انجمن فارسی شیطان مقیم , رزیدنت اویل , دانلود بازی Resident Evil
  • بزودی امکانات جدیدی به انجمن اضافه خواهد شد

  • لطفا قبل از فعالیت در انجمن اقدام به ثبت نام کنید تا تمامی امکانات قابل نمایش شود

  • تنها انجمن رسمی سری بازی های ویدئویی اهریمن ساکن - Resident Evil

  • انجمن فارسی شیطان مقیم هیچگونه کانال تلگرامی ندارد و نخواهد داشت - تمام فعالیت ها در انجمن می باشد


 
امتیاز دهید
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سناریوی فارسی Resident Evil 7
نویسنده پیام
ناظم انجمن
*****
ناظم انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 287
تاریخ عضویت: Jun 2017
اعتبار: 30

تشکرها: 164
تشکر دریافتی: 134


مدال های دریافتی
ناظم شایسته و منتخب انجمنمدال کاربر دائمی انجمن های شیطان مقیممدال نویسنده برتر

سناریوی فارسی Resident Evil 7
(صحنه)

صحنه ویدئویی را در حال پخش نشان می دهد. زنی درون کشتی(قایق) است و رو به دوربین صحبت می کند.

زن: سلام عشقم! من فقط میخواستم یه "سلام" و "دوستت دارم" فوری بفرستم. اوه! خبـــــــــــرای خــــوب! میخوام زودتر بیام خونـــــــه! هورا! نمیتونم تا تموم شدن این کار بچه داری صبر کنم ... و میخوام بیام خونه پیش همسر دوست داشتنیم. دلم برات تنگ شده. باید برم سر کارم. عاشقتم ایتان. خیلی دلم برات تنگ شده. کلی بوس برات میفرستم. بای عزیزم!

ویدئو تمام می شود. ویدئوی دیگری پخش می شود.

زن: ایتان ... حق با تو بود. من بهت دروغ گفتم. من مجبور نبودم، اما ... تمام چیزی که میتونم بگم اینه که اگه این به دستت رسید ... همونجا بمون.



01.jpg



صحنه تاریک است. صدای شماره گیری می آید. مردی پاسخ می دهد.

مرد: الو؟

صحنه خودرویی را در جاده نشان می دهد.

ایتان: سلام، من، اِ ... من ایتان ــم.

مرد: آ~ سلام، خوبی؟ اون شب یهو غیبت زد.

ایتان: آره، آره. نه، خوبم، من خوبم. مسئله میا ــست. اون نمرده، زندست. اون برگشت.

مرد: اونا پیداش کردن؟ چجوری؟ چی شد؟

ایتان: نمیدونم، نمیدونم چجوری، اما اون برگشته، اون یه جوری برگشته. شاید یه جور شوخی ــه. اون ازم خواست بیام و ببرمش خونه.

مرد: کجاست؟

ایتان: دالوی. دالوی، لوئیزیانا.

مرد: رفیق، الان سه سال شده!

ایتان: میدونم، میدونم. اما اگه خودش باشه چی؟ من باید بفهمم چی شده.

ایتان در جنگلی از ماشین پیاده میشود.



02.jpg



(گیم پلی)

ایتان: همین جاست.

به در شکسته ای می رسد که روی آن نوشته "هدیه اون زن رو قبول کن"

سپس وارد کلبه ای می شود. در طبقه بالای کلبه کلیدی را فشار می دهد.

ایتان: کار نمی کنه.

ویدئویی می یابد. در طبقه پایین تابلویی را روی دیوار می بیند. "به نظر صاحبای خونه ان."

ویدئو را درون دستگاهی که در آن اتاق است، قرار می دهد.

1"ژوئن، 2017 - ساعت 10:23 شب. کلنسی ژاویس - خانه ی متروکه

Vhjs156 Ik-89bv Hjkl

"خانه متروکه - 1 ژوئن"

خانه خالی دالوی - تمرین

" S-VHS

دو مرد دیده می شوند.

مرد اول: هوی! این یارو رو از کجا آوردی؟

مرد دوم: یکم بهم فرصت بده پیت.

پیت: هی! من فقط با حرفه ایا کار میکنم. ازون براش بگو و مطمئن شو که اینبار صداگذاری درست پیش میره. نمیخوام آماریلو تکرار شه.

مرد دوم: اون واسه دو سالِ کوفتی پیش بود.

پیت: من صداگذاری نمیکنم. این پسر تازه وارد؟ حسش نمیکنم.

مرد دوم: دوباره؟

پیت: فقط اگه مجبور شدیم یکم تغییر ایجاد کنیم، سورپرایز نشو. نقشه ی جدید. اول راه رفتن از داخل رو میگیریم و بعدش مقدمه رو فیلم برداری میکنیم.

مرد دوم: مثل کاری که همیشه میکنیم. فقط سعی کن اینبار اسم نمایش رو بگی، باشه؟

پیت: مشکلی نیست. "امشب در فاضلاب تمساح ها، یه خراب شده گهی لعنتی دیگه" خوشحال شدی؟

مرد دوم: مردم از خوشحالی.

به ورودی کلبه می رسند.

پیت: میریم گردش؟ بسیار خب، بزن بریم.

پیت نمیتواند در را باز کند.

مرد دوم: گمشو اونور.

مرد دوم تلاش می کند تا در را باز کند.

پیت: قفل ــه.

مرد دوم با پایش در را می شکند.

مرد دوم: بعد از شما.

پیت وارد می شود.

پیت: خب، اینبار چرا تو جهنمیم؟

مرد دوم: آمادگی رفتی تو؟

پیت: آمادگی برای چی؟ خونه ی گهی؟ صداهای اشباح؟ اووو، اینجا متروکست؟ لعنت به من. من مجری بودم. خودت میدونی.

مرد دوم: گزارشگر هفته ای بودی پیت. نه مجری!

پیت: چی گفتی؟

مرد دوم: هیچی.

پیت: داستان چیه آندره؟

آندره: خونه مزرعه ای متروکه. خانواده گمشده. بازی کثیف و مظنون. چیزایی که معمولا هست.

پیت: گفتی این خونه چند وقت متروکه بوده؟

آندره: سه سال.

وارد اتاقی می شوند و بخاطر گرد و خاک سرفه می کنند.

پیت: کلنسی، یه شات از اینجا بگیر. برداشت خوبی رو میسازه. پس، آ .. جوِ جنگلی و خونوادش مفقود میشن ...

آندره: جنگلی نه. خونواده بیکر. جک و مارگارت بیکر. و در ضمن اونا بی سرو صدا بودن نه احمق. شایعات خیلی بدی هم پشت پسرشون یعنی لوکاس ــه. بچه شرور، ظاهرا.

پیت: اَه، گه توش. میدونستم نباید کفشای جدیدم رو بپوشم.

روی روزنامه ای که روی میز قرار دارد، این عبارت نوشته شده: "در بایو ارواحی دیده شد."

پیت به تصاویر روی دیوار نگاه می کند.

پیت: اُه، لعنتی. خوشحالم عکسبرداریم تموم شد. البته پشت صحنه فوق العاده ای میشد. آندره چی فکر میکنی؟ آندره؟ آندره. آندره! کلنسی، دیدی آندره کجا رفت؟ کجاست؟ باورنکردنی ــه. این بار آخریه که با اون مرتیکه همکاری میکنم. منظورم تهیه کننده هاست. اونا میان و میرن، اما یه فیلمبردار خوب مثل تو، کلنسی؟ تو میچسبی به من.

صدایی از پشت در بسته ی یکی از اتاق ها به گوش می رسد.

پیت: اون دیگه چه کوفتی بود؟ شنیدیش؟

پیت در را به آرامی باز می کند.

پیت: آندره؟ اون کدوم گوری ـه؟ آندره، تو کجایی مرد؟

پیت مقابل شومینه است.

پیت: چه خبره؟

تصویری بالای شومینه است. "به نظر افرادی که آندره در موردشون صحبت میکرد، هستن."

راهی باز می شود.

پیت: حتما داری باهام شوخی میکنی. بسبار خب، قرار جدیدمون، مــ .. ما آندره رو پیدا می کنیم و میریم. یعنی، ریدم به این نمایش.

به نردبانی می رسند.

پیت: اول تو. به یه قهرمان که از نردبون پایین اومدن فیلم بگیره نیاز دارم. پس آه، تو اول برو.

کلنسی به پایین می رسد.

پیت: چی میبینی؟ چیه؟

کلنسی آندره را می بیند که به زامبی تبدیل شده و سپس پای مرد دیگری دیده و ویدئو با فریادهای کلنسی قطع میشود.



03.jpg



ایتان: یا مسیح ...

ایتان به سمت شومینه می رود و هندل را می کشد. دریچه ای که پیش از این در ویدئو دیده بود، باز می شود. از نردبان پایین می رود. در میانه راه نردبان می شکند و او سقوط می کند.

ایتان: لعنتی!

یک زندان که زنی در آن است، می بیند.

ایتان: میا ...

ایتان در را باز می کند و بالای سر زن می رود.

ایتان: میا! خداروشکر که پیدات کردم. منم. من ایتانم!

میا: ایتان؟ ایتان!

ایتان: حالت خوبه؟

میا: تو نباید اینجا باشی.

ایتان: منظورت چیه؟ تو باهام تماس گرفتی.

میا: نه، نه. من اینکارو نکردم. کردم؟ کسی تو رو دید؟ اون تو را دید؟

ایتان: اون؟ کی دیگه اینجاست؟ چه خبره؟

میا: بابا داره میاد. باید بریم.

ایتان: بابا؟

میا: باید بریم .. الان!

میا از آنجا خارج می شود و ایتان به دنبال او می رود.

ایتان: داری منو کجا میبری؟

میا: یه جای امن.

ایتان: قصد داری بهم بگی اینجا چه خبره؟ تو سه سال غیبت زده بود.

میا: سه سال؟ واقعا سه سال گذشته؟

صدایی می آید.

ایتان: اینجا دیگه کجاست؟ اونا باهات چیکار کردن؟

میا: الان وقتش نیست. اول باید از اینجا بریم بیرون. فکر کنم راهش اینه.

ایتان: میا، ما باید باهم حرف بزنیم. اون پیامی که تو برام فرستادی ...

میا: من نه. من نبودم که پیام فرستادم!

ایتان: اما فرستادی.

میا: من نفرستادم.

ایتان: باشه، مشکلی نیست. فقط بهم بگو که اینجا چه خبره.

میا: من هرچیزی که میدونم رو بهت میگم. باید از این راه بریم.

ایتان: میا، مطمئنی میدونی داری کجا میری؟

میا: خونواده از این راه برای آودن غذا برای من استفاده می کردن. یادمه.

دری چوبی می بینند.

میا: اینجا، خودشه!

میا به پشت در می رسد.

میا: همینه.

و سپس در را باز میکند.

میا: من این اتاقو یادمه. یه در دیگه اینجا هست. من مطمئنم. اینجا نیست. رفته. رفتــــه! ما میخوایم یه خونواده شیم، حالا که تو اینجایی. اینجا یه در دیگه هم هست. من از این بابت مطمئنم.

ایتان به سمت عروسک ها می رود. صدای فریاد میا به گوش می رسد.

میا: تنهام بذار!



04.jpg



ایتان او را گم می کند. میا از راه پله کشان کشان بالا می آید و به ایتان حمله می کند.

ایتان: میا! صبر کن، صبرکن!

میا با چاقو به ایتان آسیب می زند. سپس به حالت عادی بر میگردد.

میا: میتونم اونو بشنوم .. میتونم چنگ زدناشو برای برگشتن درون خودم حس کنم. گمشو! تنهام بذار! من بد بودم. اینا همش حقمه.

سپس میا سرش را چندین بار به دیوار می کوبد و روی زمین میفتد.

ایتان: تو چه کوفتی هستی میا؟

ایتان بالای سر میا می ایستد. بار دیگر میا بلند می شود و او را پرت می کند.

میا: دست از سرم بردار!

سپس تکه چوبی را از دیوار خانه می کند.

میا: بـــــــــــرو!

ایتان تبری از روی زمین بر میدارد و به میا حمله می کند.

ایتان: ازم دور شو!

ایتان میا را می کشد. صدای تلفن می آید. تلفن را جواب می دهد.

زن ناشناس: تو واقعا نباید میومدی اینجا.

ایتان: تو کی هستی؟ و اینجا چه خبره؟

زن: اسم من زوئی ــه. باید از اتاق زیرشیروونی یه راه خروج باشه. برو اونجا، همین الان.



05.jpg





BaZiTaRsNaK.IR
پسند شده توسط 12 کاربر

ShinyMoon

مشغول
گروه: تحریریه

درجه کاربری: کاربر ویژه

Member ID: 29

احساس: مشغول

تعداد ارسال: 244 ارسال

اعتبار: 628

بروزرسانی: Offline

روز های برد: 27

جنسیت :خانم
مکان : Tehran
لیبل :

ارسال شده در بهمن 95 · گزارش دادن

2017_01_32.jpg



ایتان به سالن اصلی کلبه باز می گردد. به وسیله قفل شکن، زنجیر کمد را باز می کند و فیوز را بر می دارد. در اتاقی که ویدئو در آن بود، فیوز را جای می دهد. موقع برگشت به سمت اتاق زیرشیروانی، میا را می بیند.

میا: ایتان! چیزی نیست! چیزی نیست! منم! میدونم منظوری از صدمه زدن به من نداشتی.

میا ایتان را به دیوار می کوبد.

میا: اما مجبور نبودی اون کارو کنی!

سپس ایتان را به زمین می کوبد.

میا: اون لعنتی درد داشت!

و با پیچ گوشتی دست ایتان را به دیوار وصل می کند و می رود. ایتان تلاش می کند تا دست خود را آزاد کند. میا با اره برقی باز می گردد.

میا: حالا بیا ببینیم چه حسی داری.

و دست ایتان را قطع و او را به عقب پرت می کند.1



06.jpg



ایتان دکمه راه پله را می زند و راه پله اتاق زیرشیروانی پایین می آید. او هندگانی را در یکی از اتاق های طبقه بالا می یابد.

ایتان: بسیار خب، خوبه.

سپس از نردبان بالا می رود. میا با اره برقی وارد می شود.

میا: من به تو نیاز ندارم بدبخت! مجبورم این کارو کنم. اونا به من متکی ــَن. همه به من متکی ــَن. همه! ولــــم کن!

میا روی زانو هایش میفتد.

میا: عاشقــــــتــــــــــــــــم.

میا از حال می رود. پیر مردی از پشت ایتان می آید.

پیرمرد: به خونواده خوش اومدی، پسر.

و مشتی به صورتش می زند و سپس با لگد به صورتش ضربه می زند. ایتان بیهوش می شود.



07.jpg



صدای بارش باران و نفس های ایتان به گوش می رسد. ایتان پیرمرد را می بیند که میا را بر دوش دارد و او را نیز می کشد. سپس صحنه سیاه می شود. صدای زوئی می آید.

زوئی: یالا .. نباید الان بمیری. کلی کار داری که باید انجامشون بدی.

زوئی دست قطع شده ایتان را بار دیگر وصل می کند. صحنه بار دیگر سیاه می شود. ایتان بیدار می شود. خود را در سالن غذاخوری عمارت می بیند. صاحبان خانه مقابل او نشسته اند.

ایتان: من کجام؟ چه خبره؟

پیرزن: بلند شو و بدرخش، خوابالو. وقته شامه.

ایتان: شماها کی هستین؟ میا کجاست؟

پیرزن: بخور. خوشمزست.

پسر: حروم زاده بی مخ تا بهش آسیب نرسه نمیفهمه خوبه!

پیرزن: لوکــــــــاس!

پیرمرد بلند می شود و دست لوکاس را قطع می کند.

لوکاس: لعنتی، پیرمرد، دوباره نـــه!

پیرمرد: از سر راه گمشو کنار، مارگارت!

او به ایتان نزدیک می شود.

پیرمرد: این پسر مجبوره که بخوره! مجبوره که شام رو بخوره. بیا اینجا، پسر. بیا بخور. بجنب.

ایتان: این دیگه چه کثافتیه؟

ایتان از خوردن ممانعت می کند.

مارگارت: اوه لعنت بهش! لعنت بهش. ، لعنت .. نمیخورتش جک! اون رو نمیخوره!

جک: خفه خون بگیر، مارگارت!

مارگارت: من اون رو واسه این پسره درست کردم!

جک: از اینجا گمشو برو بیرون!

مارگارت: تو یه حرومزاده ای!

مارگارت از آنجا بیرون می رود.

جک: این قرار بود یه مهمونی ویژه باشه. بیا اینجا، پسر.

جک با چاقو به صورت ایتان آسیب می زند.

جک: حالا بیا.

او بار دیگر می خواهد به ایتان با چاقو حمله کند که صدای زنگی به گوش می رسد.

لوکاس: لعنت بهش. شرط میبندم باز اون پلیسست.

جک: خوکای لعنتی! باز برمیگردم.

جک و لوکاس نیز آنجا را ترک می کنند. ایتان صندلی را روی زمین انداخته و دست خود را باز می کند.



08.jpg



سپس کلید را بر میدارد و در زیرزمین را باز می کند.


[عکس: vy6nbyidycjry5nea27w.gif]
06-07-2017, 09:15 PM
پاسخ
 تشکر دریافتی: DeadshotKing , fallenleaf
عضو انجمن
**
کاربر جدید

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 1
تاریخ عضویت: Aug 2017
اعتبار: 0

تشکرها: 0
تشکر دریافتی: 0


مدال های دریافتی

RE: سناریوی فارسی Resident Evil 7
دستتون درد نکندادامه سناریو رو هم بذارید ممنونم از سایت خوبتون
23-08-2017, 01:18 PM
پاسخ
ناظم انجمن
*****
ناظم انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 287
تاریخ عضویت: Jun 2017
اعتبار: 30

تشکرها: 164
تشکر دریافتی: 134


مدال های دریافتی
ناظم شایسته و منتخب انجمنمدال کاربر دائمی انجمن های شیطان مقیممدال نویسنده برتر

RE: سناریوی فارسی Resident Evil 7
(23-08-2017, 01:18 PM)'[email protected]' نوشته:  دستتون درد نکندادامه سناریو رو هم بذارید ممنونم از سایت خوبتون

 
ممنون
باشه حتما


[عکس: vy6nbyidycjry5nea27w.gif]
23-08-2017, 01:34 PM
پاسخ
 تشکر دریافتی: کاپتان پرایس 1378 , DeadshotKing
ناظم انجمن
*****
ناظم انجمن

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 287
تاریخ عضویت: Jun 2017
اعتبار: 30

تشکرها: 164
تشکر دریافتی: 134


مدال های دریافتی
ناظم شایسته و منتخب انجمنمدال کاربر دائمی انجمن های شیطان مقیممدال نویسنده برتر

RE: سناریوی فارسی Resident Evil 7
سلام
 این هم اول و ادامه سناریو
صحنه ویدئویی را در حال پخش نشان می دهد. زنی درون کشتی(قایق) است و رو به دوربین صحبت می کند.
زن: سلام عشقم! من فقط میخواستم یه "سلام" و "دوستت دارم" فوری بفرستم. اوه! خبـــــــــــرای خــــوب! میخوام زودتر بیام خونـــــــه! هورا! نمیتونم تا تموم شدن این کار بچه داری صبر کنم ... و میخوام بیام خونه پیش همسر دوست داشتنیم. دلم برات تنگ شده. باید برم سر کارم. عاشقتم ایتان. خیلی دلم برات تنگ شده. کلی بوس برات میفرستم. بای عزیزم!
ویدئو تمام می شود. ویدئوی دیگری پخش می شود.
زن: ایتان ... حق با تو بود. من بهت دروغ گفتم. من مجبور نبودم، اما ... تمام چیزی که میتونم بگم اینه که اگه این به دستت رسید ...  همونجا بمون.
 
 
 
صحنه تاریک است. صدای شماره گیری می آید. مردی پاسخ می دهد.
مرد: الو؟
صحنه خودرویی را در جاده نشان می دهد.
ایتان: سلام، من، اِ ... من ایتان ــم.
مرد: آ~ سلام، خوبی؟ اون شب یهو غیبت زد.
ایتان: آره، آره. نه، خوبم، من خوبم. مسئله میا ــست. اون نمرده، زندست. اون برگشت.
مرد: اونا پیداش کردن؟ چجوری؟ چی شد؟
ایتان: نمیدونم، نمیدونم چجوری، اما اون برگشته، اون یه جوری برگشته. شاید یه جور شوخی ــه. اون ازم خواست بیام و ببرمش خونه.
مرد: کجاست؟
ایتان: دالوی. دالوی، لوئیزیانا.
مرد: رفیق، الان سه سال شده!
ایتان: میدونم، میدونم. اما اگه خودش باشه چی؟ من باید بفهمم چی شده.
ایتان در جنگلی از ماشین پیاده میشود.
 
 
 
(گیم پلی)
ایتان: همین جاست.
به در شکسته ای می رسد که روی آن نوشته "هدیه اون زن رو قبول کن"
سپس وارد کلبه ای می شود. در طبقه بالای کلبه کلیدی را فشار می دهد.
ایتان: کار نمی کنه.
ویدئویی می یابد. در طبقه پایین تابلویی را روی دیوار می بیند. "به نظر صاحبای خونه ان."
ویدئو را درون دستگاهی که در آن اتاق است، قرار می دهد.
 1"ژوئن، 2017 - ساعت 10:23 شب. کلنسی ژاویس - خانه ی متروکه
Vhjs156 Ik-89bv Hjkl
"خانه متروکه - 1 ژوئن"
خانه خالی دالوی - تمرین
" S-VHS
دو مرد دیده می شوند.
مرد اول: هوی! این یارو رو از کجا آوردی؟
مرد دوم: یکم بهم فرصت بده پیت.
پیت: هی! من فقط با حرفه ایا کار میکنم. ازون براش بگو و مطمئن شو که اینبار صداگذاری درست پیش میره. نمیخوام آماریلو تکرار شه.
مرد دوم: اون واسه دو سالِ کوفتی پیش بود.
پیت: من صداگذاری نمیکنم. این پسر تازه وارد؟ حسش نمیکنم.
مرد دوم: دوباره؟
پیت: فقط اگه مجبور شدیم یکم تغییر ایجاد کنیم، سورپرایز نشو. نقشه ی جدید. اول راه رفتن از داخل رو میگیریم و بعدش مقدمه رو فیلم برداری میکنیم.
مرد دوم: مثل کاری که همیشه میکنیم. فقط سعی کن اینبار اسم نمایش رو بگی، باشه؟
پیت: مشکلی نیست. "امشب در فاضلاب تمساح ها، یه خراب شده گهی لعنتی دیگه" خوشحال شدی؟
مرد دوم: مردم از خوشحالی.
به ورودی کلبه می رسند.
پیت: میریم گردش؟ بسیار خب، بزن بریم.
پیت نمیتواند در را باز کند.
مرد دوم: گمشو اونور.
مرد دوم تلاش می کند تا در را باز کند.
پیت: قفل ــه.
مرد دوم با پایش در را می شکند.
مرد دوم: بعد از شما.
پیت وارد می شود.
پیت: خب، اینبار چرا تو جهنمیم؟
مرد دوم: آمادگی رفتی تو؟
پیت: آمادگی برای چی؟ خونه ی گهی؟ صداهای اشباح؟ اووو، اینجا متروکست؟ لعنت به من. من مجری بودم. خودت میدونی.
مرد دوم:  گزارشگر هفته ای بودی پیت. نه مجری!
پیت: چی گفتی؟
مرد دوم: هیچی.
پیت: داستان چیه آندره؟
آندره: خونه مزرعه ای متروکه. خانواده گمشده. بازی کثیف و مظنون. چیزایی که معمولا هست.
پیت: گفتی این خونه چند وقت متروکه بوده؟
آندره: سه سال.
وارد اتاقی می شوند و بخاطر گرد و خاک سرفه می کنند.
پیت: کلنسی، یه شات از اینجا بگیر. برداشت خوبی رو میسازه. پس، آ .. جوِ جنگلی و خونوادش مفقود میشن ...
آندره: جنگلی نه. خونواده بیکر. جک و مارگارت بیکر. و در ضمن اونا بی سرو صدا بودن نه احمق. شایعات خیلی بدی هم پشت پسرشون یعنی لوکاس ــه. بچه شرور، ظاهرا.
پیت: اَه، گه توش. میدونستم نباید کفشای جدیدم رو بپوشم.
روی روزنامه ای که روی میز قرار دارد، این عبارت نوشته شده: "در بایو ارواحی دیده شد."
پیت به تصاویر روی دیوار نگاه می کند.
پیت:  اُه، لعنتی. خوشحالم عکسبرداریم تموم شد. البته پشت صحنه فوق العاده ای میشد. آندره چی فکر میکنی؟ آندره؟ آندره. آندره! کلنسی، دیدی آندره کجا رفت؟ کجاست؟ باورنکردنی ــه. این بار آخریه که با اون مرتیکه همکاری میکنم.  منظورم تهیه کننده هاست. اونا میان و میرن، اما یه فیلمبردار خوب مثل تو، کلنسی؟ تو میچسبی به من.
صدایی از پشت در بسته ی یکی از اتاق ها به گوش می رسد.
پیت: اون دیگه چه کوفتی بود؟ شنیدیش؟
پیت در را به آرامی باز می کند.
پیت: آندره؟ اون کدوم گوری ـه؟ آندره، تو کجایی مرد؟
پیت مقابل شومینه است.
پیت: چه خبره؟
تصویری بالای شومینه است. "به نظر افرادی که آندره در موردشون صحبت میکرد، هستن."
راهی باز می شود.
پیت: حتما داری باهام شوخی میکنی. بسبار خب، قرار جدیدمون، مــ .. ما آندره رو پیدا می کنیم و میریم. یعنی، ریدم به این نمایش.
به نردبانی می رسند.
پیت: اول تو. به یه قهرمان که از نردبون پایین اومدن فیلم بگیره نیاز دارم. پس آه، تو اول برو.
کلنسی به پایین می رسد.
پیت: چی میبینی؟ چیه؟
کلنسی آندره را می بیند که به زامبی تبدیل شده و سپس پای مرد دیگری دیده و ویدئو با فریادهای کلنسی قطع میشود.
 
 
 
ایتان: یا مسیح ...
ایتان به سمت شومینه می رود و هندل را می کشد. دریچه ای که پیش از این در ویدئو دیده بود، باز می شود. از نردبان پایین می رود. در میانه راه نردبان می شکند و او سقوط می کند.
ایتان: لعنتی!
یک زندان که زنی در آن است، می بیند.
ایتان: میا ...
ایتان در را باز می کند و بالای سر زن می رود.
ایتان: میا! خداروشکر که پیدات کردم. منم. من ایتانم!
میا: ایتان؟ ایتان!
ایتان: حالت خوبه؟
میا: تو نباید اینجا باشی.
ایتان: منظورت چیه؟ تو باهام تماس گرفتی.
میا: نه، نه. من اینکارو نکردم. کردم؟ کسی تو رو دید؟ اون تو را دید؟
ایتان: اون؟ کی دیگه اینجاست؟ چه خبره؟
میا: بابا داره میاد. باید بریم.
ایتان: بابا؟
میا: باید بریم .. الان!
میا از آنجا خارج می شود و ایتان به دنبال او می رود.
ایتان: داری منو کجا میبری؟
میا: یه جای امن.
ایتان: قصد داری بهم بگی اینجا چه خبره؟ تو سه سال غیبت زده بود.
میا: سه سال؟ واقعا سه سال گذشته؟
صدایی می آید.
ایتان: اینجا دیگه کجاست؟ اونا باهات چیکار کردن؟
میا: الان وقتش نیست. اول باید از اینجا بریم بیرون. فکر کنم راهش اینه.
ایتان: میا، ما باید باهم حرف بزنیم. اون پیامی که تو برام فرستادی ...
میا: من نه. من نبودم که پیام فرستادم!
ایتان: اما فرستادی.
میا: من نفرستادم.
ایتان: باشه، مشکلی نیست. فقط بهم بگو که اینجا چه خبره.
میا: من هرچیزی که میدونم رو بهت میگم. باید از این راه بریم.
ایتان: میا، مطمئنی میدونی داری کجا میری؟
میا: خونواده از این راه برای آودن غذا برای من استفاده می کردن. یادمه.
دری چوبی می بینند.
میا: اینجا، خودشه!
میا به پشت در می رسد.
میا: همینه.
و سپس در را باز میکند.
میا: من این اتاقو یادمه. یه در دیگه اینجا هست. من مطمئنم. اینجا نیست. رفته. رفتــــه! ما میخوایم یه خونواده شیم، حالا که تو اینجایی. اینجا یه در دیگه هم هست. من از این بابت مطمئنم.
ایتان به سمت عروسک ها می رود. صدای فریاد میا به گوش می رسد.
میا: تنهام بذار!
 
 
 
ایتان او را گم می کند. میا از راه پله کشان کشان بالا می آید و به ایتان حمله می کند.
ایتان: میا! صبر کن، صبرکن!
میا با چاقو به ایتان آسیب می زند. سپس به حالت عادی بر میگردد.
میا: میتونم اونو بشنوم .. میتونم چنگ زدناشو برای برگشتن درون خودم حس کنم. گمشو! تنهام بذار! من بد بودم. اینا همش حقمه.
سپس میا سرش را چندین بار به دیوار می کوبد و روی زمین میفتد.
ایتان: تو چه کوفتی هستی میا؟
ایتان بالای سر میا می ایستد. بار دیگر میا بلند می شود و او را پرت می کند.
میا: دست از سرم بردار!
سپس تکه چوبی را از دیوار خانه می کند.
میا: بـــــــــــرو!
ایتان تبری از روی زمین بر میدارد و به میا حمله می کند.
ایتان: ازم دور شو!
ایتان میا را می کشد. صدای تلفن می آید. تلفن را جواب می دهد.
زن ناشناس: تو واقعا نباید میومدی اینجا.
ایتان: تو کی هستی؟ و اینجا چه خبره؟
زن: اسم من زوئی ــه. باید از اتاق زیرشیروونی یه راه خروج باشه. برو اونجا، همین الان.
 
 
 

 
 

 
 
ایتان به سالن اصلی کلبه باز می گردد. به وسیله قفل شکن، زنجیر کمد را باز می کند و فیوز را بر می دارد. در اتاقی که ویدئو در آن بود، فیوز را جای می دهد. موقع برگشت به سمت اتاق زیرشیروانی، میا را می بیند.
میا: ایتان! چیزی نیست! چیزی نیست! منم! میدونم منظوری از صدمه زدن به من نداشتی.
میا ایتان را به دیوار می کوبد.
میا: اما مجبور نبودی اون کارو کنی!
سپس ایتان را به زمین می کوبد.
میا: اون لعنتی درد داشت!
و با پیچ گوشتی دست ایتان را به دیوار وصل می کند و می رود. ایتان تلاش می کند تا دست خود را آزاد کند. میا با اره برقی باز می گردد.
میا: حالا بیا ببینیم چه حسی داری.
و دست ایتان را قطع و او را به عقب پرت می کند.
 
 
 
ایتان دکمه راه پله را می زند و راه پله اتاق زیرشیروانی پایین می آید. او هندگانی را در یکی از اتاق های طبقه بالا می یابد.
ایتان: بسیار خب، خوبه.
سپس از نردبان بالا می رود. میا با اره برقی وارد می شود.
میا: من به تو نیاز ندارم بدبخت! مجبورم این کارو کنم. اونا به من متکی ــَن. همه به من متکی ــَن. همه! ولــــم کن!
میا روی زانو هایش میفتد.
میا: عاشقــــــتــــــــــــــــم.
میا از حال می رود. پیر مردی از پشت ایتان می آید.
پیرمرد: به خونواده خوش اومدی، پسر.
و مشتی به صورتش می زند و سپس با لگد به صورتش ضربه می زند. ایتان بیهوش می شود.
 
 
 
صدای بارش باران و نفس های ایتان به گوش می رسد. ایتان پیرمرد را می بیند که میا را بر دوش دارد و او را نیز می کشد. سپس صحنه سیاه می شود. صدای زوئی می آید.
زوئی: یالا .. نباید الان بمیری. کلی کار داری که باید انجامشون بدی.
زوئی دست قطع شده ایتان را بار دیگر وصل می کند. صحنه بار دیگر سیاه می شود. ایتان بیدار می شود. خود را در سالن غذاخوری عمارت می بیند. صاحبان خانه مقابل او نشسته اند.
ایتان: من کجام؟ چه خبره؟
پیرزن: بلند شو و بدرخش، خوابالو. وقته شامه.
ایتان: شماها کی هستین؟ میا کجاست؟
پیرزن: بخور. خوشمزست.
پسر: حروم زاده بی مخ تا بهش آسیب نرسه نمیفهمه خوبه!
پیرزن: لوکــــــــاس!
پیرمرد بلند می شود و دست لوکاس را قطع می کند.
لوکاس: لعنتی، پیرمرد، دوباره نـــه!
پیرمرد: از سر راه گمشو کنار، مارگارت!
او به ایتان نزدیک می شود.
پیرمرد: این پسر مجبوره که بخوره! مجبوره که شام رو بخوره. بیا اینجا، پسر. بیا بخور. بجنب.
ایتان: این دیگه چه کثافتیه؟
ایتان از خوردن ممانعت می کند.
مارگارت: اوه لعنت بهش! لعنت بهش. ، لعنت .. نمیخورتش جک! اون رو نمیخوره!
جک: خفه خون بگیر، مارگارت!
مارگارت: من اون رو واسه این پسره درست کردم!
جک: از اینجا گمشو برو بیرون!
مارگارت: تو یه حرومزاده ای!
مارگارت از آنجا بیرون می رود.
جک: این قرار بود یه مهمونی ویژه باشه. بیا اینجا، پسر.
جک با چاقو به صورت ایتان آسیب می زند.
جک: حالا بیا.
او بار دیگر می خواهد به ایتان با چاقو حمله کند که صدای زنگی به گوش می رسد.
لوکاس: لعنت بهش. شرط میبندم باز اون پلیسست.
جک: خوکای لعنتی! باز برمیگردم.
جک و لوکاس نیز آنجا را ترک می کنند. ایتان صندلی را روی زمین انداخته و دست خود را باز می کند.
 
 
 
سپس کلید را بر میدارد و در زیرزمین را باز می کند.


[عکس: vy6nbyidycjry5nea27w.gif]
25-08-2017, 08:21 PM
پاسخ
 تشکر دریافتی: DeadshotKing , leon s.kennedy
مدیر بخش
****
مدیر بخش

وضعيت : آفلاین
ارسال‌ها: 5
تاریخ عضویت: Aug 2017
اعتبار: 3

تشکرها: 19
تشکر دریافتی: 9


مدال های دریافتی
مدال کاربر دائمی انجمن های شیطان مقیم

Heart  RE: سناریوی فارسی Resident Evil 7
(25-08-2017, 08:21 PM)abolfazl نوشته:  سلام
 این هم اول و ادامه سناریو
صحنه ویدئویی را در حال پخش نشان می دهد. زنی درون کشتی(قایق) است و رو به دوربین صحبت می کند.
زن: سلام عشقم! من فقط میخواستم یه "سلام" و "دوستت دارم" فوری بفرستم. اوه! خبـــــــــــرای خــــوب! میخوام زودتر بیام خونـــــــه! هورا! نمیتونم تا تموم شدن این کار بچه داری صبر کنم ... و میخوام بیام خونه پیش همسر دوست داشتنیم. دلم برات تنگ شده. باید برم سر کارم. عاشقتم ایتان. خیلی دلم برات تنگ شده. کلی بوس برات میفرستم. بای عزیزم!
ویدئو تمام می شود. ویدئوی دیگری پخش می شود.
زن: ایتان ... حق با تو بود. من بهت دروغ گفتم. من مجبور نبودم، اما ... تمام چیزی که میتونم بگم اینه که اگه این به دستت رسید ...  همونجا بمون.
 
 
 
صحنه تاریک است. صدای شماره گیری می آید. مردی پاسخ می دهد.
مرد: الو؟
صحنه خودرویی را در جاده نشان می دهد.
ایتان: سلام، من، اِ ... من ایتان ــم.
مرد: آ~ سلام، خوبی؟ اون شب یهو غیبت زد.
ایتان: آره، آره. نه، خوبم، من خوبم. مسئله میا ــست. اون نمرده، زندست. اون برگشت.
مرد: اونا پیداش کردن؟ چجوری؟ چی شد؟
ایتان: نمیدونم، نمیدونم چجوری، اما اون برگشته، اون یه جوری برگشته. شاید یه جور شوخی ــه. اون ازم خواست بیام و ببرمش خونه.
مرد: کجاست؟
ایتان: دالوی. دالوی، لوئیزیانا.
مرد: رفیق، الان سه سال شده!
ایتان: میدونم، میدونم. اما اگه خودش باشه چی؟ من باید بفهمم چی شده.
ایتان در جنگلی از ماشین پیاده میشود.
 
 
 
(گیم پلی)
ایتان: همین جاست.
به در شکسته ای می رسد که روی آن نوشته "هدیه اون زن رو قبول کن"
سپس وارد کلبه ای می شود. در طبقه بالای کلبه کلیدی را فشار می دهد.
ایتان: کار نمی کنه.
ویدئویی می یابد. در طبقه پایین تابلویی را روی دیوار می بیند. "به نظر صاحبای خونه ان."
ویدئو را درون دستگاهی که در آن اتاق است، قرار می دهد.
 1"ژوئن، 2017 - ساعت 10:23 شب. کلنسی ژاویس - خانه ی متروکه
Vhjs156 Ik-89bv Hjkl
"خانه متروکه - 1 ژوئن"
خانه خالی دالوی - تمرین
" S-VHS
دو مرد دیده می شوند.
مرد اول: هوی! این یارو رو از کجا آوردی؟
مرد دوم: یکم بهم فرصت بده پیت.
پیت: هی! من فقط با حرفه ایا کار میکنم. ازون براش بگو و مطمئن شو که اینبار صداگذاری درست پیش میره. نمیخوام آماریلو تکرار شه.
مرد دوم: اون واسه دو سالِ کوفتی پیش بود.
پیت: من صداگذاری نمیکنم. این پسر تازه وارد؟ حسش نمیکنم.
مرد دوم: دوباره؟
پیت: فقط اگه مجبور شدیم یکم تغییر ایجاد کنیم، سورپرایز نشو. نقشه ی جدید. اول راه رفتن از داخل رو میگیریم و بعدش مقدمه رو فیلم برداری میکنیم.
مرد دوم: مثل کاری که همیشه میکنیم. فقط سعی کن اینبار اسم نمایش رو بگی، باشه؟
پیت: مشکلی نیست. "امشب در فاضلاب تمساح ها، یه خراب شده گهی لعنتی دیگه" خوشحال شدی؟
مرد دوم: مردم از خوشحالی.
به ورودی کلبه می رسند.
پیت: میریم گردش؟ بسیار خب، بزن بریم.
پیت نمیتواند در را باز کند.
مرد دوم: گمشو اونور.
مرد دوم تلاش می کند تا در را باز کند.
پیت: قفل ــه.
مرد دوم با پایش در را می شکند.
مرد دوم: بعد از شما.
پیت وارد می شود.
پیت: خب، اینبار چرا تو جهنمیم؟
مرد دوم: آمادگی رفتی تو؟
پیت: آمادگی برای چی؟ خونه ی گهی؟ صداهای اشباح؟ اووو، اینجا متروکست؟ لعنت به من. من مجری بودم. خودت میدونی.
مرد دوم:  گزارشگر هفته ای بودی پیت. نه مجری!
پیت: چی گفتی؟
مرد دوم: هیچی.
پیت: داستان چیه آندره؟
آندره: خونه مزرعه ای متروکه. خانواده گمشده. بازی کثیف و مظنون. چیزایی که معمولا هست.
پیت: گفتی این خونه چند وقت متروکه بوده؟
آندره: سه سال.
وارد اتاقی می شوند و بخاطر گرد و خاک سرفه می کنند.
پیت: کلنسی، یه شات از اینجا بگیر. برداشت خوبی رو میسازه. پس، آ .. جوِ جنگلی و خونوادش مفقود میشن ...
آندره: جنگلی نه. خونواده بیکر. جک و مارگارت بیکر. و در ضمن اونا بی سرو صدا بودن نه احمق. شایعات خیلی بدی هم پشت پسرشون یعنی لوکاس ــه. بچه شرور، ظاهرا.
پیت: اَه، گه توش. میدونستم نباید کفشای جدیدم رو بپوشم.
روی روزنامه ای که روی میز قرار دارد، این عبارت نوشته شده: "در بایو ارواحی دیده شد."
پیت به تصاویر روی دیوار نگاه می کند.
پیت:  اُه، لعنتی. خوشحالم عکسبرداریم تموم شد. البته پشت صحنه فوق العاده ای میشد. آندره چی فکر میکنی؟ آندره؟ آندره. آندره! کلنسی، دیدی آندره کجا رفت؟ کجاست؟ باورنکردنی ــه. این بار آخریه که با اون مرتیکه همکاری میکنم.  منظورم تهیه کننده هاست. اونا میان و میرن، اما یه فیلمبردار خوب مثل تو، کلنسی؟ تو میچسبی به من.
صدایی از پشت در بسته ی یکی از اتاق ها به گوش می رسد.
پیت: اون دیگه چه کوفتی بود؟ شنیدیش؟
پیت در را به آرامی باز می کند.
پیت: آندره؟ اون کدوم گوری ـه؟ آندره، تو کجایی مرد؟
پیت مقابل شومینه است.
پیت: چه خبره؟
تصویری بالای شومینه است. "به نظر افرادی که آندره در موردشون صحبت میکرد، هستن."
راهی باز می شود.
پیت: حتما داری باهام شوخی میکنی. بسبار خب، قرار جدیدمون، مــ .. ما آندره رو پیدا می کنیم و میریم. یعنی، ریدم به این نمایش.
به نردبانی می رسند.
پیت: اول تو. به یه قهرمان که از نردبون پایین اومدن فیلم بگیره نیاز دارم. پس آه، تو اول برو.
کلنسی به پایین می رسد.
پیت: چی میبینی؟ چیه؟
کلنسی آندره را می بیند که به زامبی تبدیل شده و سپس پای مرد دیگری دیده و ویدئو با فریادهای کلنسی قطع میشود.
 
 
 
ایتان: یا مسیح ...
ایتان به سمت شومینه می رود و هندل را می کشد. دریچه ای که پیش از این در ویدئو دیده بود، باز می شود. از نردبان پایین می رود. در میانه راه نردبان می شکند و او سقوط می کند.
ایتان: لعنتی!
یک زندان که زنی در آن است، می بیند.
ایتان: میا ...
ایتان در را باز می کند و بالای سر زن می رود.
ایتان: میا! خداروشکر که پیدات کردم. منم. من ایتانم!
میا: ایتان؟ ایتان!
ایتان: حالت خوبه؟
میا: تو نباید اینجا باشی.
ایتان: منظورت چیه؟ تو باهام تماس گرفتی.
میا: نه، نه. من اینکارو نکردم. کردم؟ کسی تو رو دید؟ اون تو را دید؟
ایتان: اون؟ کی دیگه اینجاست؟ چه خبره؟
میا: بابا داره میاد. باید بریم.
ایتان: بابا؟
میا: باید بریم .. الان!
میا از آنجا خارج می شود و ایتان به دنبال او می رود.
ایتان: داری منو کجا میبری؟
میا: یه جای امن.
ایتان: قصد داری بهم بگی اینجا چه خبره؟ تو سه سال غیبت زده بود.
میا: سه سال؟ واقعا سه سال گذشته؟
صدایی می آید.
ایتان: اینجا دیگه کجاست؟ اونا باهات چیکار کردن؟
میا: الان وقتش نیست. اول باید از اینجا بریم بیرون. فکر کنم راهش اینه.
ایتان: میا، ما باید باهم حرف بزنیم. اون پیامی که تو برام فرستادی ...
میا: من نه. من نبودم که پیام فرستادم!
ایتان: اما فرستادی.
میا: من نفرستادم.
ایتان: باشه، مشکلی نیست. فقط بهم بگو که اینجا چه خبره.
میا: من هرچیزی که میدونم رو بهت میگم. باید از این راه بریم.
ایتان: میا، مطمئنی میدونی داری کجا میری؟
میا: خونواده از این راه برای آودن غذا برای من استفاده می کردن. یادمه.
دری چوبی می بینند.
میا: اینجا، خودشه!
میا به پشت در می رسد.
میا: همینه.
و سپس در را باز میکند.
میا: من این اتاقو یادمه. یه در دیگه اینجا هست. من مطمئنم. اینجا نیست. رفته. رفتــــه! ما میخوایم یه خونواده شیم، حالا که تو اینجایی. اینجا یه در دیگه هم هست. من از این بابت مطمئنم.
ایتان به سمت عروسک ها می رود. صدای فریاد میا به گوش می رسد.
میا: تنهام بذار!
 
 
 
ایتان او را گم می کند. میا از راه پله کشان کشان بالا می آید و به ایتان حمله می کند.
ایتان: میا! صبر کن، صبرکن!
میا با چاقو به ایتان آسیب می زند. سپس به حالت عادی بر میگردد.
میا: میتونم اونو بشنوم .. میتونم چنگ زدناشو برای برگشتن درون خودم حس کنم. گمشو! تنهام بذار! من بد بودم. اینا همش حقمه.
سپس میا سرش را چندین بار به دیوار می کوبد و روی زمین میفتد.
ایتان: تو چه کوفتی هستی میا؟
ایتان بالای سر میا می ایستد. بار دیگر میا بلند می شود و او را پرت می کند.
میا: دست از سرم بردار!
سپس تکه چوبی را از دیوار خانه می کند.
میا: بـــــــــــرو!
ایتان تبری از روی زمین بر میدارد و به میا حمله می کند.
ایتان: ازم دور شو!
ایتان میا را می کشد. صدای تلفن می آید. تلفن را جواب می دهد.
زن ناشناس: تو واقعا نباید میومدی اینجا.
ایتان: تو کی هستی؟ و اینجا چه خبره؟
زن: اسم من زوئی ــه. باید از اتاق زیرشیروونی یه راه خروج باشه. برو اونجا، همین الان.
 
 
 

 
 

 
 
ایتان به سالن اصلی کلبه باز می گردد. به وسیله قفل شکن، زنجیر کمد را باز می کند و فیوز را بر می دارد. در اتاقی که ویدئو در آن بود، فیوز را جای می دهد. موقع برگشت به سمت اتاق زیرشیروانی، میا را می بیند.
میا: ایتان! چیزی نیست! چیزی نیست! منم! میدونم منظوری از صدمه زدن به من نداشتی.
میا ایتان را به دیوار می کوبد.
میا: اما مجبور نبودی اون کارو کنی!
سپس ایتان را به زمین می کوبد.
میا: اون لعنتی درد داشت!
و با پیچ گوشتی دست ایتان را به دیوار وصل می کند و می رود. ایتان تلاش می کند تا دست خود را آزاد کند. میا با اره برقی باز می گردد.
میا: حالا بیا ببینیم چه حسی داری.
و دست ایتان را قطع و او را به عقب پرت می کند.
 
 
 
ایتان دکمه راه پله را می زند و راه پله اتاق زیرشیروانی پایین می آید. او هندگانی را در یکی از اتاق های طبقه بالا می یابد.
ایتان: بسیار خب، خوبه.
سپس از نردبان بالا می رود. میا با اره برقی وارد می شود.
میا: من به تو نیاز ندارم بدبخت! مجبورم این کارو کنم. اونا به من متکی ــَن. همه به من متکی ــَن. همه! ولــــم کن!
میا روی زانو هایش میفتد.
میا: عاشقــــــتــــــــــــــــم.
میا از حال می رود. پیر مردی از پشت ایتان می آید.
پیرمرد: به خونواده خوش اومدی، پسر.
و مشتی به صورتش می زند و سپس با لگد به صورتش ضربه می زند. ایتان بیهوش می شود.
 
 
 
صدای بارش باران و نفس های ایتان به گوش می رسد. ایتان پیرمرد را می بیند که میا را بر دوش دارد و او را نیز می کشد. سپس صحنه سیاه می شود. صدای زوئی می آید.
زوئی: یالا .. نباید الان بمیری. کلی کار داری که باید انجامشون بدی.
زوئی دست قطع شده ایتان را بار دیگر وصل می کند. صحنه بار دیگر سیاه می شود. ایتان بیدار می شود. خود را در سالن غذاخوری عمارت می بیند. صاحبان خانه مقابل او نشسته اند.
ایتان: من کجام؟ چه خبره؟
پیرزن: بلند شو و بدرخش، خوابالو. وقته شامه.
ایتان: شماها کی هستین؟ میا کجاست؟
پیرزن: بخور. خوشمزست.
پسر: حروم زاده بی مخ تا بهش آسیب نرسه نمیفهمه خوبه!
پیرزن: لوکــــــــاس!
پیرمرد بلند می شود و دست لوکاس را قطع می کند.
لوکاس: لعنتی، پیرمرد، دوباره نـــه!
پیرمرد: از سر راه گمشو کنار، مارگارت!
او به ایتان نزدیک می شود.
پیرمرد: این پسر مجبوره که بخوره! مجبوره که شام رو بخوره. بیا اینجا، پسر. بیا بخور. بجنب.
ایتان: این دیگه چه کثافتیه؟
ایتان از خوردن ممانعت می کند.
مارگارت: اوه لعنت بهش! لعنت بهش. ، لعنت .. نمیخورتش جک! اون رو نمیخوره!
جک: خفه خون بگیر، مارگارت!
مارگارت: من اون رو واسه این پسره درست کردم!
جک: از اینجا گمشو برو بیرون!
مارگارت: تو یه حرومزاده ای!
مارگارت از آنجا بیرون می رود.
جک: این قرار بود یه مهمونی ویژه باشه. بیا اینجا، پسر.
جک با چاقو به صورت ایتان آسیب می زند.
جک: حالا بیا.
او بار دیگر می خواهد به ایتان با چاقو حمله کند که صدای زنگی به گوش می رسد.
لوکاس: لعنت بهش. شرط میبندم باز اون پلیسست.
جک: خوکای لعنتی! باز برمیگردم.
جک و لوکاس نیز آنجا را ترک می کنند. ایتان صندلی را روی زمین انداخته و دست خود را باز می کند.
 
 
 
سپس کلید را بر میدارد و در زیرزمین را باز می کند.

عالی بود داداش


25-08-2017, 10:36 PM
پاسخ
 تشکر دریافتی: shevtchyk1980O



موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  سناریو فارسی Resident Evil 1 Winter 0 949 03-07-2017, 01:24 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریو LOST IN NIGHTMARE ( فارسی ) ( Dlc ) super girl 0 910 01-07-2017, 05:23 PM
آخرین ارسال: super girl
  سناریوی Resident evil 4 (فارسی) leona kennedy 5 2,227 29-04-2017, 03:35 PM
آخرین ارسال: leona kennedy
  سناریوی فارسی Resident Evil 6 Winter 18 4,302 25-04-2017, 10:29 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریوی فارسی Resident Evil Revelations Winter 10 2,914 25-04-2017, 09:21 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریو Resident evil 6 : Ada Wong Helen.H 1 1,021 21-04-2017, 05:53 PM
آخرین ارسال: Helen.H
  سناریوی Resident Evil:Operation Raccoon City (فارسی) Winter 3 1,377 02-03-2017, 03:33 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریوی Resident Evil: The Umbrella Chronicles (فارسی) Winter 0 885 02-03-2017, 03:22 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناریوی Resident Evil Zero (فارسی) Winter 4 1,598 02-03-2017, 03:13 PM
آخرین ارسال: Winter
  سناريوي Resident Evil 3 (فارسي) Winter 3 1,528 02-03-2017, 02:22 PM
آخرین ارسال: Winter



کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان


انجمن های فارسی شیطان مقیم

انجمن سری بازی های ویدئویی اهریمن ساکن تنها انجمن رسمی Resident Evil در ایران بوده و سایت در ساماندهی پایگاه های اینترنتی کشور ثبت شده است.

مقالات، ترفند و کلوب داستان نویسی برای طرفداران این بازی

 

  • تمامی حقوق مادی و معنوی مطالب و طرح قالب نزد انجمن رسمی شیطان مقیم محفوظ می باشد و کپی برداری از طرح قالب پیگرد قانونی دارد.