرجه.
با نمای نزدیکی از چشم لیان به زمان حال برمیگردیم.
لیان و هلنا راه میافتند.
لیان: راه خیلی دشواری پیش رو داریم.

گیم پلی
هلنا:‌ راه بیفت. وقت زیادی نداریم.
لیان: کارمون رو خیلی راحت تر کردن...
هلنا:‌ باور کن. میدونم.
آنها مقداری پیش رفته و به دری میرسند.
هانیگن: لیان، هلنا. تا وقتی اونجایید تماسمون با هم قطع میشه ولی همچنان حرکتتون رو زیر نظر دارم. مراقب باشید.
آنها که در حال راه رفتن روی ریل مترو بودن ناگهان مترویی رو میبینن که داره به طرفشون میاد.
هلنا:‌ مترو داره میاد!
آنها از راه مترو کنار میرن.

هلنا:‌ چطوری مترو ها هنوز کار میکنن؟
لیان: کسی کنترلشون نمیکنه... خط زامبی.
کمی که پیش میرن چراغ قوه هاشون ضعیف میشه.
لیان:‌ عالیه.. چه زمان بندی خوبی..
هلنا:‌ مال منم از کار افتاده. اینجا تقریبا کورم.

آنها پس از مدتی پیشروی به مترویی میرسند و همان موقع چراغ هایش خاموش میشود.
وقتی درش را امتحان میکنند میبینند که قفل است.
لیان:‌عمرا بتونیم بازش کنیم.
/
هلنا: قفله؛ ولی من میتونم از تو بازش کنم.

هلنا: من میخوام یه نگاهی توش بندازم. بفرستم بالا.
لیان:‌ فقط جام نزار.
هلنا در رو برای لیان باز میکنه.
هلنا: تا اومدم تو بهم حمله شد، حواست رو جمع کن.

آنها از طریق مترو به ایستگاه رسیدند.
صدای زنی از داخل مترو به گوش میرسد.
زن: هی! هی! میخوام این در رو باز کنید! زود باشید! باید پیتر رو نجات بدم! زود باشید!

هلنا: با این وعض هیچ وقت به کلیسا نمیرسیم
لیان: بیا؛ ما باید از اونجا درش بیاریم.
زن: باز کنید! خواهش میکنم باز کنید! چرا بازش نمیکنید؟!
اونا در مترو رو باز میکنن و زن بیرون دویده و به سمت کرکره میره.
هلنا: اونو بازش نکن!
زن:‌ خدای من! پیتر! پیتر، دووم بیار! دارم میام!
زن در رو باز کرده و زامبیی اون رو از زیر در کشیده و میخورتش. هلنا و لیان پس از مبارزه با آنها به سمت خروجی ایستگاه رفتند.
هانیگن: خوبه؛ موفق شدید. از اونجا میتونید به خیابون برسید.
لیان: بیرون وضعیت چطوره؟
هانیگن:‌ خیلی بده. "جهنم روی زمین" هم براش کفایت نمیکنه.

درحالی که لیان و هلنا داشتن از پله ها بالا میرفتند:
هانیگن: برای رسیدن به کلیسا باید از اون قسمت شهر رد شید. حواستون باشه که ممکنه توی دردسر بیفتید.
بالای پله ها زامبی آتشنشانی به لیان حمله میکنه ولی لیان موفق میشه که از پا بندازتش. هنوز خیلی پیش نرفته بودن که ماشینی به سرعت به سمتشون میاد.
هلنا: لیان؛ مراقب باش.
ماشین تصادف کرده و منفجر میشه.
لیان:‌ چرا احساس میکنم این حتی یه ذره از ماجرا هم نیست...
آنها کمی پیش رفته و مردی که زیر ماشینی بود را بیرون می آورند. همان موقع فرد موتور سواری به آن ماشین خورده و چپ میکند.
هلنا: حق با هانیگن بود.. همه چیز داغون شده!
کمی جلوتر به دسته ای زامبی میرسند.

هلنا: زود باش، وقت نداریم با اونا سر و کله بزنیم.
آنها کمی دیگر در شهر پیش میروند و لیان با دیدن تعدادی ماشین که درحال سوختن بودند و زامبی های اطرافش میگوید.
لیان: یه تجدید خاطرات افتضاح دارم...
لیان و هلنا چند کوچه دیگر نیز پیش میروند و مجبور میشوند از بالای پله های اضطراری خانه ای وسیله سنگینی را روی ماشینی بی اندازند تا راهشان باز شود که این عمل باعث میشود آژیر ماشین بلند شده و توجه زامبی ها را به خود جلب کند.
هلنا:‌ با بلند شدن صدای اون آژیر اونا از سر و کلمون بالا میرن..
لیان: فقط اگه منتظرشون بمونیم. بزن بریم!
کمی بعد آنها مجبور به ورود به رستورانی میشوند.
هانیگن: فکر خوبیه. اگه تا اونجا که میتونید توی ساختمونا بمونید امن ترید.
لیان: شاید حتی بتونیم یکم استراحت کنیم.
هلنا:‌ نشنیدی گفتم باید عجله کنیم؟
آنها پس از خروج از رستوران وارد خانه ای میشوند. به نظر میرسد ساکنین آنجا در حال دیدن تلوزیون مرده اند.

گوینده تلویزیون: زیردریایی نیروی دریایی در 26ام همین ماه در ساعت 11:27 شب گم شد. البته قبل از ناپدید شدنش تماسی از آن برقرار شده. تماسی که به حمله ای بالقوه از سمت سازمان یا فردی نامعلوم اشاره میکرد. از آنجا که معلوم نیست چه کسی مقصر است سازمان های دولتی با احتیاط تمام رفتار میکنند.
همان موقع تلویزیون خاموش میشود. پس از اینکه از آن خانه خارج شدند با موجود جدیدی رو به رو میشوند. (ن.ک به: شما اجازه دیدن لینک ها را ندارید عضو شوید یا وارد شوید )
هلنا: اون چیه؟
لیان: آخ، اون فریاد... مثل کشیدن ناخون روی تخته سیاه میمونه...
کمی بعد از مقابله با آن موجود به در قفلی میرسند.
لیان:‌ هانیگن در قفله.
هانیگن: لعنتی. راهی هست که بتونید برید اونور در؟
/
هلنا: قفله. البته میتونیم از اون طرفش بازش کنیم.
هانیگن:‌ لعنتی. فکر میکنی لیان بتونه یه جوری بفرستت اونور در؟

پس از اینکه موفق به رفتن از آنجا شدند به پمپ بنزینی میرسند و صدای فریاد دختری از آنجا میآید.
دختر: چرا داره این اتفاق میافته؟ نه! من نمیخوام بمیرم!
لیان: نجات یافته ها! یالا! باید بهشون کمک کنیم.
هلنا: باشه...
پیتر:‌ بمیرید ای آدم خورا! اونا از کدوم گوری دارن میان؟
پلیس: اولین روزیه که پلیس شدم و دارم تیراندازی میکنم!
پیتر: قبل از اینکه زامبی بشم مردم!
دختر:‌ پیتر تنهام نزار!
پیتر: شوخیت گرفته؟ نمیخوام سرعتمو بگیری!
لیان: مردم آروم باشید! قبل از شلیک کردن هدفگیری کنید!
پیتر: کی تو رو رییس کرد؟
همان موقع یک راسکلپنجه ظاهر میشه.
دختر: پیتر صبر کن!
پلیس: بیخیال اون شو! اون تورو به کشتن میده!
دختر: کی نظر تورو خواست؟
کمی بعد از درگیری با زامبی ها:
دختر:‌ کمک! یکی کمکم کنه!
هلنا:‌ اگه میخوای زنده بمونی دست از گریه کردن بردار و به اونا شلیک کن!
لیان: به سرشون شلیک کنید. تو یه پلیسی نه؟ میتونی از پس یه تفنگ بر بیای.
پلیس:‌ رفیق این اولین روزمه! چجوری میتونم توی این دیوونه خونه هدفگیری کنم؟
در همان میان آمبولانسی با سرعت آمده و به دیوار پمپ برخورد میکنه و در راهش یکی از پمسم هارا میترکاند و باعث میشود از آن بنزین فواره بزند.
پیتر: خدای من!
پلیس:‌ یکی به بنزین شلیک کنه! میتونیم این موجودارو بتر****م!
یکی از آنها به پمپ شلیک کرده و با انفجارش زامبی ها را ترکانده و همه را به عقب پرتاب میکند
پلیس: بیاید! اینجا امنه! یه اسلحه فروشی جلوتره. احتمالا اونجا افراد دیگه ای رو هم پیدا میکنیم.
لیان: نظرت چیه؟
هلنا: گزینه دیگه ای نمیبینم.
به اسلحه فروشی میرسند.
پلیس: هی! کسی اینجا هست؟
فروشنده:‌ آره، من! من تو طبقه دوم پناه گرفتم! تو چشتون!
پیتر به طبقه دوم رفته و روی در میکوبه
پیتر: یالا داداش! بازش کن! باید بزاری بیایم تو!
فروشنده:‌ فراموشش کن! اون چیزا دارن توی مغازه من اینور اونور میرن! پس تا وقتی از شر اونا خلاص نشید این در بسته میمونه.
لیان:‌ اون فکر میکنه ما تانکیم؟
تعداد زیادی زامبی به سمت آنها میایند.
پس از اینکه تعدادی از زامبی ها را کشتند یکی از آنها دختر را از پنجره میگیرد.
دختر: پیتر! کمکم کن!
ولی پیتر به او اهمیتی نداده و به جایش پلیس به او کمک میکند.
پلیس: بیا! دستمو بگیر!
دختر دست او را گرفته و بلند میشود.
پلیس: (رو به پیتر) حالت خوبه؟!
پیتر: خل شدی؟! قهرمان بازی هارو نگه دار، اون فقط داره از سرعتمون کم میکنه!
هلنا: تو چه مرگته؟ اون مگه دوست دخترت نیست؟
کمی بعد  تفنگ پیتر از کار میوفته.
پیتر: لعنتی، تفنگم خراب شده!
پیتر به سمت دختر میره و اسلحش رو از دستش میکشه.
پیتر: تفنگت رو بده من! (در حال بیرون رفتن از اسلحه فروشی) شما احمقا هرچقدر میخواید اینجا بجنگید؛ من دارم میرم.
پیتر به زامبیی شلیک میکنه ولی همون موقع زامبی به هیولایی تبدیل شده و اون رو میکشه. (ن.ک به: شما اجازه دیدن لینک ها را ندارید عضو شوید یا وارد شوید )
دختر:‌ پیتر، نه!

کمی بعد آنها موفق به کشتن تمام زامبی ها میشوند
فروشنده: هی! اونجا خیلی ساکت شده... شما هنوز زنده اید؟
لیان: فعلا که آره... مغازت پاکسازی شد! حالا میزاری بیایم تو؟
فروشنده:‌ باشه، تا نظرم رو عوض نکردم بیاید بالا.
ناگاه کرکره های مغازه بسته میشن و همه به طبقه بالا میرن.
فروشنده: کارتون خوب بود. خبر خوب اینه که یکی از رفیقام داره با اتوبوس میاد اینجا دنبالم. هر لحظه ممکنه برسه. اگه بتونیم سوارش شیم مستقیم میره کلیسا. مردم اونجا موندگار شدن. توی رادیو شنیدم. ولی در حد یه "شاید" هستش. اون بیرون به گند کشیده شده و ما منتظر   نمیمونیم.
صدای زامبی هایی شنیده میشه.
فروشنده:‌ هی، یارو ژاپنی! کرکره هارو بکش!
مرد ژاپنی: (به ژاپنی) بزارش به عهده من

در حالی که او سعی میکنه کرکره هارو ببنده بقیه با زامبی ها مقابله میکنند تا او موفق به بستنشان شود. پس از اینکه بسته شدند:
فروشنده:‌ دیگه نمیتونیم اینجا دووم بیاریم! برید به اتاق بعدی! زود باشید!
همه به اتاق دیگه میرن و پسر ژاپنی در رو پشت سرشون میبنده. آنها در اتاق ایستاده بودند که ناگهان ساختمان شروع به لرزیدن کرده و موجود بسیار چاقی وارد میشود. (ن.ک به: شما اجازه دیدن لینک ها را ندارید عضو شوید یا وارد شوید )

فروشنده: لعنتی، یکم وزن اینجا بیشتر شه ساختمون میریزه.
لیان:‌ جدیدا تو سایز خیلی بزرگ تولید میشن؟
فروشنده: بیا جلو خیکی!
لیان:‌ اون میخواد اینجارو رو سرمون خراب کنه!
پس از کشتن ووپر :
فروشنده: زود باشید! از این طرف!
او همه را به سمت پشت بام هدایت میکند. وقتی همه به پشت بام میرسند یکی از زامبی ها روی فروشنده پریده و باعث میشود از نرده ها به پایین بیوفتد ولی او موفق میشود در آخرین لحظه لبه آن را گرفته و از سقوط جلوگیری کند.
پلیس:‌ یا خدا!
تعداد زیادی زامبی به سمت آنها می آیند.
لیان: کمکش کن بیاد بالا، من هواتون رو دارم!
پلیس:‌ خودت رو نگه دار! الان میکشمت بالا!
فروشنده:‌ بیخیالم شو! فقط مراقب خودتون باشید!
دختر: نه، ما همه جون سالم به در میبریم!
لیان و هلنا با زامبی ها مقابله میکنند و به پلیس وقت میدهند تا فروشنده را بالا بکشد. وقتی موفق به این کار میشوند اتوبوسی به سرعت زیر آن ساختمان پارک میکند.
پسر ژاپنی:‌ اتوبوس اینجاس!
پلیس:‌ مردم اتوبوس اینجاس! باید بریم توی کوچه!
فروشنده دری را باز میکند.
فروشنده: در اضطراری بازه! بدویید!
همه آنها سوار اتوبوس میشوند.
لیان: (رو به راننده) از این جا ببرمون بیرون!
راننده تا میاید راه بیفتد یکی از زامبی های چاق اتوبوس را از جلو گرفته و مانع راه افتادنش میشود.
راننده: اون چاقالو راهمون رو گرفته.
در حالی که آنها با زامبی هایی که وارد اتوبوس شده بودند مقابله کرده و سعی میکردند زامبی چاق را از سر راهشان خارج کنند؛ زامبیی فروشنده را از اتوبوس بیرون میکشد.
فروشنده:‌ اه، لعنت بهش! حرومزاده از روم بکش کنار!
پسر ژاپنی: (به ژاپنی) لعنتی! لعنتی! بابا  ! دووم بیار،‌ دارم میام بابا !
فروشنده:‌ تو هم میخوای باهام بیای بچه؟ باشه، تو جهنم برات نوشیدنی میخرم پسر!
پلیس: لعنتی، خیلی نزدیک بود نجات پیدا کنه!
کمی بعد دست زامبی برای یک لحظه ول شده.
لیان:‌ برو، الان!
و راننده از روی زامبی رد شده و از شهر خارج میشوند.

تحریریه
ResidentEvil.IR


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 09:57 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

سناریو لیان چیتر 2
لیان و هلنا تو اتوبوس هستن و هلینا یه سری اطلاعات به اونها میده
هانیگن: نود درصد جمعیت در Tall Oaks" بوسیله ویروس الوده شده اند که عدد ان به 70000 نفر میرسد, ما هم چنین اطلاعاتی دریافت کردیم که  تشکیلاتی به نام "نئو آمبرلا"  که مسئولیت این حمله را به عهده گرفته
لیان: "نئو آمبرلا" 
هانیگن: من میدانم که به چی فکر میکنی
لیان: آره، دقیقا مثل جریان شهر راکون است.
همه خبری که من بدست اورده ام این است. نوبت شماست که کمکم کنید. من باید بدونم توی اون کلیسا چی بود که الان این کت شلوار پوشا (م.کارمندان دولت) دارن دادخواستم میکنن
با گفتن این حرف لیان به فکر فرو میره
لیان: کت شلوار پوش؟
به طور دقیق تر آقای سیمونز ...
راننده اتوبوس: محکم بشین.
راننده یه زامبی رو له میکنه و کنترل ماشین از دستش میره و اتوبوس لبه پرتگاه میره و یه تعداد زیاد زامبی سمت اتوبوس حمله میکنند و زامبی ها دور اتوبوس رو احاطه کردن
زن: نه نه به من کمک کن
مرد پلیس:به من کمک کن...کمک کن لطفا
راننده اتوبوس:پسر....از من دور شور
اه.... اه
هلنا :عقب بایست
لیان: ما داریم میرویم...خودت رو محکم ببند
در این هنگام یه تریلی که مورد حمله زامبی قرار گرفته سمت اتوبوس میاد و بهش برخورد میکنه و باعث سقوطیش میشه و هلنا و لیان سالم میمونن ولی راننده اتوبوس با انفجار اتوبوس کشته میشه
لیان: انها از حمله ویریسی فرار کردند فقط برای این که این طوری بمیرند؟
هلنا:برای دفن افراد وقت نداریم. باید خودمان را به کلیسای جامع برسانیم.
هانیگن: لیان و هلنا....حالتان خوب است.
لیان:بله....به هر دلیلی که نمیدونم...حالمون خوب است.
هلنا:داریم از وسط قبرستان عبور میکنیم تا به کلیسای جامع برسیم
لیان وهلنا وارد یه خونه یی که داخل قبرستون بود وارد میشن و دری که بسته بود باز میکنن و یه سگ بیرون میاد که کلید تو دهنه سگ است
لیان: فکر کنم توی یه قبرستون اتفاقای بدتر از دنبال کردن یه سگ وجود داشته باشه.
هلنا: اره... ممکنه اونا مارو دنبال کنن.
لیان و هلنا موفق میشن کلید رو بگیرن
لیان: حالا بیا به کلیسای جامع بریم
لیان: ما وارد شدیم
در حین اینکه در باز شد یه زامبی رو لیان میپره و لیون خودشو با زامبی پرت میکنه پایین
هلنا: لیان ,حالت خوبه
لیان: خوب جاییم نشکسته که فکر کنم خیلی خوب باشه. بعید میدونم بدتر از اینش برات اتفاق بیفته
هلینا هیچ وقت نمیشه فهمید..ا:....در کلیسای جامع میبینمت
لیان : تو یه پا آیه یاسی
هلنا: متشکرم، حالا میای کلیسا یا نه؟

هلنا: میدونم....
لیان و هلنا به در کلیسا میرسن ولی مرد اجازه نمیده داخل شن
هلنا: میدونم که یک نفر اونجاست....بازش کن
مرد داخل کلیسا: اونا دیوانه هایی هستند که فقط ما را میکشند.
لیان:نگاه کن ....فقط ما هستیم...عجله کن.... اجازه بده بیاییم داخل
دروغه، میتونم صداشون رو بشنوم.
هلنا: باشه باشه....بذار اول از دستشون خلاص بشیم.
پاول: کسی اون بیرونه؟ یعنی باید بزاریم اونا با یه مشت جنازه متحرک بیان تو؟ خل شدی؟
در این حین صدای زنگ کلیسا به صدا درمیاد و زامبی ها بیشتری میان
هلنا: ناقوس کلیسا؟ داری شوخی میکنی؟
لیان: اماده باشین که مهمون داریم
در این حین که هلنا و لیان مشغول نابود کردن زامبی ها هستن مردی پنجره کلیسارو میشکنه و کمکشون میکنه
مرد داخل کلیسا: من به شما کمک میکنم...بیاید این جونور ها رو از بین ببریم.
لیان: خوش حالم که یه نفر اونجا هست که میخواد کمکمون کنه.
مرد دیگر: پاول ...در رو باز کن
لیان:من با اعتماد به تو این کار رو انجام میدم....امیدوارم اطلاعات شما ارزشش رو داشته باشه.
هلنا: به جون خودم ارزشش رو داره.
در کلیسا باز میشه و هلنا و لیان وارد میشن در این هنگام یه زامبی لای در گیر میکنه و هلینا با شلیک کردن به سرش بیرون میوفته
مرد داخل کلیسا: ایا تو....؟
لیان: بچه ها ببخشید ما نجات دهنده نیستیم...
هلنا: یک در مخفی  در محراب وجود داره  که ما رو به زیر زمین میرسونه.....اما فقط باید راهی برای باز کردنش پیدا کنیم.
لیان: می خوای بگی که اون پایین چی هست؟
هلنا: بهتره که بهت نشونش بدم. چیزی که میبینی فقط تزئیناته. موضوع پیچیده تر از اینی هست که نشون میده
لیان: هیچ اتفاقی تیافتاد. باید چیزی رو جا انداخته باشیم

لیان: دو نفر مقدس راه واقعی را نشان خواهند داد.

لیان: دقیقا شبیه اون یکیه. یه حسی بهم میگه اینا برای خوشگلی نیستند.

لیان: حالا داریم به یه جاهایی میرسیم.

هلنا: به اندازه کافی از این بازی ها انجام دادیم. برویم.
لیان و هلنا به جایی میرسن که مجسمه ها به طور خودکار فعال میشن و به طرفشون تیر شلیک میکنن

هلنا: یان فشار دادن دکمه هایی که روی مجسمه ها هستن اونا رو خاموش میکنه
لیان: این ممکنه یه مقدار خطرناک باشه
هلنا: ما برای این اشغالا وقت نداریم.

هلنا: فکر میکنی که این من رو متوقف میکنه؟ فقط ادامه بده

لیان:من دقیقا نمی خواستم که همه اون خوشی ها از بین بره.

هلنا: باشه بریم

لیان: همشون اینا بودن. وقتی به این انتیک ها شلیک میکنم...حس بدی پیدا میکنم.

لیان هلینا مجسمه هارو سرجاشون میذارن و در باز میشه

لیان: اون صدا رو شنیدی؟
هلنا: امیدوارم که صدای یه در باشه.

در باز میشه و یه هیولا از زیرمین بالا میاد مرد به طرفش شلیک میکنه ولی باعث گاز پخش شدن تو صورتش میشه و تبدیل به زامبی میشه

هلنا: اون دیگه چیه؟
لیان: از من داری می پرسی؟
زن سمت مردی که صورتش تو گاز سوخته:
خوبی؟
لیان: دارم یه حدسایی میزنم که چه چیزی این جهنم رو ازاد کرده
هلنا: این دیگه از کدوم جهنمی در اومده.
حواستون به گاز باشه
لیان: باشه فهمیدم.
لیان:.ولی الان ما رو خودمون باید حساب کنیم و بس. کاش میتونستم باور کنم که الان حواس خدا بهمون هست
هلنا: من فکر میکنم این سطح و شماره ها به هم مربوط هستند.

لیان: فهمیدم

هلنا:چه سیستم امنیتی خوبی. فقط باید شماره ها رو روی وارد کنیم.
لیان: باز شد....بریم

لیان و هلنا وارد مکانی میشن که برای هلنا اشناست

هلنا: من اینجا رو به خاطر دارم. دبرا باید نزدیک باشد.
لیان:who?
لیان: کی؟
هلنا به امید اینکه خواهرشو پیدا کنه اتاق های دیگه رو جستجو میکنه
هلنا: لطفا خوب باش. لطفا....خدایا شکرت
هلنا: این جا نیست. پس کجاست؟ یالا کجایی؟ این جا هم نیست.

لیان: دنبال کی میگردی؟
هلنا: دبرا اگر اینجا هستی یه جوری بهم یفهمون.
لیان: خسته شدم از بس که من رو این ور اونور کشوندی. میخوای بهم بگی جریان چیه؟
هلنا: بهت میگم.. فقط وقتمون داره تموم میشه. لیان یکم دیگه باهام راه بیا
لیان و هلنا وارد یه ازمایشگاه میشن و جناز هایی که تو شیشه محبوس شدن
لیان: اینها دیگه چه کوفتی هستند.؟
هلنا: سه روز پیش هیچ کدام اینها اینجا نبود.
لیان نواری رو که روش به اسم ایدا بود وارد ویدیو میکنه وتصویر پخش میشه
لیان: ادا, انی چیزی بود که می خواستی نشونمون بدهی؟
هلنا: نه این نیست.
لیان: ایدا این چی بود که ما الان دیدیم؟
هلنا: پس تو اون زن یا هرچی که بود رو میشناسی؟
لیان: تقریبا بله
لیان: دوباره باید انجامش بدیم.؟ کار کرد .فهمیدم. باید یکی یکی فعالشون کنیم.

هلنا: چرا باید همه چیز این قدر پیچیده باشد.
لیان: بیا هلنا....باید این چیز ها رو فعال کنیم.
هلنا: یالا
لیان: مراقب خودت باش. اگه دقت نکنی ممکن هست که کشته شویم.
لیان: چرا بهم نمیگی جریان چیه؟
هلنا: چون که احتمالا باور نمیکنی. برای همین میخوام نشونت بدم.
لیان: وقتی باور کنم.....تو همه جواب ها و دلایل مورد نیاز رو داری. پس به ازمایشکاه برای فیلم برگرد.
هلنا: با دوستت؟ چه داستانی داره؟
لیان: ببین اگه جواب ها رو می خوای باید از خودت یه کم مایه بذاری.
هلنا: حق با توئه....این منصفانه است.
لیان و هلنا به یه جا وسیع میرسن و خواهر هلینا روی تخته سنگی بیهوشه

هلنا: دبرا دبرا دبرا صدای من رو مشنوی:
دبرا: هلنا
هلنا: خدایا شکرت
لیان: دیگه این رمز و رازا کافین. اینجا چه خبره؟ چی میگذره؟
هلنا خواهرش روکولش میندازه
هلنا: اول اجازه بده که او را از اینجا بیرون ببریم. من قول میدهم که همه چیز را برایت توضیح بدهم.
لیان: تو از او مراقبت کن. . همه دشمن ها رو به من بسپار.

هلنا: دبرا صدای من رو میشنوی. می خواهم که به خانه ببرمت.
خواهر هلنا در حین فرار کردن اونها حالش بد میشه و از بغل هلنا زمین میوفته
هلنا: دبرا طاقت بیار تقریبا رسیدیم. دبرا زنده بمون باشه....؟
دبرا شروع به اتیش گرفتن میکنه و خشک میشه
هلنا: نه دبرا...نه نه این  اتفاق نباید بیفته
دست دبرا از پوسته یی که تشکیل شده بیرون میاد و سمت هلنا دارز میکنه ولی ایدا با شلیک یک تیر کمون اون رو پرت میکنه انور
لیان : ایدا !
ایدا : یه جوری نگاه میکنی که انگار روح دیدی.



( ایدا به هلـنا نگاه میکنه و هلـنا اسلحشو به طرف ایدا میگیره. ایدا با خونسردی به هلـنا نگاه میکنه. لیان دستش رو، روی اســلحه ی هلـنا میذاره و اونو رو پایین میاره. هلـنا به لیان نگاه میکنه و سپس روی زانوهاش میشینه و گریه میکنه)
لیان : ایدا، اینجا داره چه اتفاقی میفته؟
ایدا : پیچیده اس.
( زمین میلرزه و گرد و خاک از بالا میریزه)
ایدا : ولی الان نه جاشـه نه وقتش.
گیم پلی
ایدا : این گذرگاه ها زیاد طاقت نمیارن، ما باید به طبقات پایین تر بریم.
هلـنا : من واقعا متاسفم دبــرا ! همش تقصیر منه !
( هلنا خواهرشــو بغل میکنه و خودش رو به خاطر مرگ دبـــرا سرزنش میکنه، ناگهان دبــرا با حالت جهش یافته بیدار میشه و از پشتش شاخک هایی بیرون میاد )
لیان : هلنا ! ازش دور شو !
هلنا : صبر کنین ! خواهش میکنم شلیک نکنین !
( دبــرا، هلــنا رو به طرفی پرت میکنه و سپس به اون حمله میکنه، لیان و ایدا به هلــنا کمک میکنن که از دست دبــرا آزاد شه، سپس همگی با دبــرا میجنگن، تا زمانی که دبــرا، زمین رو میشکافه و لیان و ایدا به پایین میفتن و هلــنا به قسمت دیگه ای میفته و از اونا جدا میشه )
( لیان و ایدا به راهشون ادامه میدن و میخوان که به سکوی بعدی بپرن، لیان برای ایدا قلاب میگیره و ایدا به طرف طناب میپره و طناب رو میگیره، سپس طناب رو به طرف لیان برمیگردونه که لیان هم به طرف طناب بپره و اونو بگیره و با هم به سکوی بعدی بپرن ) 
هلنا : دبرا ! تو کجایی؟!

( بعد از پریدن اونها به سکوی بعدی، ایدا انگشتر خانوادگی سیمونز رو به لیان میده )
ایدا : بیا بگیرش.
لیان : یه انگشتر ؟!
ایدا : اشتباه فکر نکن. بعدا میفهمی چرا دادمش.
لیان : باشه.
( لیان و ایدا به راهشون ادامه میدن و باز هم به طرف سکوی دیگه میرن، لیان دوباره برای ایدا قلاب میگیره و ایدا به طرف طناب میپره و اونو میگیره، ولی موقع برگشت طناب به طرف لیان، دبــرا سر میرسه و ایدا و لیان رو به پایین پرت میکنه و هر دو به قسمتی از غار میوفتن )
لیان : شما دو تا مواظب باشین ! اون قویــه !
ایدا : تو خودت مواظب خودت باش.
( لیان و ایدا به دبــرا شلیک میکنن و دبــرا از بالای غار به پایین میوفته، و دستش رو، روی چشاش میذاره و دست و پا میزنه، هلــنا سریع به طرف خواهرش میره و اونو بلند میکنه و سعی میکنه که بهش کمک کنه )
هلنا : دبـــرا !
( بعد از اینکه حال دبــرا خوب شد، دستش رو از جلوی صورتش میکشه و هلــنا رو به گوشه ای هل میده )
( سپس همگی دوباره با دبــرا میجنگن ) 
ایدا : اگه دلت براش میسوزه ، باید بکشیش.
هلنا : این یه کابوسه ! نمیتونه واقعی باشه !
( دبــرا دوباره زمین رو با شاخک هاش میشکافه و ایندفعه ایدا و هلــنا به پایین میفتن و از لیان جدا میشن )
( ایدا و هلــنا به طرف واگن میرن و واگن به سمت پایین میره، لیان به سمت واگن میره ولی تعدادی زامبی جلوشو میگیره )

لیان : ایدا ! هلنا ! یکم کمک میکنین؟
ایدا : هــه ! هرچی همه چی بیشتر تغییر میکنه، همونقدر بیشتر مثل قبل باقی میمونه.
( ایدا و هلــنا به طرف زامبی هایی که جلوی لیان میرن، شلیک میکنن، لیان به طرف واگن میره و به داخل واگن میپره )
لیان : همه سوار شدن.

( بعد از پریدن لیان به داخل واگن، واگن به طرف خروجی غار حرکت میکنه )
لیان : امیدوارم این یه سواریــه بدون توقف از اینجا به بیرون باشه.
ایدا : من اینجور فکر نمیکنم.
( ناگهان دبــرا سر میرسه و به واگن نگاه میکنه، سپس با استفاده از شاخک هاش، به طرف واگن میره و روی لبه ی واگن می ایسته )
هلنا : بس کن دبــرا ! این تو نیستی !
هلنا : دبــرا !
ایدا : نگو که هنوز داری گریه میکنی، اون سعی میکنه بکشتــت.
هلنا : و فکر نمیکنی اینو خودم میدونم؟!
( همگی با دبــرا مبارزه میکنن و پس از چن لحظه، واگن به بیرون پرت میشه، لیان به سمت بالای غار میوفته، ایدا در حال افتادن از بالای غار به زمینه که با دستش لبه ی قسمت بالای غار رو میگیره، هلــنا به قسمت پایین غار میوفته و درست در مقابل دبــرا قرار میگیره و با یه شاخکش به هلــنا حمله میکنه، هلــنا هم به سمت دبــرا نشونه گیری میکنه )
هلنا : دبــرا !
( لیان به سمت ایدا میره و اونو بالا میکشه، سپس هر دو از بالای غار به هلــنا کمک میکنن و به سمت شاخک دبــرا نشونه گیری و شلیک میکنن )
( شاخک دبــرا از بین میره و صورتــش شدیدا آسیب میبینه و به آرامی به طرف هلــنا میره، هلــنا سعی میکنه دستش رو بگیره ولی دبــرا یه دفعه به سمت پایین غار میوفته)  
هلنا : دبـــرا !
لیان : هلنا !
صحنه
( دبـرا به پایین پرت میشه ولی هلـنا دستش رو میگیره، لیان و ایدا سریع به طرف هلـنا میرن و با اسلحه نشونه میگیرن تا اگه لازم شد، تیراندازی کنن)
هلـنا : اشک ریختن دیگه بسه.
هلـنا : نه تا وقتی که انتقام مرگتو بگیرم.
هلـنا : خواهش میکنم... منو ببخش.

( هلـنا دست دبرا رو ول میکنه و دبـرا به پایین پرت میشه و دبرا فریاد میکشه) 
هلـنا : کاری میکنم که بخاطر این کار تاوان پس بده.
( هلـنا لحظه ای که با دبـرا گروگان گرفته شده بودند رو به یاد میاره
 ( فلش بک )

هلـنا : به من نگاه کن ! همه چی درست میشه.
هلـنا : به من نگاه کن. به من نگاه کن ! همه چی درست میشه ! فقط به من نگاه کن !
دبـرا : کمکم کن...
هلـنا : من از اینجا میبرمت بیرون، دبـرا !
هلـنا : دبـرا، به من نگاه کن. ما از پسـش بر میاییم !
( سیمونز به افرداش اشاره میکنه که دبـرا رو ببرن)
هلـنا : نه، بذارین بره !
دبـرا : نه ! ازم دور شین !
هلـنا : نه اون نه ! خواهرم نه !
( هــلنا با گریه فریاد میزنه : )
هلـنا : منو ببرین ! خواهش میکنم ! هر کاری بگید میکنم.
هلـنا : خواهش میکنم ! خواهش میکنم ! خواهش میکنم ! بهش صدمه نزنین !
( هلـنا با صدای بلند فریاد میکشه : )
هلنا : دبــــــــــــــرا !!!
هلـنا : من نمیدونستم که چه کار دیگه ای باید بکنم. برای همین کمکش کردم.
( هلـنا به لیان و ایدا نگاه میکنه و میگه : )
هلـنا : من به سیمونز کمک کردم تا امنیت رئیس جمهور رو به هم بزنه. 
ایدا : خیلی خب، به نظر میاد کار سیمونز باشه.
لیان : اون به چه دلیلی باید همه ی این کارا رو بکنه؟   
ایدا : داستانش طولانیه.


( صدای مکعب ایدا میاد، ایدا مکعب رو درمیاره و بهش نگاه میکنه. سپس به لیان و هلـنا میگه : )
ایدا : ما علیه کسانی هستیم که واقعا این کشور رو اداره میکنن.  
ایدا : توی یه بازیـه خیلی خطرناک، و اگه درست بازی نکنین...
( ایدا با خونسردی لبخند میزنه و سپس با گرپل گان میره و همون موقع تلفن لیان زنگ میخوره)
هانیگن: لیان تو کجایی
لیان: سیمون اونجاست؟
هانیگن: بله
لیان: هانیگن تو باید مراقب باشی. من فکر میکنم عامل همه این قضایا سیمنزه.
لیان میخواست به هانگین یه سری اطلاعات بده ولی سیمونز جای هانیگن رو میگیره
سیمنز: ایا من اسم خودم رو شنیدم
هلنا: سیمنز!

کات سین:
هانیگن و سیمونز پشت کامپیوتری هستند و با لیان و هلنا تماس تصویری برقرار کرده اند.
سیمونز: رییس جمهور درمورد بهت خیلی خوب صحبت میکرد آقای کندی.
لیان: درمورد به تو هم، اون بهم گفت بیشتر از 30 ساله که باهم دوستید.
سیمونز: بگو ببینم، راسته که در زمان مرگ رییس جمهور تنها کسایی که اونجا بودن شماها بودید؟
هانیگن با تعجب به سیمونز نگاه میکنه.
لیان: (کمی شکه شده و همین باعث میشه با تاخیر جواب بده) منظورت چیه؟
سیمونز: خوب، تو باید بدونی که (هلنا با تعجب به لیان نگاه میکنه) هر دوی شما مظنون های این حمله هستید.
هلنا: چی؟
سیمونز: خانوم هارپر. در زمان حمله شما پست خودتون رو ترک کردید  که باعث شد رییس جمهور بی دفاع بمونه. جدا همچین رفتاری مشکوک نیست؟
هلنا: (با عصبانیت) ای حرومزاده! تو پشت همه این موضوع هستی!
سیمونز: چه مدرکی برای این اتهام شرم آورت داری؟ من مشاور امنیت ملی هستم. شغل من جلوگیری از حمله های بیوتروریسمی هست نه به وجود آوردنشون.
هلنا: (فریاد میزنه) ای دروغگو!
لیان: هلنا.
سیمونز: اگه شما دو تا اصرار بر بیگناه بودنتون دارید نباید مشکلی با تحویل دادن خودتون داشته باشید.
لیان تماس را قطع میکند.
هلنا: (زیر لب) یه کاری میکنم تقاص کاراش رو پس بده.
لیان: ظاهرا وضعیت از بد به بدتر تغییر پیدا کرد....

گیم پلی:
لیان و هلنا در اتاق مدوری دسته هایی را کشیده و سپس مشعل هایی که در اطراف اتاق بودند روشن شده و در باز میشود و آنها از در عبور میکنند.
لیان: دیگه من و تو مسیرمون یکی شده. به نظرم دیگه این رسما باعث میشه همکار باشیم. چه خوشت بیاد چه نه.
هلنا: تا وقتی که کمکم کنی به سیمونز برسم مشکلی با این موضوع ندارم.
آنها چند قدم دیگر پیش میروند:
هلنا:‌ همه اینا مال سیمونزه؟
لیان: خوب با حساب آزمایشگاهی که بالاسرمونه؟ احتمالا آره
هلنا: خوب اون ایدا قابل اعتماده؟
لیان: جواب دادن به این سوال... خیلی راحت نیست.
هلنا:‌ پس باهم یه تاریخچه ای دارین، نه؟
پس از کمی پیشروی به تیغه های چرخانی میرسند که از دیوار بیرون زده اند و بالای آن جنازه ای آویزان شده است.



لیان:‌ وای، چه خوشگله
/
هلنا: خیلی دوست دارم بدونم طراح داخلی اینجا کی بوده.

هنوز از تیغه ها عبور نکرده بودند که چند زامبی به آنها نزدیک میشوند.
لیان: وقتی هنوز توی کلیسا بودیم باید یکم دعا میکردیم. (مکث) چرا هیچ وقت مرده ها نمیتونن مرده بمونن؟
کمی که پیش میروند به آتشی برمیخورند که جلوی راهشان را گرفته است.



لیان:‌ ظاهرا نمیتونیم از اون راه بریم، مگر اینکه از آتیش بازی خوشت بیاد.
هلنا: بیا، یه راه دیگه پیدا میکنیم.
/
هلنا: اگه ازش رد شیم یکم بیتشر از یه سوختگی درجه یک کبابمون میکنه.
لیان: اون شعله ها بلافاصله میکشنمون. ما مجبوریم یه راه دیگه پیدا کنیم.

لیان، هلنا را به بالای سکویی پرتاب میکند و خود منتظر برگشت او میماند.
هلنا نیز از سمت دیگر راه را باز کرده و لیان به او میپیوندد، آنها به دری میرسند. لیان چند ضربه به آن میزند تا بازش کند ولی موفق نمیشود.



لیان: یه چیزی روی این در نوشته شده. "هر چهار مدرک کیت و کین را بگزارید"
هلنا: کیت و کین؟ اجداد سیمونز؟ من با خودم مدرکی نیاوردم، تو چی؟
لیان: نه، وسیله مرتبطی ندارم. فکر میکنی اونا این دور و برا چیزی گذاشتن؟ صبر کن ببینم.. حلقه ای که ایدا بهم داد!
هلنا: یه حلقه؟ اون کی بهت حلقه داد؟
/
هلنا: یه چیزی روی این در نوشته شده. "هر چهار مدرک کیت و کین را بگزارید"
لیان: کیت و کین؟ اجداد سیمونز؟
هلنا: فکر کنم حق با توئه. احتمالا به اندازه خودش پوسیدن ولی منظورش از مدرک چی بود؟
لیان: صبر کن ببینم.. حلقه ای که ایدا بهم داد!

لیان حلقه را درون سوراخی روی در میگذارد و حلقه بزرگی که روی در بود شروع به چرخیدن میکند.
لیان:‌ همینه! ایدا مرسی واسه هدیه خوبت.
پس از مبارزه با تعدادی زامبی قفل در باز شده و آنها میتوانند وارد شوند.
پشت آن در آبشاری میبینند و تمام راه تا حدود کمر آنها پر از آب است.


لیان:‌ مثل اینکه باید خودمونو به آب بزنیم.
هلنا:‌ من نگران چیزایی به جز آب هستم...
ناگهان موجود عظیمی از رو به رو به آنها از داخل آب حرکت میکند.
هلنا: شوخیت گرفته؟ اون دیگه چه کوفتی بود؟
چند قدم پیش میرن
لیان: وای... خیلی دوست دارم فقط واسه یه بار جایی برم که با آب گرم پر شده باشه، میدونی که چی میگم.
آنها به در بسته ای میرسند و لیان هلنا را بالای سکویی پرتاب میکند تا راه باز کردن در را بیابد.
لیان: هلنا، از راه بالایی برو.
هلنا به دسته ای که در را باز میکرد میرسد و با آن در را باز میکند
لیان: بچرخونش، داره کار میکنه!
همان موقع زامبیی هلنا را گرفته و زیر آب میکشد.
لیان:‌ هلنا!
ناگهان هیولای بزرگی زامبی را میگیرد و هلنا آزاد میشود و خود را به نزدیکترین خشکی میرساند و این امر باعث میشود راهش از لیان جدا شود.
هلنا: لیان!
لیان: هلنا! حالت خوبه؟
هلنا: خوبم ولی راهمون خیلی از هم دور شده.
لیان: تا اونجا که بتونم هوات رو دارم. تو فقط پیشروی کن.
هلنا به دسته ای رسیده و به وسیله آن راه را برای لیان باز میکند
هلنا:‌ خوب، لیان برو!
هر دو مقداری پیش روی میکنند.
هلنا: لیان؛ من راهم بستس. یه نگاه میندازی ببینی از اون سمت باز میشه یا نه؟
لیان: صبر کن ببینم.
لیان هم دسته ای را یافته و راه را برای هلنا باز میکند.
لیان:‌ حالا میتونی رد شی؟
هلنا:‌ آره، حله.
لیان کمی پیش رفته و به نیزه هایی میرسد که از زمین بیرون زده اند.
لیان:‌ به هیچ عنوان نمیشه از وسط این رد شد.
هلنا:‌ شاید یه راهی برای متوقف کردنش باشه.
هلنا زامبیی که مسئول در آمدن و فرو رفتن آن نیزه ها بود را پیدا کرده و میکشد.
هلنا: اینجا همه چی با دستگیره کار میکنه.
لیان: پس اگه کسی که داره دسته رو میچرخونه رو بکشیم کارمون راه میوفته.
لیان به سوراخی میرسد که دسته ای میتوانست در آن قرار بگیرد.
لیان:‌ حدس بزن چی شده. دسته ای این طرف نیست، دارم میرم دنبالش بگردم.



هلنا: دنبالش بگردی؟ هیچ تضمینی نیست که اون اطراف باشه.
لیان:‌ راست میگی ولی چه کار دیگه ای میتونیم بکنیم؟
لیان بعد از پیدا کردن دسته، راه رو برای هلنا باز میکنه و هلنا هم متقابلا همین کار رو برای لیان انجام میده و بالاخره بهم میرسند.
لیان: خوش برگشتی غریبه.
آنها به دری میرسند.
لیان: مثل اینکه بالاخره داریم از اینجا نجات پیدا میکنیم.
هلنا: بیا به راهمون ادامه بدیم. من حالم داره از این دخمه ها بهم میخوره.
آنها برای باز کردن دری دستگیره هایی را میکشند ولی به جای باز شدن در، زیر پایشان خالی شده و پایین میافتند. بعد از اینکه بلند شدند خود را روی راه باریکی در میان غاری بسیار عظیم میابند.
لیان: به مرکز زمین خوش اومدی!
آنها کمی پیش رفتند و برای باز کردن پلی مجبور به چرخاندن دسته ای شدند.



لیان:‌ (در حال چرخاندن دسته) بهت قول میدم نمیذارم سیمونز قسر در بره.
هلنا: خوبه. من تا وقتی تاوان کاری که با دبرا کرد رو پس نده یه جا نمیشینم.
پل پایین آمده و آنها یک شرایکر را میبینند.
لیان: نمیتونی دست از سرمون برداری، نه؟



پس از کمی پیشروی لیان که میخواست از پلی عبور کند، زیر پایش خالی شده و می افتد و از لبه آن آویزان میماند.
لیان: لعنتی!
هلنا: لیان!
هلنا به لیان کمک میکند که بیاید بالا.
لیان: مرسی واسه کمک همکار.
هلنا: مراقب باش، من همیشه نمیتونم کمکت کنم.
/
پس از کمی پیشروی هلنا که میخواست از پلی عبور کند، زیر پایش خالی شده و می افتد و از لبه آن آویزان میماند.
هلنا: لیان!
لیان: دارم میام!
لیان به هلنا کمک میکنه که بیاد بالا
هلنا:‌ ممنون
لیان:‌ مواظب باش، تا اون پایین خیلی راهه.

سر پل دیگری به یکی از زامبی های چاق میرسند.



هلنا: بکش عقب رفیق. دیگه زیادی خوردی
پس از مدتی پیش روی به پل بسته ای میرسند که برای باز کردنش لیان مجبور میشود هلنا را روی تکه سنگی ستون مانند پرتاب کند. آن ساتون تحمل وزن هلنا را نداشته، کج میشود و به ستون کناری خود تکیه میزند.



لیان: هلنا از اونجا فرار کن!
هلنا: لیان!‌ من به کمکت احتیاج دارم!
هلنا شرایکر دیگری را میبیند.
هلنا: بستته دیگه! فقط خفه شو! هی خدا.. این یاروها خیلی جون سختن..
هلنا بالاخره دسته بازکردن پل رو پیدا میکنه.
هلنا: سیستم پل سازی خیلی پیچیده ای دارن. یه نفر خیلی روی ساخت این محل فکر کرده.
لیان: آره. همین نشون میده حتما یه راه خروج هست.
آنها در حال باز کردن پلی بودند که ناگاه تمام مکان شروع به ریختن کرد.

لیان: هلنا! بدو!
/
هلنا: لیان بدو! همه چی داره داغون میشه!

پس از اینکه به جایی که به نظر محکم میرسید رسیدند ناگاهان سیل آمده و آنها را شسته و پایین میبرد.
هلنا: خدای من! حالا چی کار کنیم؟
لیان: عمرا اگه بدونم...
پس از اینکه از سرازیی به پایین رفتند به داخل دریاچه ای افتادند.



آنها موفق شدند شناکنان به دریچه ای برسند و در آن نفس گیری کردند.
لیان:‌ امروز رو شانس نیستم.
یکدفعه هیولای آبیی از زیر پایشان آمده و هلنا را گرفت و با خود به زیر آب برد.
لیان:‌ هلنا!
لیان هم دنبالش رفت و هلنا را نجات داد و وقتی همراه هیولا از سوراخی به بیرون پرتاب شد، لیان به داخل آب و هلنا روی سکویی افتاد.
هلنا: مراقب باش! اون موجود هنوز اون دوروبراس!
لیان:‌ باشه، یه جایی پیدا میکنم که ازش بیام بالا.
لیان پس از کمی شنا کردن به در فلزیی میرسد.



لیان: هلنا، میتونی یه کاری در مورد به این میله ها بکنی؟
هلنا:‌ سعی خودم رو میکنم، منتظر بمون.
هلنا راه را برای لیان باز میکند و میبیند که هیولا از پشت به لیان نزدیک میشود.



هلنا:‌ لیان مواظب باش! داره میاد!
لیان:‌ گندش بزنن!
هلنا به هیولا شلیک میکند و مانع پیشروی آن میشود.
لیان:‌ مرسی
لیان هنوز خیلی جلوتر نرفته بود که دوباره سر و کله هیولا پیدا شد.
لیان: هلنا! به پشتیبانی نیاز دارم!
هلنا آن را میزند و دوباره پیش از اینکه لیان بتواند خیلی جلو برود دوباره هیولا برمیگردد.
هلنا: لیان! داره میاد!
هلنا دوباره به آن موجود شلیک میکند و لیان بالاخره به جایی میرسد که میتواند از آب خارج شود. پس از خروج جلوی دری به هلنا میرسد و به کمک همدیگر آن در را باز میکنند. بلافاصله هیولا نیز بیرون پریده و آنها را همراهی میکنند، پس از پایین سرخوردن از تونل آبیی و جاخالی دادن به هیولا دینامیت هایی را میبینند که دارد از بالای سرشان به پایین میافتند.
لیان: دینامیت رو نشونه بگیر.



یکی از آنها دینامیت را زده و آنها برای همیشه از شر آن هیولا خلاص میشوند.

کات سین:
لیان و هلنا از آبشاری پایین میوفتند. هر دو بدون اینکه آسیبی بهشان رسیده باشه سرشان را از زیر آب بیرون آورده و شناکنان خود را به کنده درخت هایی میرسانند. همانطور که با تکیه بر کنده ها خستگی در میکردند دیدند که دو جت از بالا سرشان با ارتفاع زیادی عبور کرده و ناگهان نور شدیدی از جایی که رفته بودند بلند میشود. لیان و هلنا از آب خارج میشوند.
هلنا: اون داره محیط رو استرلیزه میکنه.
لیان: و مدارک رو از بین میبره.
هلنا: چه جوری میتونه همچین کار کنه؟
تلفنشان زنگ خورده و هر دو هندسفریشان را از روی گوششان روشن میکنند.
هانیگن: خداروشکر که هنوز زنده اید!
لیان: سیمونز کجاست؟
هانیگن: بعد از اینکه باهاتون صحبت کرد با عجله رفت.
لیان:‌ لعنتی! کجا رفت؟
هانیگن: در حال رفتن داشت با یکی تلفنی صحبت میکرد. به نظر خوشحال نمیرسید.
هلنا: هیچجوری نمیتونیم بفهمیم کجا رفته؟
هانیگن: نگران نباش، ردش رو دارم. داره به سمت فرودگاه میره، اونجا جت شخصیش داره برای رفتن به چین آماده میشه.
لیان و هلنا به هم دیگه نگاه میکنند.
لیان: چین؟
هانیگن: به این یه نگاهی بندازید
لیان تلفن همراهش رو درمیاره و با هلنا به تصاویری که هانیگن براشون فرستاده بود نگاه میکنن. آنها تصاویری از یکسری آتش سوزی و انفجار بودند.
هلنا: چه اتفاقی افتاده؟
هانیگن: یه حمله بیوتروریسمی دیگه. BSAA تایید کرده که این همون ویروسی هست که شش ماه پیش توی اروپای شرقی استفاده شده بود به عنوان ویروس C هستش.
لیان: ویروس C...
هلنا: ما یه پیله دقیقا مثل اون اینجا دیدیم!
لیان: ما باید سیمونز رو پیدا کنیم و فورا دستگیرش کنیم.
هانیگن: ما هیچ مدرکی نداریم و در حال حاضر شما دو تا شما توی صدر لیست مظنونیشون هستید.
هلنا: نه...
لیان:‌ (کمی فکر میکنه) هانیگن گوش کن. ازت میخوام که مرگمون رو جعل کنی. میتونی این کار رو انجام بدی؟
هلنا:‌ چی؟
هانیگن: آره میتونم ولی بالاخره میفهمن که جعل بوده. میخوای چی کار کنی؟
لیان: میخوام برم چین.

تحریریه
ResidentEvil.IR


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 10:02 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

June 29،2013

Eastern Europe


داستان در یک کافه قدیمی شروع میشه،کریس ردفیلد که بر اثر حوادث گذشته حافظه خود را از دست داده و کسی را نمیشناسد در حالی که یک لیوان پر از مشروب در دست دارد و ظرفی پر از ته مانده های سیگار کنارش است روبروی پیشخوان کافه ای نشست است.کریس لیوان مشروب را سر می کشد و بعد لیوان را بر روی پیشخوان می کوبد!



کریس: یه لیوان دیگه!
صاحب کافه میره تا برای کریس یک بطری مشروب تازه بیاره،پیرز نیونزدر کنار کریس نشسته و در حال خوردن غذاست.
پیرز: برعکس خونه اینجا یه استیک خوب پیدا کردن خیلی سخته
صاحب کافه در بطری را باز می کند و لیوان کریس را تا نصفه پر میکند،کریس با عصبانیت لیوان را بر روی پیشخوان می کوبد!
کریس: پرش کن!
صاحب کافه: دیگه بستته.
کریس: ببین خوشگله، تو اینجایی تا لیوان مردم رو پر کنی، پس نظرت چیه که دهنت رو ببندی؟
کریس لیوان را پر می کند اما صاحب کافه مشروب داخل لیوان را روی صورت کریس می پاشد!
صاحب کافه: نظرت چیه از کافم بزنی بیرون؟
کریس از جای خودش بلند میشه.
کریس: حالا کجا باس برم...
یکی از مردان داخل کافه جلوی کریس را میگیره.
پیرز: (به زبان اروپای شرقی) خانوم ازت خواست که بری.
کریس به او اعتنا نمی کنه و به او تنه میزنه و از کنارش رد میشه،مرد دستش را روی شانه کریس می گذارد.
پیرز: گفتم اون ازت خواست که بری.
کریس با عصبانیت سر آن مرد را روی میز می کوبه و قصد داره که بطری مشروب را بر سر آن مرد بکوبد که پیرز دست کریس را میگیره.



پیرز: هیچ وقت فکر نمیکردم کریس ردفیلد رو درحال پوسیدن توی یه آشغال دونی ای مثل اینجا پیدا کنم.
کریس به سمت پیرز برمیگرده.
کریس: تو کدوم خری هستی؟
پیرز مقابل کریس روی صندلی می شینه.



پیرز: پیرز، پیرز نیوانس
کریس: حتی اسمتم نشنیدم.
پیرز موبایل خودش را از جیبش در میاره و به کریس نشان می ده. 
پیرز: این چی؟ درمورد بهش چیزی شنیدی؟
کریس: این چیه؟
پیرز: واقعا هیچی یادت نیست، نه؟
خاطراتی مبهم از ذهن کریس می گذرد و او سر خودش را با دست میگیره.
کریس: بیو....
پیرز: کریس تو هر جا بری و هرکاری که کنی نمیتونی از گذشتت قایم بشی.
کریس: تو کی هستی؟ این چیه؟
پیرز: باشه، من رو یادت نمیاد؟ اینارو چی؟
پیرز عکس دیگری را به کریس نشان می ده. تصاویر اعضای تیمشان که کشته شده بودند یکی پس از دیگری نشان داده میشوند.
پیرز: نگاه کن!
کریس از نگاه کردن امتناع می کنه،پیرز از جایش بلند میشه دستش را بر روی میز می کوبه.
پیرز: ( فریاد می کشد) گفتم نگاه کن! اونا سربازای تو بودن، کسایی که تحت فرمانت کار میکردن! تو بهشون بدهکاری که هیچ وقت فراموششون نکنی وگرنه همه کارایی که کردن برای هیچ بوده!
پیرز بر روی صندلی می شینه.
پیرز: لعنتش کنن... شیش ماهه دارم دنبالت میگردم بعد اینجوری پیدات کردم...
کریس به نشان روی بازوی پیرز نگاه می کنه.



کریس:?BSAA
پیرز: آره، جایی که بهش تعلق داری. همه منتظرتن.
کریس: همه؟
پیرز به افراد داخل کافه که سربازان BSAA هستند اشاره می کنه و آنها بالای سر کریس و پیرز جمع میشن.



پیرز: ما همه جوره هوات رو داریم کاپتان!
کریس سر خود را به نشانه تایید تکان میده.
پس از چند لحظه زمزمه های کریس در حالی که با خودش حرف میزنه به گوش میرسه.
کریس: من دیگه نمیتونم فرار کنم. باید با حقیقت رو به رو بشم و مسئولیتم رو قبول کنم. فقط از یه راه میتونم همه چیز رو به یاد بیارم. تنها راهی که میتونم باهاش زندگیم رو پس بگیرم.
کریس به همراه تیم خود برای مجارزه با بیوتروریسم به شهری به نام لن شیانگ واقع در چین اعزام شدن.

gameplay
کریس، پیرز به همراه دو نفر دیگر از تیمشان درون بالگردی نشسته اند
مرکز فرماندهی: از مرکز به تیم آلفا. هیچ تغییری در ماموریتتون ایجاد نشده. در حالی که به منطقه آس پیک میرید با بیوترور مقابله کنید.
پیرز: دریافت شد. برای فرود در منطقه هشت خاج آماده میشیم. ما راهمون رو به آس پیک باز کرده و اون کارمندای [desc=United Nations]U.N [/desc]رو پیدا میکنیم.
کریس و بقیه اعضای تیم در محل مورد نظر از هلیکوپتر خارج میشن.در حین حرکت به سمت مقصد صدای بقیه اعضای BSAA از طریق بیسیم شنیده میشه.
یکی از اعضای تیم اکو: از اکو به مرکز، ما در منطقه سه خشت با یکسری دشمن رو به رو شدیم. داریم میریم که بهشون حمله کنیم.
مرکز فرماندهی: مرکز دریافت کرد.
تیم آلفا به رهبری کریس وارد خیابان های شهر میشن و با خبرنگاران و مردمی که از ترس جانشان در حال فرار هستن روبرو میشن.
گزارشگر: BSAA به صحنه رسید. ببخشید میتونم نظرتون رو بدونم؟ ببخشید! آیا این شیوع ارتباطی به اتفاقی که توی ایالات افتاده داره؟
کریس بدون توجه به خبرنگاران شروع به دویدن به طرف محل درگیری میکنه.کریس با دیدن اوضاع نا بسامان شهر شوکه میشه.
کریس: اینجارو نیگا...
پیرز: بیا هدفمون یکم جلوتره.
کریس سعی میکنه مردم را متفرق کنه و از راه کنار بزنه.
کریس: همه مردم! راه باز کنید!
یکی از اعضای تیم: مرکز وارد شو! راه 4 مخلوطی از مردم عادی و دشمن هستش! راه دیگه ای داریم؟
ناگهان تعدادی از افراد و تجهیزات BSAA توسط شلیک R.P.G از بین میرن.
کریس: لعنت...
پیرز: حرومزاده ها!
مرکز فرماندهی: تیم آلفا! مسیرتون رو از 4 به 9 تغییر بدید. از طریق ساختمون هایی که در شش خاج هستند به سمت مقصدتون برید. از مرکز به همه گروه ها، آلفا به سمت آس پیک میره. وقتی به تیم دلتا رسیدن ماموریت همونطور که برنامه ریزی شده بود پیش میره.
کریس و بقیه افراد راه خود را به سمت محل مورد نظر ادامه میدن.
یکی از اعضای تیم براوو: براوو به مرکز. ما در چهار دل به یکسری دشمن برخوردیم. اصلا به نظر خوب نمیاد. به پشتیبانی نیاز داریم.
مرکز فرماندهی: دریافت شد. چارلی در منطقه چهار دل به تیم براوو کمک کن.
اونا صحنه ای را میبینن که یک جاوو در کار کشتن یک غیر انضامیه.
کریس: اگه دارن افراد غیر نظامی رو میکشن، عاشق ما میشن.
/
پیرز: اونا یکسره در حال کشتنن؛ این حرومزاده ها هیچ دلیلی برای کاراشون ندارن
اعضای تیم آلفا به سمت یک جاوو حمله میکنن،گلوله ای به سر جاوو اصابت میکنه اما او سر خودش را ترمیم میکنه.



کریس: داره خودش رو ترمیم میکنه.
بعد از کشتن جاوو
پیرز: پیرز به مرکز!‌ ما به یه جاوو برخورد کردیم! از همون مدلی هست که توی ادونیا دیدیم!
مرکز فرماندهی: دریافت شد. با احتیاط کامل رفتار کنید.
بالگردی از بالای سرشان عبور میکند
پیرز: برو برو برو!



چند لحظه بعد یکی از هلیکوپترهای BSAA با شلیک R.P.G سقوط میکنه.
پیرز: لعنتی!‍
کریس: باید این هرج و مرج رو تمومش کنیم!
/
پیرز: باید به تمام این خشونت پایان بدیم!
مرکز فرماندهی: تیم آلقا از راه نه به راهتون ادامه بدید. از یه خیابون فرعی به سمت آس پیک برید.
پیرز: کاپتان؛ چیزی یادت اومده؟
کریس: هنوز دارم سعی میکنم بفهمم چی دارم میبینم.
اعضای تیم آلفا به راه خود ادامه میدن،پس مدتی که از درگیری با جاووها میگذره.
پیرز: میدونی، فکر میکردم یکم سختت باشه اینکارا ولی به نظر میرسه همه تمریناتت خوب جواب داده.
کریس: حرف زدن بسته. آماده ای؟
اعضای تیم وارد ساختمانی میشن و پس از درگیری با جاووها و نابودی آنها
یکی از اعضای تیم: پاکه!
اعضا وارد ساختمان بعدی میشن و پس جست و جو و اطمینان حاصل کردن از خالی بودن ساختمان
یکی از اعضای تیم: پاکه!
در همین لحظه صدای یکی از اعضای تیم اکو از طریق بیسیم به گوش میرسه.
یکی از اعضای تیم اکو: اکو به مرکز! ما نمیتونیم بیش از این باهاشون مقابله کنیم! از سه خشت عقب نشینی میکنیم.
مرکز فرماندهی: مرکز به اکو! درخواست بازگو شدن فوری موقعیت رو دارم! چه اتفاقی داره میوفته؟
عضو تیم اکو: ما داریم شکست میخوریم. اونا تعدادشون خیلی زیاده! ما چاره ای جز عقب نشینی نداریم!
اعضای تیم آلفا وارد یک ساختمان میشن،و با تعدادی از جاووها برخورد میکنن،یکی از جاووها به سبب آسیب دیدگی جهش پیدا میکنه و به طرف کریس که گیج و منگ در حال تماشای جنازه افراد BSAA مونده حمله ور میشه،پیرز به کریس هشدار میده و او را در سر راه جاوو کنار میزنه.



پیرز: از آلفا به مرکز. ما همین الان شاهد یه دگردیسی جاوو بودیم.
کریس: بهش شلیک کن!‌ عقب نگهشون دارید!
پس از نابودی همه جاووها
یکی از اعضای تیم: پاکه!
کریس: شما دوتا اینجا بمونید و به زخمی ها رسیدگی کنید.
پیرز: مرکز. چهار نفر ما از راه نه در حال پیشروی هستن.
اعضای تیم وارد کوچه های شهر میشن.
پیرز: دشمن دیده شد! پناه پیدا کنید!
کریس: نمیخوام کسی الکی حمله کنه. پایین بمونید قبل از شلیک یه هدف انتخاب کنید.
مرکز فرماندهی: از مرکز به تمام گروه ها. ما گزارشاتی مبنی بر جمع شدن دشمنان در بوزاوان گرفتیم. با احتیاط پیشروی کنید. مرکز به آلفا. ما ارتباطمون با گروه بازسازی رو از دست دادیم. با احتیاط فراوان پیشروی کنید. 
پیرز: دریافت شد مرکز.
اعضای تیم آلفا درون یک ساختمان با تعدادی از جاووها درگیر میشن،یکی از افراد تیم توسط یک جاوو کشته میشه.
کریس: لعنتی! کشته داریم!
پیرز: کاپتان! مراقب باش!
در حین درگیری تیم آلفا با جاووها
یکی از اعضای تیم براوو: براوو به مرکز، همچنان با تیم چارلی در حال از میان بردن دشمنان هستیم. تیم اونا نفرات زیادی از دست دادن!
مرکز فرماندهی: مرکز دریافت کرد. براتون پزشک میفرستیم.
تیم آلفا به پشت بام های شهر میرسن
مرکز فرماندهی: مرکز به تیم آلفا. اون آپارتمان رو به رو آس پیک هستش. کارمندان UN که گروگان گرفته شده بودند اونجان. به آرومی پیش برید.



اعضای تیم آلفا با تعدادی جاوو درگیر میشن
یکی از اعضای تیم چارلی: چارلی به مرکز‍! ما دوباره سازمان یابی کردیم و منتظر دستورات جدید هستیم!
مرکز فرماندهی: توی سه خشت همه چی داره خیلی بد پیش میره. اونا بهتون نیاز دارن!
پیرز: دریافت شد.
بعد از نابودی کامل همه جاووها
پیرز: پاکه!
کریس و پیرز به وسیله یک طناب سعی دارن که خودشونو به پشت بام بعدی برسونن،ناگهان یک R.P.G به نزدیکی اونا برخورد میکنه و باعث میشه که سقوط کنن کریس دست پیرز رو میگیره و اونو روی یک بالکن میندازه اما خودش پایین میوفته



پیرز: کاپتان!
کریس در حین پایین افتادن با دست یک چوب رو نگه میداره و خودشو نجات میده
کریس: فکر کنم خاطرات مربوط به عضله هام نجاتم داد.
کریس سعی میکنه خودشو به ساختمان روبرو برسونه که تعدادی جاوو با اسلحه بهش حمله میکنن
کریس: هی پیرز، دارم گلوله میخورم. من اونجا نجاتت دادم، میخوای لطفم رو جبران کنی؟
پیرز کریس رو پوشش میده و کریس خودشو به سمت دیگه ساختمان میرسونه
کریس: من به کمک نیاز دارم. در اولین فرصت برگرد اینجا!
یکی از اعضای تیم: ما از مرکز درخواست پشتیبانی میکنیم. شما دو تا به آس پیک برید.
پیرز: دریافت شد.
کریس با جاووها درگیر میشه تا خودشو به پیرز برسونه
کریس: اونا از کدوم جهنم دره ای دارن میان؟ پیرز میتونی یکم پوششم بدی؟
پیرز: مشکلی نیس کاپتان.
مرکز فرماندهی: مرکز به براوو! آلفا باید به آس پیک بره. میتونید کمکشون کنید؟
یکی از اعضای تیم براوو: باشه، از چهار دل داریم میایم کمکشون کنیم.
کریس و پیرز به همدیگه رسیدن و به طرف مقصد راه افتادن
مرکز فرماندهی: مرکز به تیم آلفا. شما تقریبا به آس پیک رسیدید.
یکی از اعضای تیم براوو: خدا لعنتش کنه! یه RPG! براوو به مرکز! ما تحت یه حمله شدید هستیم! فکر نمیکنم برای کمک به آلفا به موقع برسیم.
مرکز فرماندهی: اینجا مرکزه. دریافت شد.
پیرز: هه... پس فقط خودمون دوتا موندیم.
کریس و پیرز به محل مورد نظر رسیدن
کریس: کریس به مرکز. ما در آس پیک هستیم.
مرکز فرماندهی: دریافت شد. تیم براوو برای کمک به گشتن و نجات دادن اعزام شدن. منتظر دستورالعمل باشید.
پیرز: چه خوب. به یه استراحت نیاز داشتم.
کریس و پیرز منتظر رسیدن تیم براوو به محل بودن که جاووها اونا غافلگیر کردن
کریس: لعنتی.
پیرز: دیده شدیم. اونا درست بالاسرمونن.
مرکز فرماندهی: مرکز به تیم براوو. تیم آلفا توسط دشمنان احاطه شده. با سرعت تمام به سمت آس پیک برید.
یکی از اعضای تیم براوو: تیم آلفا، براوو هستیم. ما داریم با بیشترین سرعت ممکن میایم. همه خونسردیشون رو حفظ کنن.
پیرز: تیم آلفا هستیم. تا شما برسید هرکار که بتونیم میکنیم.
کریس و پیرز در حال مقابله با جاووها بودن و تعداد جاووها رفته رفته بیشتر میشد.
پیرز: چنتا از این عوضی هارو باید بکشیم؟
کریس: پشتیبانی کدوم گوریه؟!
در همین لحظه تیم براوو به محل رسید
یکی از اعضای تیم براوو: سلام رفقا! از دیدنمون خوشحالین، نه؟ تیم براوو سلاح هارو آماده کنید. نزارید هیچ جاوویی سرپا بمونه.
کریس: بالاخره!
پیرز: هدفتون رو انتخاب کنید و بزارید تمومش کنیم!
بعد از نابودی کامل همه جاووها
مرکز فرماندهی: همه BOW ها از بین رفتن. تیم آلفا به تیم براوو کنید همه مردم عادی رو از اینجا خارج کنید.
تیم آلفا و براوو برای نجات دادن افراد غیرنظامی وارد ساختمان شدن
مرکز فرماندهی: مرکز به آلفا، خلاصه ماموریتتون رو دارم. گروگان های طبقه اول و هفتم رو نجات بدید بعد از ساختمون بزنید بیرون. وقتی کار همه تیم ها تموم شد بمبباران رو شروع میکنیم.
پس از جست و جوی اولیه ساختمان
یکی از افراد: پاکه!
مرکز فرماندهی: مرکز به آلفا. گروگان ها یکم جلوترن. دشمنان رو از بین ببرید و اون مردم رو از اونجا خارج کنین.
پیرز: آلفا صحبت میکنه؛ دریافت شد. داریم میریم تو.



اعضای تیم اولین گروگان را نجات دادن
پیرز: آلفا به مرکز، گروگان طبقه هفتم نجات داده شد. اون یکی گروگان کجاست؟
مرکز فرماندهی: طبقه بالای شما. باید سریع حرکت کنید.
دلتا 2: دلتا 2 به مرکز. تمام گروگان های طبقه آخر نجات داده شدن. دارم از ساختمون خارج میشم.
تیم آلفا گروگان بعدی را هم نجات دادن
پیرز: تیم آلفا به مرکز! گروگان طبقه هشتم نجات داده شد.
مرکز فرماندهی: دریافت شد. یه گروگان دیگه هم توی طبقه اوله.
دلتا 1: دلتا یک به مرکز. تمام گروگان های طبقه پانزدهم نجات داده شدن! داریم از ساختمون خارج میشیم!
پیرز: باشه، مارو جا بزارین.
کریس و پیرز وارد آسانسور شدن تا خودشونو به موقعیتی که آخرین گروگان اونجاست برسونن،اما آسانسور در بین راه ناگهان متوقف شد



کریس: از کار افتاد. حالا چی؟
پیرز نگاهی به سقف آسانسور میکنه
پیرز: اگه یه کمکی بهم بکنی میتونم به سقف برسم.
کریس دست های خودشو قلاب میکنه و پیرز رو به بالای آسانسور میرسونه،پیرز هم کریس رو بالا میکشه که در همون لحظه یک جاوو با شلیک R.P.G باعث سقوط آسانسور میشه و کریس و پیرز هر کدو به سمتی پرتاب میشن



پیرز: کاپتان! حالت خوبه؟
کریس: آره خوبم.
کریس و پیرز در کشویی رو با کمک یکدیگر باز کردند و پشت آن تعداد زیادی جاوو مسلح یافتند



کریس: یه حسی بهم میگه اینجا ازمون استقبال نمشه
پیرز: بیا. ما میتونیم کارشون رو بسازیم.
آنها از در عبور میکنند.
کریس: دنبالم بیا! 
پیرز: دارم میرم تو!
بعد از نابودی همه جاووها
پیرز: پاکه!
دلتا 1: دلتا یک صحبت میکنه! من از ساختمون خارج شدم!
مرکز فرماندهی: مرکز هستش. دریافت شد.
دلتا 2: دلتا دو صحبت میکنه! من از ساختمون خارج شدم!
مرکز فرماندهی: .مرکز هستش. دریافت شد. آلفا هنوز توی ساختمونه. بمباران وقتی که خارج شدن شروع میشه.
کریس و پیرز به موقعیت آخرین گروگان رسیدن
کریس: دارم میرم تو. آماده ای؟
کریس و پیرز آخرین گروگان را هم نجات دادن
پیرز: گروگان طبقه اول نجات داده شد.
مرکز فرماندهی: دریافت شد. آلفا از ساختمون برید بیرون.
پیرز: مرکز وارد شو. تمام گروگان ها نجات داده شدن. الفا آزاده.
مرکز فرماندهی: دریافت شد. بمب باران رو شروع میکنیم.
کریس و پیرز در حال خروج از ساختمان بودن که ناگهان قسمتی از ساختمان فرو ریخت و راه خروج بسته شد،کریس و پیرز باید قبل از بمب باران شدن ساختمان از اونجا خارج میشدن
کریس: لعنتی. گیر افتادیم. حالا چی؟
پیرز: نمیدونم.
مرکز فرماندهی: مرکز به آلفا. شما میتونید از طبقه سوم خارج بشید. در قسمت غربی ساختمون یه بالکن هست. راه بیفتید! آلفا همین الان از اونجا برید بیرون. آماده سازی برای بمب باران پایان یافت.
پیرز: من که دلم نمیخواد وقتی اون پرنده ها (م. استعاده از موشک) پرواز کردن اینجا باشم.
کریس و پیرز در حال خروج از ساختمان هستن که اولین موشک به ساختمان برخورد میکنه
کریس: اونا بمبباران رو شروع کردن. فکر کنم براشون مهم نیست که ما هنوز این جاییم.
پیرز: مسئله شخصیی نیست. میدونی که ماموریت اولویت داره.
موشک ها یکی پس از دیگری به ساختمان برخورد میکنن
کریس: اینجا خیلی دووم نمیاره!
پیرز: اینجا داره خراب میشه! زود باش!
کریس و پیرز به سمت بالکن میرن که ناگهان جلوی پاشون خالی میشه
پیرز: کاپتان فکر کنم بتونیم دورش بزنیم!
کریس: پیرز دورش بزن
پیرز: باشه!
کریس و پیرز از طریق بالکن به بیرون ساختمان میپرن در حالی که یک موشک دقیقا به محل قبلی اونا برخورد میکنه.



کریس و پیرز خودشونو به یک جای امن میرسونن و بعد از اتمام بمب باران برای بررسی بقایای ساختمان میرن



کریس با دیدن جنازه ی افراد BSAA به یاد گذشته و خاطرات قدیمی خودش میوفته.



کریس سر خودشو با دست نگه میداره و از شدت غم فریاد میکشه
پیرز: کاپتان!
کریس: ( با ناراحتی فراوان) فین....

ResidentEvil.IR
تحریریه


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 10:05 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

JAKE CAMPAIGN CHAPTER 3

JUNE 30 , CHINA


                                                 
JAKES PART

صحنه جیک رو نشون میده که روی تخت خوابی دراز کشیده و سه جاوو به سمت اتاق میرن و بهش دستبند میزنن و اونو از اتاق به بیرون میبرن.در حین راه جیک می ایسته.
جاوو : (به زبان چینی) راه برو !
جیک : (به زبان چینی)  ببخشید بچه ها وقتشه که راه بیفتم !



ناگهان جیک برمیگرده و اسلحه جاووی پشت سر خودشو میگیره  و به سمت دو جاووی دیگه تیراندازی میکنه و با حرکات زیبای خودش موفق میشه اون دو تا جاووی دیگه رو از پا در بیاره و همزمان دستبند خودشو باز میکنه و موبایل خوشو از جیب اون جاوو برمیداره و آماده حمله به سمت جاوو های دیگه میشه.

جیک : من به هیچ اسلحه ای برای کشتن عوضی هایی مثل شما نیاز ندارم !
جیک پس از کشتن جاووها از روی جسد یکی از اونا Keycard رو برمیداره و از همون بر روی دستگاهی که روی دیوار قرار داره استفاده میکنه.

                                                                                                       CUTSCENE

پس از اینکه جیک از اون Keycard بر روی در استفاده کرد همه برق ها خاموش میشن و در رو به رویی اون باز میشه و به سمت اون در حرکت میکنه.صحنه شری رو نشون میده که اونم درون اتاقی زندانی شده.وقتی شری صدایی رو میشنوه سریع زیر تخت قایم میشه تا جاوو اونو پیدا نکنه.جاوو تو اتاق دنبال شری میگرده که ناگهان شری از پشت لگدی به جاوو میزنه و باتون برقی اونو میگیره و سر جاوو رو به شیشه اتاق میکوبونه و با یه ضربه باتون کار اونو میسازه.بعد از اینکه شری موبایلشو از جیب جاوو برمیداره به سمت بیرون حرکت میکنه.


جیک از اون اتاق خارج میشه و وارد راهروی سفید رنگی میشه.



جیک : خداحافظ سلول زندان لعنتی.
در همین حال جاووها متوجه فرار کردن جیک از سلولش میشن و به بقیه جاووها اطلاع میدن.
صدای بلندگو : دو نمونه آزمایشی از اقامتگاهشون فرار کردن.اونا به هیچ عنوان نباید اینجا رو ترک کنن.اجازه استفاده کردن از اسلحه داده شده.
جیک : من میدونستم که اون اینجاست.
جیک تو راهش چندین جاوو رو از پا در میاره و پس از کشتن اونا به جلو حرکت میکنه و در بالا یه سوراخی رو برای فرار مشاهده میکنه.
جیک :نزدیکه.باید یه چیزی اینجاها باشه تا من بتونم روش وایستم.
جیک اطرافشو نگاه میکنه و جعبه ای رو پیدا میکنه.اون جعبه رو به سمت سوراخ بالا هل میده و از جعبه بالا میره و وارد سوراخ میشه.



اون ابه پایین میپره و وارد راهروی تاریکی میشه.سپس از طریق دوربین های امنیتی شری رو میبینه که داره با جاووها مبارزه میکنه و شری بعد از وارد کردن رمز بر روی در وارد اون میشه.جیک هم از طریق اون دوربین رمزو میبینه و از همون روی در بغلی خودش استفاده میکنه.



جیک : دارم میام شری !
وقتی که جیک وارد اون در شد از دو تا نردبون بالا میره و وارد رختکن میشه.



SHERRYS PART

شری درون اتاقی قرار داره که درونش رادیو و تلویزیون وجود داره و اطراف اتاق هم کسی وجود نداره.
شری : اون بیرون هیچ سرو صدایی نیست.
همان طور که گفته شد شری پس از از بین بردن جاوو و گرفتن باتون برقی اون از اتاق خارج میشه.
شری : من تا وقتی که یه اسلحه نگیرم نمیجنگم !
شری پس از خارج شدن از سلول خودش وارد راهرو میشه و میبینه که جاوو های زیادی بیرون هستن.شری مجبور میشه اونارو از بین ببره و سپس وارد در بعدی میشه.



سپس شری به دری میرسه که برای عبور احتیاج به وارد کردن رمز داره.به این منظور شری درون یکی از کمد ها پنهان میشه تا جاوو بیاد و رمزو استفاده کنه و با استفاده از اون وارد در بشه
شری : اگه یه جاوو بتونه از اینجا رد بشه منم میتونم.
سپس شری وارد اتاقی میشه و میبینه یکی از طریق دووربین در حال تیراندازی به جاووهاست.
شری : خوش شانسم.امیدوارم که اون جیک بوده باشه.
پس از وارد کردن دوباره رمز بر روی در شری وارد اون میشه و پس از طی کردن مسافتی وارد رختکن میشه.                                                                                    
                                       CUTSCENE
جیک و شری بالاخره همدیگرو داخل رختکن پیدا میکنن.
شری : جیک !
جیک هم در حالی که شری وضعیت لباس خوبی نداره سرشو پایین میندازه.هردو در کمدها رو باز میکنن و لباساشونو پیدا میکنن.
شری : ما کجا هستیم؟
جیک :چین.
شری : مشخصه ولی خوب کجا؟
جیک : نمیدونم و اهمیتی هم نمیدم.
شری : اونا با تو چی کار کردن؟
جیک : کارای زیادی باهام کردن.اونا یه چیزایی در باره استفاده از پادتن من برای قوی کردن سی ویروس میگفتن.
جیک و شری در همین حال لباسای خودشونو میپوشن.
شری : اوه نه دیگه چیا گفتن؟
جیک : تو چیزی در مورد آلبرت وسکر میدونی؟
شری با شنیدن این سوال کمی مکث میکنه.
شری : چی؟
جیک : اونا راجبش خیلی حرف زدن.فکر کنم اون یه پادتنی داشت که میتونست در برابر هر ویروسی مقاومت کنه.ظاهرا اون از موهبتش سو استفاده کرد و آخرش هم جوری رقم خورد که به یه جور هیولا تبدیل شد و من فکر کردم که بابا جون پیر ما فقط یه آدم ترسو بود که بیخیال ما شد.....نه نه نه.....اون فقط داشت یه کاری میکرد تا دنیا رو نابود کنه.
در همین حال جیک روی نیمکت رختکن نشسته و داره بند های پوتینشو میبنده و شری هم در حال بستن شال گردنشه.
شری : کارای پدرت هیچ ارتباطی به تو نداره.
جیک : اما خونش داره.به همین دلیله که ما اینجاییم.منظورم اینه که....بیخیال !  تو واقعا فکر میکنی اون دیوونه هیچ تاثری رو خانواده نداشته؟پدری که الان بهم توجهی نداشت ؟شما باید همتون بدونید که این ماجرا حقیقت داره.من میگم آدمی که هستم و کارایی که کردم حداقل الان برام قابل درکتره.
در همین حال شری در کمد رو میبنده و با ناراحتی خاصی به جیک نگاه میکنه.
جیک : چیه؟
شری : تو هرچه قدر که دلت میخواد میتونی پدرتو مقصر بدونی ولی تو بعضی موارد باید مسئولیت کارای خودتو به عهده بگیری.
سپس شری یه تنه ای به جیک میزنه و به سمت در خروجی رختکن میره و جیک هم دنبالش میره.



جیک و شری هم اکنون درون راهرویی هستن.
شری : باید به رئیسم خبر بدم که حالم خوبه ولی اول از همه باید باهاش تماس بگیریم.
در این قسمت نیز جاووهایی آماده استقبال از جیک و شری هستن.



اونا بعد از کشتن چند تا جاوو چیزی رو شبیه مدال پیدا میکنن که هنوز مشخص نیست برای چی هستش.
جیک : همممم......این دیگه چیه؟



اونا همچنان به جلو حرکت میکنن و در راهشون جاووهای زیادی رو از پا در میارن و باز هم مدال های بیشتری رو جمع آوری میکنن.پس از اون جیک و شری وارد یک سالن بسیار شیک و بزرگ میشن که درست وسط این سالن مجسمه بودا قرار داره.
جیک : من بهت میگم که پول زیادی برای ساختن چیزی به این بزرگی نیازه.
شری : واقعا همینطوره که میگی.من چیزی بیرون از اون اتاق مزخرف که منو توش نگه داشته بودن ندیدم.
اونا بعد از رفتن به طبقه پایین سالن در بزرگی رو میبینن که به سمت خروج راه داره.
جیک : هی...میتونیم از اینجا بیرون بریم.
شری : آره ولی تا وقتی که من با رئیسم صحبت نکنم نمیدونم که کجا برم.
پس از این اتفاق اونا به جستجوی سالن میرن و بعد تصمیم میگیرن تا مجسمه بودا رو هم یه نگاهی بندازن.



جیک : سه تا مدال برای غرب و همچنین نوشته که ده تا مدال هم برای دسترسی به راهروی سمت شرق لازمه.
شری : کاری که باید بکنیم اینه که بقیشو پیدا کنیم.
باونا سه مدال را داخل مجسمه بودا میندازن و با این کار راهروی سمت غرب باز میشه.پس از کشتن چند جاوو اونا به سمت راهروی غرب حرکت میکنن.
جیک : خوب تو این شش ماه داشتن باهات چی کار میکردن؟
شری : اونا سعی داشتن روی ویروسی که تو بدنم هستش تحقیق کنن.درست مثل موقعیتیه که بعد از راکون سیتی توش قرار گرفتم.دفعه دوم هم مثل اون عذاب آور بود.
جیک : اوه خدای من متاسفم.
جیک و شری در این منطقه هم با جاووهای زیادی روبه رو میشن و پس از کشتن اونا مدال های بیشتری هم به دست میارن و از اونا بازهم روی مجسمه بودا استفاده میکنن و راهروی سمت غرب هم باز میشه.اونا پس از وارد شدن به راهروی غرب با کمک هم وارد اتاق کنترل میشن.

                                                                          CUTSCENE

جیک و شری پس از وارد شدن به اتاق کنترل محل رو جستجو میکنن و شری هم به سمت کامپیوتر اونجا میره و بهش یه نگاهی میندازه.
جیک : این چیه؟
شری : اطلاعات آزمایشات تو.
شری تمام اون اطلاعات رو برای خودش جمع آوری میکنه.
شری : بفرمایید.
جیک هم بعد از کمی جستجو تلفن همراه شری رو پیدا میکنه.
جیک : سلام !
شری : همشون دقیقا اینجان.
جیک : چرا به رئیست زنگ نمیزنی؟
شری هم بعد از گرفتن تلفن به رئیس خودش زنگ میزنه.
شری : من شری برکین هستم.....بله اون حالش خوبه....ما بازداشت شده بودیم....تو یه تاسیساتی تو چین.....واقعا؟!......خیلی خوب براتون مختصات دقیق محلمون رو میفرستم.
شری : اونا هم تو چین هستن.همه چی تموم شد ما نجات پیدا کردیم.
سپس شری اطلاعات مخصوص شری رو برمیداره و آماده حرکت با جیک میشه.
جیک : آماده ای؟
شری : کارم تموم شد.بیا از اینجا بیرون بریم.


حالا جیک و شری قصد دارن تا به سمت درب خروجی سالن حرکت کنن.
جیک : بیا بریم.این آدما خیلی اهل گفتگو نیستن !
شری : خوبه.دیگه حالم از اینجا بهم میخوره.
به محض اینکه اونا میخوان به سمت درب خروجب برن ناگهان تانک بزرگی درو میشکنه و وارد سالن میشه.



جیک : شوخیت گرفته؟
اونا به هر ترتیبی هست از دست تانک فرار میکنن و به در عقبی میرنواما پس از اینکه چند قدم برمیدارن ناگهان زیر پاشون خالی میشه و تانک هم به سمتش میاد.
شری : اوه لعنتی بدو !
جیک : یا حضرت مسیح !
اونا باز هم موفق میشن از دست تانک فرار کنن و خودشونو به فضای باز میرسونن اما تانک باز هم دیوار رو خورد میکنه و به جیک و شری حمله میکنه.
جیک : اوه بیخیال بسته دیگه !
در همین لحظه اونا متوجه میشن که اون طرف فضای باز جایی وجود داره.
جیک : چجوری میتونم اون طرف برم؟
جیک با استفاده از یک کلکی سعی داره تا تانکو به انتها بکشونه تا میله رو به سمت خودش بیاره.



جیک : ها ها...جواب میده....بیا امتحانش کنیم....امیدوارم تا مجسمه مسخرتو بزنی بشکنی.....ممنون که راهو باز کردی !
جیک موفق میشه تا به اون محل برسه و پس از کشتن جاوو ناگهان میبینه که موتوری اونجا وجود داره. 



جیک : شری یه موتور پیدا کردم.فقط دووم بیار.
شری : باشه.
جیک پس از روشن کردن موتور به سمت شری میره و اونو هم سوار میکنه و همراه هم از اونجا فرار میکنن.


                                                                                                       Resident evil.ir
                                                                                                       تیم تحریریه


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 10:08 PM
پاسخ
کاربر ویژه
****
کاربر ویژه

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 398
تاریخ عضویت: Feb 2017
اعتبار: 36

تشکرها: 38
تشکر دریافتی: 196


مدال های دریافتی
مدال نویسنده برترمدال برنده مسابقات اهریمن ساکن

سناریوی کریس،چپتر 3

June 30,2013

Waiyip ,China




(بعد از بخاطر آوردن خاطرات گذشته،کریس با خشمی عمیق در حال نگاه کردن به جنازه افراد کشته شده BSAA بود.)



کریس: ... پیرز.
پیرز:  قربان ؟ 
کریس:چه اتفاقی برای ایدا وانگ افتاد؟
پیرز: تو یادت میاد !
کاپیتان ؟
کریس: اون کجاست؟
پیرز: اون نئو آمبرلا رو رهبری میکنه.همه ی این تروریستا ..
(کریس حرف پیرز را قطع میکنه)
کریس: اون تو این شهر هست یا نه !؟
پیرز:پیرز:از وقتی که حمله ها شروع شدن چندبار دیده شده. 
آره..اون اینجاس
کریس:به افراد بگو میخواییم حرکت کنیم.. 
پیرز: بله قربان.
کریس: لعنت به تو ایدا وانگ.

اعضای تیم آلفا در حال ورود به کوچه های شهر هستن که ناگهان یک مار عظیم الجثه یکی از اعضای تیم رو به دام انداخته و با خودش میبره



کریس:از آلفا به مرکز فرماندهی ! ما داریم با یک دشمن درگیر میشیم ! پیرز ! مارکو ! همه دنبال من بیایید ! میریم سراغ اون موجود !
مارکو از تیم آلفا: شنیدید چی گفت . حرکت کنید !
پیرز: بریم !
(اعضای تیم وارد یکی از خیبان های شهر میشن)
پیرز: اوکی، برید داخل ، اما مراقب باشید. 
(اعضای تیم آلفا با تعدادی جاوو روبرو میشن)
کریس: موقعیته جنگی بگیرید !
(بعد از نابودی جاووها اعضای تیم به پشت بام های شهر میرسن که ناگهان جیک مولر و شری برکین رو در حالی که توسط جاووها محاصره شدن،میبینن)



پیرز: اونا زنده هستن ! اونا 6 ماه پیش تو ادونیا مفقود شده بودن.   
(در همین لحظه یک هلیکوپتر جنگی وارد محل میشه که قصد حمله به جیک و شری را داره و ظاهرا این هلیکوپتر به نئوآمبرلا تعلق داره)


پبرز:.نئو آمبرلا دنبالشونه . کاپیتان !
کریس: پخش شید ! همه ی این لعنتیا رو از بین ببرید !
(اعضای تیم آلفا شروع به حمایت و پشتیبانی کردن از جیک و شری میکنن و جاووها را یکی پس از دیگری از بین میبرن)
مارکو از تیم آلفا: کاپیتان مارکو هستم . اون یه هلیکوپتره زرهی هستش که آوردن.
پیرز: سلاح های معمولی برای اون فایده نداره.
یکی از اعضای تیم آلفا:. ما باید از اون دو نفر اون پایین محافظت کنیم !
کریس:.هلیکوپتر رو فراموش کنید ، با جاوو ها درگیر شید .


کیتن از تیم آلفا:.کاپیتان ، کیتن هستم. با اون دو نفر نمیتونم ارتباط بیسیم برقرار کنم. جواب نمیدن. چیکار باید بکنیم ؟
کریس:.دشمنا رو نابود میکنیم ، بعد از اون به خودشون مربوطه.
(اعضای تیم آلفا با دیدن جاووها بعد از جهش متعجب شدن) 
کریس: تا حالا همچین جهشی ندیده بودم. رید ، اطلاعات رو به مرکز فرماندهی وصل کن .
رید از تیم آلفا: همینکارو میکنم قربان.
پیرز: مواظب باشید این لعنتیا واقعا میتونن بپرن !
یکی از اعضای تیم:  کند نشین ! این عوضیا به اندازه ی کافی برای یک روز  کشتن !
پیرز: بهشون پوشش بدین ! همه ی اون جاوو هارو بکشید !
یکی از اعضای تیم:هنوز چندتایی موندن !
(چند لحظه بعد)
یکی از اعضای تیم:اون آخریشونه !
(بعد از نابودی تمام جاووها هلیکوپتر عقب نشینی میکنه)



پیرز: هلیکوپتر داره عقب نشینی میکنه.
کریس: اون خیلی راحت میشه ، بیایین حرکت کنید .
پیرز: کاپیتان ما باید اون دو نفر رو  با محافظت از اینجا خارج کنیم . اونا هیچ وقت به تنهایی زنده نمیمونن.
کریس:حرکت میکنیم!  ، برید. 
(آعضای تیم آلفا راه خوئشونو به پشت بام باز میکنن)
مارکو از تیم آلفا: داریم در رو منفجر میکنیم ! آماده باشید ! 

(اعضای تیم باز هم به پشت بام های شهر برمیگردن،بعضی از اعضای تیم در مورد ظاهر جاووها با همدیگه صحبت میکنن)
یکی از اعضای تیم: جالبه . پاهاشون مثل ملخ هستش .
یکی دیگه از اعضای تیم: برام مهم نیست اونا چی هستن تا وقتی که مرده میمون وقتی کشته مشین.
(هلیکوپتر برای بار دوم به تیم آلفا حمله میکنه)
پیرز: هلیکوپتر برگشته تا کارو تموم کنه !
یکی از اعضای تیم: مرکز فرماندهی ، آلفا صحبت میکنه ! هلیکوپتر الان مارو نشونه گرفته !
کریس: همه گوش کنید ! اون هلیکوپتر رو نابود کنید ! سخت نابودش کنید !



(بعد از نابودی هلیکوپتر،باز هم اعضای تیم آلفا جیک و شری را میبینن،کریس و جیک برای لحظاتی به همدیگه خیری میشن و بعد جیک و شری از اونجا دور میشن)



پیرز:;کاپیتان نمیتونیم بزاریم همینجوری برن !
کریس:ماموریته ما نبود کردن B.O.W ها هستش
پیرز:اما نئو آمبرلا دنبالشونه ! ما باید.. 
(کریس باز هم حرف پیرز را قطع میکنه)
کریس: گفتم :ماموریته ما نبود کردن B.O.W ها هستش. من میرم دنباله اون B.O.W  ، ایدا نمیتونه از زیر این قضیه فرار کنه  .
پیرز:کاپیتان ، خواهش میکنم ، باید از قبل فکر هر چیزی رو بکنی 

(اعضای تیم آلفا به دنبال اون مار عظیم الجثه وارد یک ساختمان چند طبقه میشن)



پیرز: از تیم آلفا به مرکز فرماندهی ، ما در تعقیب هدف هستیم .

(اعضای تیم جنازه یکی از افراد BSAA را در یکی از راهروهای ساختمان پیدا میکنن)



یکی از اعضای تیم: لعنتی... اینجور مردن خیلی بده.
(بعد از جست و جوی اولیه ساختمان)
یکی از اعضای تیم: کسی نیست !
(اعضای تیم آلفا در حال پیروی بودن که ناگهان مار عظیم الجثه نامرئی با سرعت از مقابلشون رد شد)


یکی از اعضای تیم: اون چی بود ؟!
کریس:.اون هدفه !
یکی از اعضای تیم: لعنتی .. چرا نمیخواد خودش رو نشون بده؟
(همه اعضای تیم وارد یک راهرو شدن اما نفر آخر از تیم جدا شد،ناگهان صدای فریاد بلند شد،اعضای تیم خودشونو به محلی که صدا از اونجا اومد رسوندن و دیدن که یکی از اعضای تیم توسط مار به دام انداخته شده،مار جنازه سرباز را با خودش برد،کریس هم با عصبانیت شروع به تعقیب کردن مار کرد،اما هیچیک از اعضای تیم به غیر از پیرز دنبالش نرفتن)
پیرز: کاپیتان صبر کن !
(مار باز هم ناپدید شد،کریس از شدت عصبانیت فریاد کشید)
پیرز: چه فکری پیش خودت میکردی وقتی داشتی اون شاهکار کامیکازی مانند رو اجرا میکردی !؟
کریس: اینا افراد منن . تو از دستوراتم اطاعت میکنی  یا من کسی رو پیدا میکنم که این کارو بکنه.
پیرز:اصلا به حرفای خودت گوش میکنی؟!
کریس: به خودت بیا سرباز
پیرز خطاب به بقیه افراد: شنیدین چی گفت ، حرکت کنید .
یکی از اعضای تیم: ما چجوری قراره اینو بکشیم وقتی حتی نمیتونیم ببینیمش.
کریس:خفه شید و حرکت کنید !
(اعضای تیم جنازه کیتن را پیدا میکنن)
یکی از اعضای تیم:کیتن نه...تو دیگه نه...
(اعضای تیم آلفا وارد یک اتاق میشن و بعد از چک کردن اتاق)
یکی از اعضای تیم: کسی نیست !
رید از تیم آلفا:لعنتی..اینجام نیست !
ناگهان مار،  رید را شکار میکند.
یکی از اعضای تیم: رید، رید !
ولش کن لعنتی !
(رید هم کشته میشه)
(مار بعد از کشتن رید به سمت طبقات پایین ساختمان میره)
یکی از اعضای تیم:من پیداش کردم ! داره میره طبقه پایین ، تکرار میکنم داره میره طبقه پایین !
مارکو از تیم آلفا: تو نمیتونی فرار کنی موزیه لعنتی ! 
(اعضای تیم مار را دنبال میکنن که ناگهان یک قفسه بزرگ بر سر آنها میوفته)
کریس: این لعنتی سر راهه ! کمک کنید.
پیرز: آوار زیادی سرراهه! کاپیتان! به کمکت نیاز دارم ! 
(اکنون فقط 4 نفر از تیم آلفا باقی موندن،اعضای با استفاده از یک طناب سعی میکنن که خودشونو به طبقات پایین برسونن که در وسط راه مار جف(یکی از اعضای تیم آلفا) را میگیره و با خودش میبره،بقیه اعضا هم که از همدیگه جدا شدن هر کدوم به یک سمت پرت میشن)
کریس:همه گزارش بدین !
پیرز:پیرز هستم ، من تو طبقه ی سوم هستم  .
مارکو: کاپیتان من نمیتونم جف رو پیدا کنم . پیداش نیست !
کریس: مارکو به خودت مسلط باش ! کجایی؟
مارکو: طبقه ی دوم ! اوه لعنتی ! فکر کنم اون موجود اینجاس !
کریس:هدف تو طبقه ی دومه ! همتون باید بیاین اینجا ! الان  !  
مارکو: این صدای جیغش بود!‌ دارم میام رفیق! فقط دووم بیار!
کریس:مارکو. تکون نخور. موقعیتت رو حفظ کن ! صدامو میشنوی؟ این یک دستوره !
(پیرز سعی میکنه که خودشو به کریس برسونه که ناگهان مار غول پیکر با سرعت از جلوی پیرز عبور میکنه)
پیرز: موجود لعنتی داره سر به سرمون میزاره !
(پیرز خودشو به کریس میرسونه و کریس و پیرز به طبقه دوم میرن،ناگهان در باز میشه و مارکو خودشو بیرون میندازه و به طرف مار تیراندازی میکنه و مار وارد یک سوراخ میشه)
مارکو:این...اینجاست..!
کریس: اوکی . ما اون لعنتی رو پیدا میکنیم و سریعو سخت میکشیمش ! 
(اعضای تیم جنازه جف را هم پیدا میکنن)
مارکو: جف ! 
پیرز: بدبخته بیچاره...
(اعضای تیم وارد محلی که مار اونجا پنهان شده میشن)
پیرز: کجایی حروم زاده !
(ناگهان مقداری بذاق روی شانه مارکو ریخته میشه)


پیرز: سقف !
(مارکو بالای سرش خودشو نگاه میکنه،مار با دهانی باز به سمت مارکو حمله میکنه)



کریس: نه !
(کریس با سرعت به طرف مارکو میره و اونو از سر راه مار کنار میکشه و جونشو نجات میده،اعضای باقی مانده تیم برای جنگیدن با مار آماده هستن)
کریس: بلاخره صورت زشتت رو نشون دادی !
(در حین درگیری مار برای لحظاتی خودشو نشون میده)
مارکو: اونجا ! همونجاس ! 
(اعضای تیم همینطور به جنگیدن با مار ادامه میدن و باعث فرار کردن مار میشن)
کریس: تو افراد منو کشتی !



(مار وارد یک تونل کوچک که به اتاق های دیگه ساختمان راه داره میشه)
مارکو: فکر کنم از اونجا رفت ، کاپیتان . 
(کریس و 2 نفر باقی مانده که پیرز و مارکو هستن وارد تونل کوچک میشن و به دنبال مار میرن)
(اعضای تیم برای بار دوم با مار درگیر میشن)
کریس: از بین میبرمت !
(اعضای تیم وارد آخرین مخفیگاه مار شدن)
کریس: اون موجود اون تو هستش ، میریم که تمومش کنیم . 
(بعد از درگیری طولانی با مار و زخمی کردن اون)
مارکو : بمیر لعنتیه بی خاصیت !
(مار به طرف مارکو حمله ور میشه و قصد بلعیدن مارکو را داره)
مارکو: کمکم کنید ! 
(کریس و پیرز به سمت مار شلیک میکنن و مار هم فرار میکنه و مارکو را به زمین میندازه،مار به قسمت دیگه ای از ساختمان میره)
کریس: برید دنبالش!
(اعضای تیم وارد یک فضای بسته که پر از زباله است،میشن،کریس و پیرز که جلوتر حرکت میکنن توسط مار داخل یک گودال انداخته میشن)
پیرز: پوستش محکم تر شده یا همچین چیزی ! اسلحه هامون اثری ندارن  ! 
کریس: پس باید چیزی پیدا کنیم که اثر داشته باشه !
(کریس/پیرز از گودال خارج میشه و به طرف یک اهرم که برای کنترل ولتاژ بالای برق استفاده میشه،میره،در همین لحظه پیرز/کریس حواس مار را پرت میکنه تا کریس/پیرز در لحظه مناسب مار را با استفاده از برق فشار قوی از پا دربیاره،کریس/پیرز برای بار اول اهرم رو میکشه اما مار کشته نمیشه و همچنین ارتباط اهرم با منبع قطع میشه و دیگه کریس/پیرز نمیتونه برق رو کنترل کنه)
کریس: مارکو این وسیله رو راه بنداز 
پیرز: مارکو من برای این برق لازم دارم ! 
مارکو: دارم انجامش میدم !



(مارکو جریان برق را دوباره وصل میکنه اما یک شوک برقی به مارکو وارد میشه و مارکو روی زمین میوفته،در همین لحظه پیرز/کریس مار را برای بار دوم به محل مورد نظر میرسونه)


پیرز: کاپیتان ! حالا وقتشه !
کریس: پیرز حالا ! 
(کریس/پیرز اهرم را میکشه و مار با استفاده از ولتاژ بسار بالای برق میسوزه و از بین میره،مارکو به سختی و با زحمت زیاد از جای خودش بلند میشه)
مارکو: هه.. ما انجامش دادیم ، ما اون لعنتی رو سرخ کردیم .
پیرز: مارکو!  حالت خوبه ؟ مارکو؟
(کریس و پیرز به کمک مارکو از گودال خارج میشن)
پیرز: خوب...حداقل کشتیمش .
کریس: ولی از ایدا  هنوز خبری نیست.
(من تا وقتی که سرش رو  روی یه تیکه چوب نزاریم استراحت نمیکنم . )  
(اعضای تیم وارد آخرین اتاق ساختمان میشن)
پیرز: این دیوانگیه، اینجا امن نیست ، باید بریم بیرون .  
(ناگهان ایدا(کارلا) روبروی پنجره اتاق ظاهر میشه)



ایدا(کارلا): دنباله من میگردین پسرا؟ 
(و یک تیر حاوی ویروس C به گردن مارکو میزنه)



ایدا(کارلا): به چین خوش اومدین.
(بعد هم از پنجره خارج میشه،بدن مارکو آتش میگیره و در حال تبدیل شدن به یک جاوو هست و پیرز سعی میکنه که اونو با تیر بزنه اما کریس جلوی پیرز را میگیره)
کریس: صبر کن !
پیرز: چاره ای نداریم، باید بکشیمش .
کریس باز هم از شلیک کردن به طرف مارکو امتناع میکنه
پیرز: اونم همینجارو برای ما میکرد.. 
کریس: مارکو !



(کریس و پیرز علی رغم میل خودشون مجبور به کشتن مارکو میشن و آخرین C4 باقی مانده بر روی جنازه مارکو را برمیدارن و با منفجر کردن در اتاق به سمت آخرین راهرو ساختمان میرن تا از اونجا خارج بشن،در حین خارج شدن کریس از شدت خشم با مشت به دیوار ضربه میزنه)
پیرز: کریس ما باید خونسرد باشیم .
کریس: بعد از کاری که اون (کارلا) با ما کرده ؟چند نفر از افرادمون به خاطره اون لعنتی مردن .
پیرز: منم قبول دارم کاپیتان .  اما انتقام گیریه شخصیت هیچ نفعی برامون نداره ! اگر انتقام کورت نکرده بود میتونسیم از بعضی از اون مرگها جلوگیری کنیم !‌
کریس: خفه شو ! 
پیرز: اصلا به ماموریتمون دیگه اهمیت میدی؟ 
کریس: خفه شو .
پیرز: برای تمام اون افرادی که با ایمان به تو مردن احساس تاسف میکنم !
(کریس با عصبانیت پیرز را به دیوار میکوبه،پیرز هم با تمام قدرت دستا های کریسو میگیره و به کریس خیره میشه)



پیرز: برای کریس ردفیلده افسانه ای چه اتفاقی اتفاقی افتاد؟‌ چه اتفاقی برات افتاد ! این چیزه خوبیه که فین این دوروبر نیست که اینجوری ببینتت ! 
(کریس پیرز را هل میده و به راه خودش ادامه میده)
کریس: من میرم دنبال ایدا . مرکز فرماندهی ، فرمانده ی آلفا هستم محل فعلی ایدا وانگ رو پیدا کنید
پیرز: من باهات میام باید حواسش بهت باشه چه دوست داشته باشی جه نداشته باشی 
مرکز فرماندهی:مرکز فرماندهی صحبت میکنه ، موقعیت رو براتون پیدا کردیم .ایدا وانگ از شهر خارج شده و به سمت بندرگاه جنوبی در حرکته.
از مرکز فرماندهی به همه ی تیم ها : ایدا وانگ رویت شده ، به سمت بندرگاه جنوبی در حرکته.
(کریس و پیرز به سمت محلی که ایدا(کارلا) اونجا دیده شده حرکت کردن،در ادامه بار بحث بین کریس و پیرز همچنان ادامه داره)
کریس:میخوای دنبال من دوروبر بیای ، باشه اما حواست باشه جلوی راهم نباشی .
پیرز: تا وقتی که حد رو دوباره رد نکنی، مشکلی نخواهد بود. ایدا داره باهات بازی میکنه ، کی میخوای اونو بفهمی ؟
کریس: من انقدر  احمق نیستم که بازیچش بشم تو باید یکم بیشتر به کاپیتانت ایمان داشته باشی .
(کریس و پیرز بعد از درگیری با جاووها ناگهان ایدا(کارلا) را در حالی که سوار بر یک قایق در حال فرار کردن بود دیدن)

کریس: ایدا ! 
در همین لحظه یک هلیکوپتر به کریس و پیرز نزدیک شد که قصد حمله به اونا را داشت
پیرز:کاپیتان به خودت مسلط باش ، اون هلیکوپتر میخواد شلیک کنه . موقعیتمون خیلی بده  ! باید سنگر پیدا کنیم ! 



(کریس و پیرز سعی میکنن که خودشونو به یک جای امن برسونن تا بتونن با هلیکوپتر بجنگن)
کریس: لعنتی . 
پیرز: باید شوخیت گرفته باشه  ! 
کریس: حرف نزن ، فقط فرار کن ! 
کریس: به حرکت ادامه بده ! 
پیرز: اگر فقط بتوینم وارد اون ساختمان بشیم !
کریس: باید به اون ساختمان برسیم .
(کریس و پیرز خودشونو به یک ساختمان کوچک میرسونن و اونجا پناه میگیرن تا بمونن با هلیکوپتر بجنگن)
کریس:  از آلفابه مرکز فرماندهی ! ما ایدا وانگ رو داریم میبینیم ! در حال تعقیب هستیم !  
مرکز فرماندهی: مرکز فرماندهی صحبت میکنه ایدا وانگ در حال پایین رفتن در کانال شناسایی شده. تیم های چارلی و دلتا یک موحطه دور کوچنگ ایجاد کنید.
(کریس و پیرز برای نابود کردن هلیکوپتر آماده میشن)
پیرز:خیلی خوب ، میتونیم هلیکوپتر رو از اینجا منهدم  کنیم .
(کریس و پیرز باعث سقوط کردن هلیکوپتر میشن و هلیکوپتر با مکانی که اونا داخلش سنگر گرفته بودن برخورد میکنه و همه جا آتش میگیره و اونا باید از اونجا خارج بشن)
پیرز: بریم !
(بعد از خارج شدن از ساختمان کریس و پیرز ماموریت خودشون برای گرفتن ایدا(کارلا) رو ادامه میدن)
کریس:اینم از این ، حالا ایدا رو میگیریم . 
پیرز: دریافت شد .
(کریس و پیرز به یکی از آزمایشگاه های نئوآمبرلا نزدیک میشن)


ResidentEvil.IR
تحریریه


[عکس: Terrasave.jpg]
25-04-2017, 10:09 PM
پاسخ
 تشکر دریافتی: mdy , abolfazl



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  سناریوی فارسی Resident Evil 7 abolfazl 4 3,804 25-08-2017, 10:36 PM
آخرین ارسال: DeadshotKing
  سناریو فارسی Resident Evil 1 Winter 0 1,401 03-07-2017, 01:24 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریو LOST IN NIGHTMARE ( فارسی ) ( Dlc ) super girl 0 1,458 01-07-2017, 05:23 PM
آخرین ارسال: super girl
  سناریوی Resident evil 4 (فارسی) leona kennedy 5 3,443 29-04-2017, 03:35 PM
آخرین ارسال: leona kennedy
  سناریوی فارسی Resident Evil Revelations Winter 10 4,352 25-04-2017, 09:21 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریو Resident evil 6 : Ada Wong Helen.H 1 1,519 21-04-2017, 05:53 PM
آخرین ارسال: Helen.H
  سناریوی Resident Evil:Operation Raccoon City (فارسی) Winter 3 1,948 02-03-2017, 03:33 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریوی Resident Evil: The Umbrella Chronicles (فارسی) Winter 0 1,301 02-03-2017, 03:22 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریوی Resident Evil Zero (فارسی) Winter 4 2,360 02-03-2017, 03:13 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناريوي Resident Evil 3 (فارسي) Winter 3 2,336 02-03-2017, 02:22 PM
آخرین ارسال: Winter



کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان و 2 کاربر مهمان


انجمن های فارسی شیطان مقیم

انجمن سری بازی های ویدئویی اهریمن ساکن تنها انجمن رسمی Resident Evil در ایران بوده و سایت در ساماندهی پایگاه های اینترنتی کشور ثبت شده است.

مقالات، ترفند و کلوب داستان نویسی برای طرفداران این بازی

 

  • تمامی حقوق مادی و معنوی مطالب و طرح قالب نزد انجمن رسمی شیطان مقیم محفوظ می باشد و کپی برداری از طرح قالب پیگرد قانونی دارد.